وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

بوی خوش پوره‌سیب‌زمینی با نفس‌های شتابزده من و این موها که رنگ قهوه‌ای چشم‌هایم شده است. صدای زنگ در خبر آمدن ترا می‌دهد. کنار در آهسته می‌ایستم و دامن آبی‌ام را مرتب می‌کنم. چقدر لایق این خوش‌آمد گویی هستی. حتی وقتی از شدت خستگی بغض شکفته‌ام را نمی‌بینی.

کیف دستی‌ات را کنار دسته‌ی مبل می‌گذارم. صدای آب یعنی دست‌هایت دارند در هم فرو می‌روند و آب بر صورتت جاری می‌شود. یعنی به آینه نگاه می‌کنی و با همان دستان خیست موها را سرو سامانی می‌دهی.

تقصیر من و تو نیست. تا می‌آئیم به واژه تبدیل شویم معنایمان سطحی می‌شود و هرچه می‌گردم که تبدیلت کنم به آنچه هستی ردیف محدودی از حروف جلوی چشمانم رژه می‌روند.

از همه بدتر اول صبح زود رسیده‌ایست که چشم باز می‌کنم و می‌بینم که رفته‌ای ...

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

خر ما از کره‌گی اسب بود اما هیچ‌جوره نمی‌تونست اینو ثابت کنه. یه مدت به همه خودشو اسب معرفی می‌کرد. همه بهش می‌خندیدن. پس تصمیم گرفت که همون زندگی خری رو داشته باشه چون دیگه حال و حوصله نیش و کنایه‌های این و اون و نداشت. اما هیچوقت از رویاهاش دس نکشید و همیشه خودشو تو زمین‌های سرسبزی تصور می‌کرد که داره توشون چار نعل می‌تازه. . .

خر ما وقتی‌ام که مرد رو سنگ قبرش نوشتن:" این جا خری خوابیده که دوست داشت اسب باشد ... "



پ ن: آدم همون بهتر که زیادی ندونه

نوشته شده در شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

یادم می‌ماند، مثل زمین خوردن اول دبستان و همان زخم عمیقی که بعد از سال‌ها هنوز با خودم حملش می‌کنم و تا چشمم به آن می‌افتد چیزی ته قلبم درد می‌گیرد. یادم می‌ماند مثل سیلی که با دست‌های تو روی صورتم نشست و هنوز تا هنوزه جایش می‌سوزد، مثل همان نمره هفتی که مرا از همپایی تو عقب انداخت مثل همان پیراهنی که سوخت و من هیچوقت لنگه‌اش را پیدا نکردم برای داشتن. انگار چیزی که دوستش داری اگر از دستت برود دیگر جایگزینی نمی‌یابد
یادم می‌ماند، این روزها را حتی اگر خاک فراموشی بیاورد، همیشه یاد خیابان‌هایی می‌افتم که نام زندگی بر آنها نبود
....

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

وقتی یکساله می‌شوی و از وهم ناشناس خیلی خاطره‌ها رها می‌شوی، باید چیزی شبیه بزرگ شدن در تو متجلی شود. چیزی که بی‌حرف و تردید، سهمی از ترا جایی واگذاشته و سهمی دیگر از وجودت را بی‌گذشته به جلو پرتاب می‌کند...


دارم یکساله می‌شوم

نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin