وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

خواب می‌دیدم که باد آمد و روسری‌ام را برد...

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

بخشیدنی نیست، می‌رفتم اما بیش از همان نگاه منتظر چیزی برای تو نداشتم. بیش از همان بیقراری در فشار محکم دستانت، در تعللم یعنی که بمان، و دلواپسی دخترانه‌ای که همه‌اش به فکر کبوترهای پشت پنجره بود و فردا که بدون چشمان تو باید تماشایشان می‌کردم و منتظر می‌ماندم که برگردی و همه این خاطره‌های کوچک را برایت تعریف کنم.

بخشیدنی نیست، تا شروع به رفتن می‌کنی همه تعلقاتم به من می‌چسبند و من چون مادری مهربان باید آنها را آرام رفتنت کنم بی‌آنکه سهمی برای گریه کردن خویش داشته باشم. سهمی از سایه تو روی آخرین پله، و یک خط باریک که همیشه به تردیدم می‌اندازد آیا هنوز مثل کودکی‌ها آنجا منتظری که غافلگیرم کنی. سال‌هاست که هیجان هیچ خبری کودکم نکرده، و افسوس که از برگه‌های این آلبوم کهنه معجزه‌ای التیامم نمی‌بخشد. یک لحظه و تنها یک لحظه برای از دست دادن این مواهب غفلت کردم.

بخشیدنی نیست، آنچه که در قلک انداختم و آنچه با آن خریدم. همه‌اش مایملک من شده‌اند و این را بفهم که بخشیدنی نیست. تازه دارم معنی تنهایی انسان را می‌فهمم. در را که پشت سرت قفل می‌کنی رغبت حضورم در چاردیواری تو از دست می‌رود و کم‌کم به این معنی می‌رسم که نفس‌های تست که به همه‌چیز حجم و احساس می‌دهد.

چیزهایی هست اما که با خودت می‌بری بی‌آنکه اجازه بردنشان را گرفته باشی. و بهتر است که سکوت کنم و این گوشه دنج آرام بنشینم تا تو چمدانت را ببندی  و ب ر و ی . . .   .

 

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin