وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

«دنیا تو هستی و دنیا از تو جدا نیست. دنیا با تمام مشکلاتش از پاسخ‌های تو شکل یافته ‌است، بنابراین راه‌حل در ایجاد مشکلات تازه نیست.» کریشنامورتی

شاید نتوان تعریف دقیقی از ادبیات صلح ارایه داد اما آنچه می‌تواند بسیار تأثیرگذارتر باشد، این است که بدانیم ادبیات صلح چه کارها کرده و چگونه با اثرگذاری بر افکار و رفتارها، مسیر تازه‌ای را آفریده است. به‌ نظر نمی‌رسد که هیچ نویسنده‌ای با الصاق لیبل «صلح‌نویسی» شروع به نوشتن کرده باشد، درواقع هیچ خودآگاهی محرزی در این خصوص وجود ندارد و آفرینندگان آثار صلح‌محور، در بطن ژانرهایی ازجمله داستان‌های کوتاه، تراژیک، انتقادی و... به باروری مفهوم صلح پرداخته‌اند. در این شرایط خواننده به‌عنوان عاملی فعال به تولید معنی می‌پردازد و با دریافت احساسی عمیق ناشی از برداشت‌های شخصی خودش، با اثر همراه می‌شود. احساسی واقعی و قابل‌ اعتماد که هیچ‌کس به‌جز خواننده مسئول به‌وجود آمدن و تبعات ناشی آن نیست. این دقیقا نشانه قدرت است، قدرتی ایجاد شده از درون، در دست، بدون کنترل و سرشار از اعتماد. برعکس آنچه بسیاری از قدرتمندان فاقد آن هستند؛ هرچند توقع بناکردن صلح در جهان آن‌ هم از یک رهبر، شاید توقع زیادی باشد اما ادبیات صلح بدون هیچ واسطه‌ای، فارغ از هر تقسیم‌بندی؛ یگانگی را در تنوع می‌آفریند و به زبانی جهانی نائل می‌شود.   آنچه مسلم است، تعریفی که از صلح توسط سیاسیون و حکام ارایه می‌شود، با معنی دقیق صلح بسیار متفاوت است و درواقع در ادبیات، آنچه که به تحکیم اعتماد بین انسان‌ها و ایجاد ارتباط بین آنها کمک می‌کند، صلح نامیده می‌شود. بنابراین اگر کودکان امروز ما، از بد سرنوشت در آینده بدل به سربازانی جنگجو شوند، آیا عشق ما به آنها، برای نجات و مراقبت از آنها کافی ‌است؟ و آیا امکان مراقبت از ‌کسی در مقابل جنگ‌های احتمالی وجود دارد؟ و چگونه؟  شاید تعریف واژه‌های صلح و خشونت بتواند دیدگاه بهتری در درک موضوع به ما بدهد. صلح انرژی پویایی است که در جوامع از طریق ‌هارمونی و توافق شکل می‌گیرد، جایی که راه‌حل اختلافات براساس مسئولیت دوجانبه در تفاوت نژاد، رنگ، مذهب، ملیت، IQ و ... شکل می‌گیرد. صلح ارزش، حق و مسئولیت بشر است. پس به‌راحتی نمی‌توان از آن به‌عنوان فقدان ساده چیزی نام برد. خشونت، استفاده از قدرت فیزیکی برای حل اختلافات یا کسب منفعتی است که در حیات‌وحش طبیعی است چراکه حیوانات برای زنده‌ماندن یا پاسخ به نیازهایشان، استراتژی دیگری نمی‌شناسند؛ درست برعکس انسان‌ها.  آیا با نوشتن یک کتاب می‌توان دنیا را تغییر داد؟ البته نه. لااقل به این شکلی که این سوال مطرح شده است. هیچ‌کس با رویاپردازی به صلح نمی‌رسد اما به‌هرحال تا زمانی‌که در این دنیا زندگی می‌کنیم، می‌توانیم با انجام تغییرات واقعی در خودمان، اندکی به رویاهایمان نزدیک شویم. بنابراین راهی برای زندگی و عشق می‌یابیم و از صلحی می‌نویسیم که بابت راه‌یافتنش به قلب‌مان جنگیده‌ایم. صلح مفهومی منفعل به معنای فقدان خشونت نیست. بلکه راهی پویا، پیوسته و پرامید برای زندگی کردن است. همه این‌ها با احساس مسئولیت آغاز می‌شود؛ مسئولیت ما در قبال خودمان و دیگران. چراکه صلح تنها یک امکان نیست بلکه ضرورتی برای حیات انسانی است اما سوال این است، چقدر خودمان را باور داریم وقتی درباره صلح صحبت می‌کنیم، درباره‌اش می‌نویسیم، برای فرزندانمان داستان‌هایی از صلح می‌خوانیم؟ اگر پاسخ مثبت باشد، پس قادریم که جهان را تغییر دهیم.  ادبیات، با موجودیتی چندبعدی و قابلیت سیطره بر وجوه مختلف زندگی انسان‌ها، قدرت ایجاد تغییر در جهان را داراست. در این بستر هر کلمه در ذهن هر انسان بازتعریف می‌شود و مفاهیم تازه شکل می‌گیرد. برای مثال در باب «جنگ» که خود مفهومی گسترده دارد، کسی به کتمان جنگیدن نمی‌پردازد، بلکه آنچه اندوه‌‌بار جلوه می‌نماید، خود جنگ است، جنگی بی‌برنده که شبیه هیچ بازی‌ای نیست و سربازانی که در هر دو جناح، در هر وضعیتی، احساس فاتحانه ندارند.  آثار برجسته در ادبیات صلح، نه‌تنها قادر به آفرینش متون تازه هستند، بلکه زمینه‌ای را فراهم می‌کنند که در آن متون قدیمی نیز تازه به‌ نظر می‌رسند و به‌راستی چه رویکردی در جهت تکریم ادبیات برتر از این می‌تواند باشد؟ آرمان‌گرایی و نفوذ با چاشنی احساس و توجه به انسان، می‌تواند یک اثر ادبی را مبدل به دستورالعملی سازنده کند. 

«تدبیر نیست جز سپر انداختن که خصم 

سنگی به‌دست دارد و ما آبگینه»  سعدی

 

پ ن: انتشار در روزنامه شهروند 94/05/27

http://shahrvand-newspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=313&PageNO=8


نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

روزنامه‌صبح از آفریقای چشمانت

همان‌روز رونمائی کتاب، با خودم قرار گذاشتم که یادداشتی بر این مجموعه، اولین اثر چاپ شده از طیبه تیموری‌نیا، که دوست و همکارم و فعال در حوزه فرهنگ و ادب است، بنویسم. بر هیچ‌کس پوشیده نیست که من در عالم شعر تنها مصرف‌کننده لذت‌های شاعرانه هستم. به همین سبب به خودم اجازه نمی‌دهم نگاهی را که می‌خوانید، را منتسب به نقد و یا بررسی کارشناسانه در عالم شعر بخوانم. حالا مخاطبی که بعد از شهریور 91 (البته به روایت سایت محترم چوک، و نه حافظه ماهی‌وار من) چندباری به کتاب برگشته و باز از شعرهایش خوانده، واگویه‌هایی را با شما در میان می‌گذارد.

 «روزنامه‌صبح»؛ اشتباه نکنید این نام یک روزنامه یا مجله و یا یک سایت خبری نیست. این نام مجموعه شعری از طیبه تیموری‌نیا ست. این‌روزها یکی از ویژگی‌های بارز آثار هنری، در هر یک از بخش‌های هنری مثلاً سینما، رمان و داستان، شعر و حتی عکس ونقاشی؛ استفاده از نام‌های ملتهب، اعتراض‌گونه و... است؛ درحالی‌که در بخش اصلی اثر هیچ‌گونه نگاه عمیق و ریشه‌یابی شده مورد بررسی قرار نمی‌گیرد. به‌عنوان مثال «گشت ارشاد»، «تلفن آقای رئیس‌جمهور»(سینما)، «دختران خیابان» (عکاسی)، و... در این مجموعه هم با نامی ملتهب مواجهیم که کمتر در مجموعه‌های شعری دیده بودیم. هرچند این نام جذابیت‌هایی دارد، اما باتوجه به غالب عاشقانه و گاهاً فلسفی و گاه نوستالژیِ شعرهای این مجموعه، کمتر با این نام همراه می‌شویم. (پیشنهاد من در تجدید بعدی «آفریقای چشمانت» است.)

 این مجموعه را می‌توان، برخی از تجربیات شاعرانه طیبه تیموری‌نیا دانست، از شعرهایی که به‌طور پراکنده در چندین سال تا به امروز گفته شده و حالا به‌صورت مجموعه در برابر مخاطب خودنمائی می‌کند. این مسئله را در نواسان کیفی زبان و مخصوصاً مفهوم و محتوا می‌توان دریافت. همچنین باتوجه به اینکه اشعار این مجموعه هم از نظر فرم و هم از نظر محتوا بسیار متنوع هستند؛ به‌نظر می‌رسد ترکیبی هوشمندانه برای چیدمان شعرها می‌توانست در خوانش و ارتباط بهتر مخاطب کمک‌کننده باشد.

 با خواندن و مقایسه برخی از اشعار این مجموعه باهم به وضوح می‌توان به سطح متمایز از شعرها پی برد و احتمال داد برخی از اشعار جزو اشعار خیلی قدیمی تیموری‌نیا هستند، اشعاری در صفحات 10-8- 14- 16- 24- 26- 112- 126 که اکثر این اشعار در ابتدای مجموعه آورده شده‌اند.

در برخی از اشعار هم می‌توان به صراحت گفت شعر می‌بایست ادامه یابد که این امر صورت نگرفته و شعر به شکل میوه‌ای نارس چیده شده است.

در پایان به‌روشنی می‌توان گفت بهترین‌های مجموعه طرح‌هایی هستند که به‌صورت پراکنده در مجموعه آمده‌اند. به عنوان مثال صفحات 42- 70 – 110-82-52- 78 -28 و همچنین برخی ترکیب‌های قابل توجهی همچون «از کوله‌بارت پیاده شو» در اشعاری بلند که در بسیاری موارد در قالب روایی سروده شده‌اند؛ همچنین تصویرگری مناسب و زیبای کارنگ طیاری هم از ویژگی‌های بارز این مجموعه است که نمی‌توان به‌سادگی از آن گذشت.

http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/3744-2013-03-17-09-53-58.html

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

زخم‌های روزگار فراموش شده

 

خلق آثار تاریخ‌محور، جدای از محاسن و معایب منحصر به خود، دست و پاگیر و حساسیت‌زاست. از این‌رو خلق روایتی شگرف، بزرگ‌ترین اهرم کششی جهت جذب مخاطب در این‌گونه آثار است. روایتی که به کشف ابعاد و حفره‌های گمشده می‌پردازد و با توصیفات کاملاً واقعی و ملموس به تقدس‌زدایی قهرمان و تنفرکاهی ضدقهرمان دست می‌زند.

رضا و اسحاق (سروش)، دو شخصیت اصلی داستان، در پی کشف رازهایی که از آنها انسان‌های دیگری می‌سازد، احساساتی از قبیل خشم، انتقام و پشیمانی را به مخاطب انتقال می‌دهند.

«روزگار فراموش شده» مهدی رضایی، در بدو خوانش، دست به گره‌افکنی‌ زده که در روند روایت با تقویت و تکمیلِ تعلیق، مخاطب کنجکاو را ترغیب به خواندن می‌کند و این از ویژگی‌های ارزنده اثر مهدی رضایی است که در پایان کتاب، با گره‌گشایی و شفاف‌سازی نسبت به درگیر کردن ذهن مخاطب؛ خودرا مسئول دانسته و به منظور اثرگذاری معانی و مفاهیم ذهنی خویش، وی را سردرگم رها نمی‌کند.

با این‌حال، به جرات می‌توان گفت که نویسنده با رویکرد کسب تجربه در خلق فضایی این چنین، دست به انتشار این کتاب زده است زیرا کمبود اِلِمان‌هایِ ماندگاری هم در تکنیک‌های نویسندگی و هم در تفکر حاکم بر روایت دیده می‌شود که در ادامه با نگاهی اجمالی به آنها پرداخته خواهد شد.

تصویرسازی‌های مکانی اندک در رمان، علی‌رغم توصیفات دقیق و جامعی که از رویدادها وجود دارد، فضای کتاب را کاملاً به تخیل خواننده متکی کرده است، بنابراین هرکس می‌تواند به نوبه خود در جزئیات تصویرسازی اثر گذاشته و سهمی داشته باشد و در نتیجه در دنیای خودآفریده خویش از هدف نویسنده دور شود. این ضعف با اتکا بر دانش تاریخی خوانندگان نیز قابل مشاهده است. جریان مبارزات پیش از انقلاب و احزاب و گروه‌هایی که موازی با هسته اصلی انقلاب فعالیت می‌کردند، بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای روایت شده‌اند و نویسنده نسبت به مخاطبان نامطلع و غیربومی، رفتاری بی‌تفاوت دارد.

رضایی که داستان را بر محور قضاوت و تقبیح این امر شکل می‌دهد، و در هرلحظه در تحکیم این مفهوم که «هیچ‌چیز آن‌گونه که می‌نماید نیست» مخاطب را با کشفی تازه مواجه می‌کند، در لایه‌هایی از روایت به این مفهوم وفادار نمانده و ردپای باورهای خودش را در داستان بجا می‌گذارد. این رفتار هرچند در تضعیف نقش قهرمانان دیده نشده اما در ضدقهرمان‌سازی خودرا به داستان تحمیل کرده است. نام‌گذاری کلاسیک شخصیت‌های رودررو با یکدیگر نیز از این دست است.

ترکیب شخصیت‌ها، با محوریت مرد، جهت‌گیری یک‌سویه داشته و زنان در این رمان حضوری منفعل و کلیشه‌ای دارند. از آن جمله به نگرانی‌های مدام منیر، مکر مریم و رفتار مادرانه همسر سید می‌توان اشاره داشت.

با این‌حال مهدی رضایی در نحوه روایت رمان، با تأسی از روایت غیرخطی و تکنیک ارائه بخش بخش حوادث به منظور گره‌گشایی، فضایی دلنشین آفریده است. برای ایشان آرزوی موفقیت دارم.

15/04/94

طیبه تیموری

پ ن: انتشار در روزنامه ابتکار مورخ 20 تیر 1394

http://www.ebtekarnews.com/index.php?year=1394&month=04&day=20&category=10&

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

وقتی هوا خیلی گرم می‌شه، فراموشی به سراغم میاد. همین اندازه سرد هم که بشه همین‌طور می‌شم. ایراد اول من اینه که از پدیده‌ها وقتی در جای درست خودشون قرار دارند لذت نمی‌برم. یادم می‌ره که وقتی تو صف تاکسی ایستاده بودم و از شدت سرما کم مونده بود آب دماغم هم قندیل ببنده چقدر آرزوی گرمایی شدید را کرده بودم. یا وقتی از سرکار به خونه برمی‌گشتم، از شدت گرما نمی‌تونستم با دستام فرمان رو لمس کنم، چقدر دلم می‌خواسته چند ثانیه در وسط زمهریر رهام کنن...

بلد نیستم با پدیده‌ها در جای واقعی‌شون عشقبازی کنم، بپذیرمشون، کنارشون بایستم و خوشحال باشم.

و ایراد دیگرم اینه که با همین تَغَیُرِ حال و هوا، توقعاتم از آدم‌ها رو تنظیم می‌کنم. وقتی نزدیکم هستند کلافه‌ام می‌کنند و وقتی دورند دلتنگشون می‌شم.

درحالی‌که بی‌تردید دوستشان دارم. و این بدترین قسمت ماجراست.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

دل به آبیِ آسمان بدهی

به همه عشق را نشان بدهی

بعد در راه دوست جان بدهی

                                          دوستت، عاشقِ زنت باشد

 

هرزمان خیلی خسته می‌شوم، خیلی مستأصل، هروقت به چه‌کنم چه‌کنم می‌افتم، و جلوتر از روحم و ذهنم، جسمم خسته می‌شه، آرزو می‌کنم بخوابم و سه‌ماه بعد بیدار بشم. سه‌ماه بعد... زمانی‌که همه‌چیز گذشته، یک جایی در آینده، که امنیت داره، رهایی داره و مثل بیدار شدن از خوابی طولانی، در تو دل‌دل و انگیزه ادامه دادن ایجاد می‌کنه...

امروز اما می‌ترسم که این آرزو رو بکنم. می‌ترسم وقتی از خواب بیدار بشم خیلی چیزا عوض شده باشه اونم برای من که به تَرَک‌های شیشه پنجره اتاقم هم وابسته‌ام...

به قول یکی از دوستان؛ از یک زمان به بعد می‌افتی توو دور از دست دادن، دونه دونه، نفر نفر، لحظه به لحظه...


***

لطفاً منو پرتاب کن به نترسیدن، به احتمال ممکنِ لمس کردن دست‌ها و دیدن چهره‌ها. لطفاً...

***

هربار خواستم مثل یک وبلاگ‌نویس حرفه‌ای، با تعیین موضوعی مشخص بنویسم و انتشار بدم، سر دردو دل‌هام باز شد. اصلاً من نمی‌تونم صمیمیت این فضارا آلوده‌ی جدیت کار دیگه‌ای بکنم. به اینجا که سر می‌زنم خودم می‌شوم با همه ابعاد روشنم.

شاید هم به این علت باشه که جدیت من بخشی از صمیمیت منه!

 

راستی امروز 23 خردادِ... «سال بدی بود ولی من و تو بد نبودیم»؛ 6 سال گذشت.

 

زندگی اینجا سخته آلیس‌م

تو صفِ خودفروش‌ها بودن

عینِ حلقه به‌گوش‌ها بود

گربه توو شهرِ موش‌ها بودن...

 

* گوش دادن به شاهین نجفی، دیدن سریال GAMES OF THRONES، شعر نوشتن، کتاب خوندن، آواز خوندن... کمی ورزش، خیلی فکر کردن، حال و هوای این‌روزای منِ

 

چشم‌هاتون رو ببندید، تصورم کنید... «این تصویر یک شکست خورده است، که نترسید از شکستن.»

 

:)


 

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

تصور کن...

صبح که از خواب بیدار می‌شوی، اتاق ناآشنا به‌نظر بیاید، خانه ناآشنا بیاید، خودت؛ با ترکیبِ اندامِ تازه‌ای، با فکرهای تازه‌ای...

تصور کن، دلت بیاید که بی‌رحم باشی، دلت بیاید بی‌خیالِ غمگینی داشته باشی، رنجِ کوچکی از جنسِ پریدنِ لاکِ گوشه‌ی ناخنت، یا سفید شدنِ حداکثر پنج تارِ مو در کُلِ سرزمینِ موهایت. اصلاً تصور کن که دیگر «تو» نباشی...

هنوز دوستت دارم با همین ابعادِ تازه، مثلِ حقیقتی که از آن گریزی ندارم. تو اتفاقی ناگهانی نیستی. تقدیری. و من چه درخت باشم، چه سنگ، چه خودم... هنوز

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

بعضی حرف‌ها را هیچ‌کس نمی‌شنود. بعضی کارها را کسی نمی‌بیند. درست مثل بعضی فکرها که از یک تاریخ معین در کله ما متولد می‌شوند، و در لحظه‌های مشخص و نامشخصی که از آن‌ها آگاه نیستیم، سایه‌شان را می‌اندازند روی دیوارها، پیش پایمان. سایه‌های غیرقابل انکاری از حضوری که هیچ توضیحی برای حضورشان نداری.
بعضی حرف‌ها مثل اینکه در بسیاری از لحظه‌ها دوستت داشته‌ام... مثل یدک کشیدن این نگرانی‌های کوچک و بزرگ که مثل توضیحات شناسنامه، چسبیده‌اند به زندگی‌ام و کاری از دستم برای نادیده گرفتنشان برنمی‌آید. نگران هیچ نبودن و نگرانی‌های انحصاری داشتن... مثلاً اشکال ندارد که چای سرد شود، اشکال ندارد دیر برسیم، اشکال ندارد شام نپخته باشیم، از پرواز جابمانیم، اشک‌هامان را گاهی روی مرگ بپاشیم، بارداری‌هایمان در استراحت مطلق بگذرد، سفرمان کنسل شود، قرارداد کاری‌مان کوتاه شود، لغو شود، ...
می‌بینی هیچ‌کدام ازین نگرانی‌ها مانع زندگی نیست. مانع اینکه سلول‌های گوش‌ات بیدار شوند و صدای آبی که دارد دست‌هایت را می شوید را بشنود. صدای پاهایت را وقتی از پله‌ها پایین می‌روی. صدای بسته شدن در را...
نگران نیستم به ساعت حرکت مترو نرسی، اینکه کفش‌هایت را واکس زده باشم ندیده باشی، لقمه را فراموش کنی، گوشی‌ات را جابگذاری... نگرانم برایت فرقی نداشته باشد که چه کسی دارد به این مسائل کوچک دررابطه با تو فکر می‌کند. نگران نیستم میزان دوست داشتنم را درک نکنی، نگرانم اینکه دوستت بدارند فرقی نداشته باشد با دوست نداشتنت. نگرانم احساساست نسبت به کیفیت دست دادن‌ها، حالت نگاه‌ها بی‌تفاوت شوند، نگران نیستم روزی بمیری، اما بسیار نگران اینم که تنها زنده باشی، حدود معینی از فضا و هوا را اشغال کنی و میزان مشخصی از سهم بشقابت برای نمردن سلول‌ها کافی باشد.
بعضی کارها را کسی نمی‌بیند. مثل اینکه بارها سعی کردم این گره‌ها را باز کنم، بروم در خیابان خودم را رها کنم و به هیچ‌کجا تعلق نداشته باشم. بی‌اثر باشم، شاهدی که چشم‌های شیشه‌ای دارد، قلبی سنگی دارد و خوب بلد است ادای رفتارهای واقعی را دربیاورد، طوری‌که هیچ‌کس به خودش اجازه اعتراض ندهد، هیچ‌کس کم‌کار نبیندش، تمام دغدغه‌هارا با صوت‌آواهای موجهی بروز بدهد و کاری کند که کاری نکرده باشد و تو سال‌ها قبلش، مُرده باشی، ساعت‌ها قبلش، ...
بعضی فکرها را، بعضی احساسات را... ریخته‌ام در کوله‌پشتی کوچکی. با خودم می‌روم سفر. با بعضی توشه‌ها که هیچ‌وقت شاید به کارم نیاید اما وجودشان به من اعتماد می‌دهند، خیالم راحت است و دنیایم را امن می‌کنند. درست است که با دوست‌داشتنت هیچ‌کدام از اقساط عقب‌افتاده را نتوانستم پرداخت کنم، اما بدهکاری ناامید نماندم. درست است این نگرانی‌های کوچک ناگفتنی مترود، مرا از ایستگاهی به ایستگاه بعدی نمی‌رساند، اما من رهاشده‌ای بی‌مقصد نماندم. من چیزهای زیادی دارم که با کلمه‌هایی که ندارم، قرار نیست راجع‌شان صحبت کنم. فقط گاهی سایه‌ام دوتایی می‌شود، می‌افتد روی زمین، روی دیوار...
نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

گذشته چیزی نیست جز اصول محکمی که دیگر نداریم. حتی وقتی کودکی به‌دنیا می‌آید هم گذشته‌ای دارد که بسیار قابل اعتناتر از حیات به‌دست آمده‌اش است. تمام آه‌هایی که می‌کشیم، حسرت‌هایی که داریم و آرزوهایی که در سر می‌پرورانیم، نقشه‌ی راهی است که به گذشته بر می‌گردد. گذشته سرعت ندارد، ترس ندارد و سرشار از سادگی است. سادگی‌هایی که در پیچیدگی‌های این روزها، تا به ذهنمان خطور می‌کنند لبخندی روی صورتمان متوقف می‌شود. گذشته خطاهایی است که نکردیم، نادانسته‌هایی که کارمان را سخت نمی‌کند، دغدغه‌های کوچکی که دنیامان را پر می‌کند.

باید نام تو گذشته باشد. فهم کاملی از احساسی ساده. خواستنی فزاینده و بی‌تلاش. لبخندی افتاده روی تصویری‌که منم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

بالاخره رسید. مثل رسیدن موعد نقد کردن یک چِک. وقتی دستت خالیه و تا لحظه های آخر داری به همه ی گزینه ها فکر می کنی. به نقدترین آدم های بی منت. به بازترین پنجره ها...

پائیز بالاخره آمد. به موعد پرداختم رسیدم. گوشی رو برداشتم. لیست بلند دوستانم رو مرور کردم. برای این عصر خالی مانده باید برنامه ای بچینم. برای اینکه صبح ها مدام گوشی را چک نکنم. برای زمان های خالی بین ناهار، بعد از تعطیلی..

برای اینکه از یادآوری خیلی لحظه ها خالی شم. تصاویر جانداری که دیگه نباید از پیش چشمم رژه برن. اینکه نباید خودم رو بیشتر از این اذیت کنم. معمولی ببینمت. معمولی کنارت بایستم. معمولی خداحافظی کنم. نه معمولی نیستی. تا می خواهم نقش بازی کنم در قلبم اتفاقات ناجوری می افتد. دقیقاً مثل رسیدن موعد چک...

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

تصورت که می‌کنم، جهانم روشن می‌شود. درست شبیه یک‌روز در وسط هفته، که مرخصی می‌گیری و دل به شهر می‌سپاری. به جمعیت شتابانِ ساعت یازده نگاه می‌کنی، بدون اینکه عجله‌ای برای رسیدن داشته باشی.

نزدیک‌تر که می‌آیی، سایه‌ات می‌افتد کنار سایه‌ام، خورشید با سایه‌هایمان نقشه‌هایی می‌کشد که از دست ما بر نمی‌آید. به زبانمان نمی‌نشیند. دنیا امن می‌شود. درست شبیه چرت زدن روی پاهای مادرت. تمام فکرهای مزاحم دور می‌شوند.

دست‌هایت می‌تواند لحظه‌هایم را برای پیاده‌روها، خیابان‌ها و بزرگ‌راه‌ها ترجمه کند. مترجم نگاه‌هایت مرا با حرف‌های ناشنیده آشتی می‌دهد، با انسان‌هایی که نمی‌شناختم. تقصیر نبودن توست که این‌همه تنهاییم، من و این اتاق.

نوشته شده در یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

آسفالت‌ها داغ شده‌اند. پایت را که روی زمین می‌گذاری حس می‌کنی کمی فرو می‌روند.

امروز با یکشنبه‌های دیگر برایت فرق دارد. سر کلاس خیلی خوب بوده‌ای. استاد با تعجب نگاهت می‌کند:‌ »بعد از این‌همه مدت، فکر نمی‌کردم صدایت این‌قدر آماده باشد. آفرین... »

سوار ماشین می‌شوی، آهنگ‌هایی که گلچین کرده‌ای را ضبط پخش نمی‌کند. کولر را خاموش می‌کنی، شیشه را پائین می‌کشی و به صدای خیابان گوش می‌دهی. امروز حتی قرار نیست در سکوت بگذرد.

«سلام عادت یکشنبه‌ای من! حدس اینکه خواننده این سطور باشی کار سختی نیست. تصورت می‌کنم که متفکر پشت رُل نشسته‌ای و به‌سمت خانه می‌روی. شاید هم در حالی‌که دست چپت را زیر سر گذاشته‌ای، پیام‌های گوشی‌ات را می‌خوانی...»

صدای ضبط شده استاد را در مسیر گوش می‌دهم. سعی می‌کنم ریتم‌اش را به‌خاطر بسپارم. خیابان‌ها نسبتاً شلوغ هستند. مراقبم که درهای ماشین قفل باشند، که شیشه از یک حد مطمئن پائین‌تر نباشد. مدام مراقبم...

«کفش‌ها را که از پایم در می‌آورم، پرتاب می‌شوم به تیرگی سالن. کمی می‌نشینم، نوشیدنی می‌خورم، دست و رویی می‌شویم و چقدر همه‌چیز این خانه امن است. سعی می‌کنی دمای هوا را متعادل کنی. سعی می‌کنی میزبان خوبی باشی. مدام می‌پرسی که چه می‌خورم، چه می‌خواهم...»

یک فنجان چای ماسالا سفارش می‌دهم. سرم را به صندلی سبز کافه تکیه می‌دهم و مدام فکر می‌کنم که اگر آنجا بودیم... حجم گرم و دلچسبی از چای و شیر را فرو می‌دهم. آهنگ mon amour در کافه پخش می‌شود. باید برای این ساعت‌های خالی فکری بکنم.

«اگر دلتنگی‌ات به من امان بدهد. اگر دست‌هایم شیطنت نکنند و روی اسمت، نشسته در لیست آدم‌های نزدیک گوشی‌ام ضربه نزنند. خوب می‌دانی که خیلی از حرف‌ها را نمی‌توانم به زبان بیاورم. مثلاً بگویم چقدر دلم می‌خواست سر قول روز اولمان می‌ماندیم، واقعی و شفاف... »

هوا کاملاً تاریک شده اما هنوز گرم است. باید دنبال نشانه‌های کوچکی بگردم. مثلاً آخرین پیامت، آخرین جمله‌ای که گفتی، شاید هم هزار دلیل گاه و بیگاهی که به تو وصلم می‌کند. اینکه شبیه یک انسان محترم می‌نشینی و به حرف‌هایم گوش می‌دهی و می‌روی. اینکه قرار نیست حرفش را بزنیم...

راستی من رسیدم

راستی دلم برایت تنگ شده

راستی شب بخیر...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

آن‌قدر گرفته‌ام

که فقط به مُرده‌ها احتیاج دارم

به مُرده‌ها...

 

شهرام شیدایی

 

درست مثل کودکی که دست‌هایی نامرئی به او آسیب زده، حرف‌هایی برای گفتن دارم بی‌فایده، دردآور...

بدترین قسمت ماجرا این است که دقیق‌ترین برداشت را از نوع ناراحتی‌ام داری. از اینکه بهانه‌های بی‌صاحبی را درک کنی، در آغوش بکشی و در نهایت به رفتن بسپاری.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

خب من دیر شنا کردن یاد گرفتم. یعنی هنوز هم خیلی خوب یاد نگرفتم اما دیگه غرق نمی‌شم. مادرم از آب می‌ترسید و همیشه مارو از نزدیک شدن به آب منع می‌کرد. تا اینکه پارسال تصمیم گرفتم این تابو رو بشکنم و رفتم کلاس آموزشی... از لحظه‌های طنزی که آفریدم بگذریم، نکات جالبی در ذهنم موند. مثلاً اینکه بارها داشتم خودم رو در عمق یک‌متری غرق می‌کردم. خودم. با دست خودم. آنقدر دست و پا می‌زدم که آب‌های آروم رو تبدیل به جریانی وحشی می‌کردم. کافی بود آروم باشم و خودم و به آب بسپارم...

خیلی‌وقت‌ها در زندگی‌ام همین کارو کردم.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

قلبت که می‌زند، سر من درد می‌کند

این‌روزها سراسر من درد می‌کند

 یاد گرفتم داشتن اندوه خوب، خیلی ارزشمندتر از شادی سطحی است. و اما یادتر گرفتم که بعد به همه‌ی این اندوه‌ها بخندم، بخندم، بخندم... مثلاً تصور کن صبح جمعه است، دراز کشیده‌ای روی تختت، فیلمی بی‌قواره از هالیوود را می‌بینی و صفحه‌ی گوشی همراهت روشن خاموش می‌شود. تو به دیدن فیلمت ادامه می‌دهی. روشن می‌شود. ادامه می‌دهی. خاموش می‌شود. ادامه می‌دهی...

 

قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد

تب کرده‌، نیم دیگر من درد می‌کند

 تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را

چشمی که در برابر من درد می‌کند

 یاد گرفتم همان اندازه که در پنهان کردن بعضی احساسات باید کوشا بود، در نشان دادن بعضی دیگر نباید. نباید... باید مثل لباس از تنت درش بیاوری، بشوری‌اش، پهنش کنی روی رخت‌آویز. اصلاً هم منتظر زود خشک شدنش نمانی. حتی می‌توانی شریک‌اش شوی با کسی که با اضطراب پله‌ها را بالا می‌آید و بلد نیست عمیق‌ترین دغدغه‌هایش را به تو انتقال بدهد. کسی‌که با همان سرعتی‌که آمده پائین می‌رود.

 

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر

جای تو روی پیکر من درد می‌کند

 نمی‌توانی کاری بکنی که اظهارنظر نکنم، مثلاً نگویم که از وقتی یک‌بار در کودکی گم شدم، و چادر مشکی زن غریبه‌ای را گرفتم که چادر مادر نبود، اعتمادم به این سیاهی‌ها کم شده یا مثلاً اینکه خودم را پخش می‌کنم توی لحظه‌ها، توی اماکن عمومی با اجتماعات دور و نزدیکی معاشرت می‌کنم یعنی حواسم به دست‌های غمگینت نیست. حالا هی بشکن بزن و زیر لب آواز همیشگی‌ات را بخوان. نمی‌توانی مانع دیوانگی‌هایم شوی، اینکه دست بگذارم روی تکه‌های تنم... اصلاً حتی اگر کسی متوجه این کبودی‌ها نشود دردم می‌آید.

دیر است، پس چرا متولد نمی‌شوی

شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

خیلی ساده است. با نتوانستن در نوشتن کاری نمی‌توانی بکنی. هروقت شاعری به من می‌گوید مدت‌هاست ننوشته‌ام، درکش می‌کنم. این کار ساده‌ترین کاری است که از دستم بر می‌آید. انگار بخواهی بمیری اما عمرت به دنیا باشد، از حضورت خوشحال نیستی...

 

پ ن: شعر از شادروان «نجمه زارع»

پ ن 2: گرما بیشتر به تنهایی طعنه می‌زند

نوشته شده در شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

این درست است که باید با نوشتن افکارمان را به بند بکشیم، برای اینکه بمانند. برای اینکه بجز خودت سهمی از همین افکار را به دیگرانی بدهی که توانایی به بند کشیدن را ندارند. دوست ندارم اسمی پرطمطراق برایش بگذارم، اصلاً وصلش کنم به مسئولیت و تعهد و ... . حرفی را که می‌خواهی و می‌توانی بزن. همین

***

راستی این راننده‌هایی که از کنار ماشین دیوانه‌هایی مثل ما می‌گذرند با خودشان چه فکری می‌کنند؟ با یک فلش‌مموری پر از ترانه‌ایی که خیلی خوب می‌شناسیمشان، با قفل کردن درهای خودرو، با عینکی تیره، دستکشی نخی و خیابان‌های شهری که نمی‌شناسیم... راستی این راننده‌های عبوری از کنار این بلندبلند آواز خواندن، بلندبلند گریه کردن، این سرعت سرسام‌آور یا فلشری که منعشان می‌کند به نزدیک شدن... با چه حالی می‌گذرند؟

***

دستم را محکم بگیر، پیش از اینکه به زبان بیاورم. به من زنگ بزن، وقتی انتظارش را ندارم و جمله‌ای را بگو که تابحال نگفته‌ای. غافلگیرم کن، با ضربه کوچکی که به شانه‌ام می‌زنی، وقتی حواسم نیست، بگذار بعدازظهر تنهایم با دست‌هایت سایه شود، صدای آب شود.

زندگی معمولی است عزیزم مگر اینکه تمام این راه‌های ارتباطی را مسدود کنیم، به کوه برویم، به جنگل برویم و خبرها را بگذاریم در ترافیک بمانند.

***

پ ن:سیر نمی‌شم از شنیدنش

بی‌سوأل با من باش

لالِ لال با من باش

مو به مویِ من حرفِ

این سکوت‌و باور کن

(سینا حجازی)

نوشته شده در دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

دیگر وقت به‌دنیا آوردنت است. نه من توان نگهداری‌ات را دارم و نه تو صبر داری. حس می‌کنم از تمام آستانه‌ها گذشته‌ام. از اولین‌بارهای پر اضطراب و هیجان. دیگر باید تو بیایی و این درها را باز کنی و رنگ‌های جدیدی به من نشان بدهی. آهنگ‌های جدیدی و حس‌های جدیدی. از اینجا به بعد با افول شوق و جاذبه مواجهم، باید بیایی با دست‌هایت مرا به دنیا وصل کنی و به‌دنبال شوق بی‌امان‌ات بکشانی.

***

از یک زمانی به بعد دیگر فقط سکوت می‌کنم. نه چانه می‌زنم، نه دنبال قانع کردن هستم و نه حتی ناراحت می‌شوم. برای اینکه یک نفر به این نقطه برسد اما زمان زیادی صرف می‌شود. این نقطه، بی‌تفاوتی است و رد شدن از حریم‌های وابسته به حس و خواستن. دیگر اهمیتی ندارد که چقدر آدم‌هایی که با آنها مواجهید غمگینند، دارند فیلم بازی می‌کنند و حتی تلاش خنده‌داری در رنج‌ دادنت می‌کنند. رهایشان می‌کنی در دنیای خودشان باشند و سعی می‌کنی مسیری را در پیش بگیری که کمترین مواجهه با آن‌ها را داشته باشی. می‌نشینی یک گوشه و زیرلب می‌خندی...

***

به‌هرحال در این دنیای بزرگ باید چندنفری هم باشند که تورا دوست داشته باشند. اولی‌اش می‌تواند تو باشی، با اندکی که دوستم داری و با اینهمه دوست داشتنت که از چشم‌هایم بیرون زده، از دست‌هایم بیرون زده از رد پایم روی آسفالت داغ.

شاید کسی که با عنوان‌های عاریه، ترس از دست دادنم را پنهان می‌کند بعدی باشد. یا کسی که آهسته روی صندلی می‌نشیند و آهسته‌آهسته نزدیکم می‌شود. یا سایه‌ای که گاه پشت سرم حس‌اش می‌کنم با نگاه‌هایی که مرا به‌یاد چهارده‌سالگی‌ام می‌اندازد.

من به اعتماد این حرف‌های به زبان نیامده ایمان دارم. به اینکه دست‌های نامرئی این دوستی‌ها، حواسشان به خستگی‌هایم هست. می‌دانند این آسفالت‌ها چقدر داغند. می‌دانند آخرین‌بار که کسی روی زمین افتاده، دردش را بغض کرده گذاشته در گلویش و حالا به هر بهانه‌ای باران می‌گیرد.

 

 


 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

1.

حس خود-فشردگی دارم. گاهی دوست دارم مثل شبح باشم. این ربطی به تعیین مرزها و نوع رفتار هم ندارد. سطح وقاحت عمومی ارتقاء پیدا کرده و به ناچار برای حرکت هماهنگ در راستای حقوق اجتماعی و شخصی‌ات باید روشی میانه و غیرشفاف داشته باشی.

دغدغه فراتر از نقاب است. تربیت زیرپوستی، از تو انسانی می‌سازد که بین خودت و آنچه می‌نمایی هم فاصله می‌اندازد. حتی نمی‌توانی تشخیص بدهی اینکه می‌خواهی ترجیح توست یا خواسته‌ات. پیچیده‌تر می‌شوی. و در این لابیرنت گنگِ‌بی‌مقصد، خودت بازیگری و خودت را بازی می‌دهی.

2.

یک وقت‌هایی هست که درگیر مسائلی می‌شوی که قادر به درمیان گذاشتنش با تعداد اندکی هستی. شاید اسم این تعداد اندک را بتوان دوست گذاشت. مثلاً بچه که بودم، دعوای پدر و مادرم یا گرفتاری‌های مالی، مسائلی بودند که خیلی بابتشان خجالت می‌کشیدم. شاید اون‌روزها به‌غیر خواهرانم هیچ‌کس دیگری وجود نداشت که بتواند دوستم باشد. بعدها دیگه این موضوعات برایم مسئله نبودند. امروز می‌توانم تعریف بهتری از دوست را ارائه بدهم. یک همراه بی‌قضاوت، که ادامه روند دوستی‌اش ربطی به کدورت‌ها و اتفاقات کوچک ندارد. شبیه پدر و مادر که کاری با خوبی و بدی‌ات ندارند. به زشتی و زیبایی‌ات. به موقعیتت... تنها به وجودت کار دارند.

متوجه شدم نه خودم دوست خوبی برای خیلی‌ها بودم و نه خیلی‌ها برای من. اینکه یک روز صبح از شدت هق‌هق نتوانی مسیر مستقیم سرکارت را برانی و مجبور باشی وارد پارک چیتگر بشوی، اینکه بترسی و تنها کسی‌که به ذهنت برسه بهش زنگ بزنی که بیاد و باهات «هم‌سکوتی» کنه، اینکه خیلی ادعای دوستی هم باهات داره جوابت رو نده... فکر می‌کنی چرا؟ اصلاً به‌هر دلیل. پیام بدی که خیلی حالم بده و باز جواب نگیری... بعد گریه کنی و گریه کنی و دلت یه دوست بخواد که بیاد و تسکینت بده. چون حالت به دلیل مسئله‌ای که مسئله‌ی این روزهاته بده...

چیتگر اون ساعت خیلی جای مناسبی برای تنهایی نیست. اصلاً دنیا جای مناسبی برای تنهایی نیست. به ریما زنگ می‌زنی و بیست‌دقیقه بعدش کنارته. باهاش حرف می‌زنی و گریه می‌کنی. خالی که شدی تورو تا دم در شرکت همراهی می‌کنه و می‌ره. با اون انگار تمام اندوهت می‌ره. دلت قرص می‌شه از بابت اسمی که توی گوشی‌ات ذخیره کردی، از بابت زمانی‌که صرف کردی، از بابت بی‌قضاوتی و امنیتی که می‌تونی روش حساب کنی.  باقی اسم‌ها رو هم می‌گذاری یه اسم باشند...

 


 

نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

هوا سنگین که می‌شود حتی به بوی خستگی‌ات هم رضایت می‌دهم. به طعم سیگار. به چشم‌های خواب‌آلوده‌ی بی‌نگاه. اینکه سکوت کنی اما باشی حتی با همین اندکی که دوستم داری تا این هوا بگذرد. مثل نگاه‌های یک کودک از پنجره ماشین کناری، نمی‌خواهم از دستت بدهم و این خیابان پر از ترافیک تنهایی است.

نوشته شده در شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

پ ن1: این‌بار می‌خواهم از همین پی‌نوشت‌ها شروع کنم. همین‌ها که تا شروع می‌کنم به نوشتن در ذهنم وول می‌خورند و منتظرند و منتظرم می‌گذارند تا جمله‌ای را بنویسم که نه طاقت بسط دادنش را دارم، نه قدرت گردن گرفتنش را.

پ ن2: عمری دگر بباید بعد از وفات مارا

کین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری/س ع د ی

پ ن3: این‌روزها کنارت که می‌شینم، درست همون لحظه که چشم‌هات با چشم‌پوشی من تلاقی پیدا می‌کنه، به‌طرز وحشیانه‌ای دلم برات تنگ می‌شه.

پ ن4: متن اصلی در ادامه این مطلب آمده است که بعضی از قسمت‌هایش به‌ناچار تبدیل به نقطه‌چین شده‌اند.

 

چه چیزهای کوچکی ترا به یادم می‌آورد. مثلاً امروز صبح مکث کوتاهی کنار درب آسانسور هوایم را پائیزی کرد، درست مثل هوای اولین‌بار... یا قالیچه‌ی کوچکی که اتاقم را از گره‌های بی‌شماری سرشار کرده است.

به تو اعتماد داشتم، مثل اینکه این خیابان یک‌طرفه باشد و باید بروی. در ابتدا کلمه‌ها نبودند، بعدها که می‌خواستم حرفت را بزنم، ناچار شدم به تمام ثانیه‌ها سر بزنم، برایشان اسمی تعیین کنم و اینگونه شد که تمام ترا به اسناد رسمی بدل کردم، حالا هر لحظه که می‌گذشت، حجم بیشتری از تو در قفسه‌ها شکل می‌گرفت، نیاز داشتم بایگانی‌های لحظه‌هایت را مدام وسعت بدهم، ترا وسعت بدهم آنقدر که هیچ مرجعی جز تو برایم باقی نماند.

همین الان هم شکستگی گوشه ناخنم، برگ زرد کوچک این گلدان که چشم به من دوخته، تقویمی که قرار بود روی تمام روزهایش عینک بکشم، و حتی همین که فکر می‌کنم دیگر بس است، برو به زندگی‌ات برس، ترا به یادم می‌آورد.

به تو اعتماد داشتم، و راننده‌ای که خیابانی یک‌طرفه را بی‌کله می‌راند، هیچ‌وقت به مسیر طی شده فکر نمی‌کند. به جایی کوچک برای پارک کردن، به بریدگی‌های بی‌دردسری که به تو فرصت می‌دهد که تردیدهایت را زندگی کنی، اما تو هیچ از این نشانه‌ها نمی‌فهمی، نمی‌بینی.

الان باید به من پیام می‌دادی. مثلاً می‌نوشتی که قبض‌های جریمه را پرداخت کنم یا شماره تلفن دکتر...مان را از اینترنت در بیاورم. شاید هم کلمه‌ای کوتاه را تایپ می‌کردی و به من تا هر زمان که دلت می‌خواست فرصت می‌دادی در احساس عمیقش تنفس کنم.

به تو اعتماد داشتم. این یعنی هرجا که تو باشی، هرکار که بخواهی، و «تو» تفسیر گسترده‌ای از توجیه همیشگی بود که برای همه‌ی تأخیرها و دیوانگی‌هایم پرداخت می‌کردم. مثل یک نفس عمیق بعد از امتحانی سخت، سایه‌ی تو تضمین تمام درهای بسته بود.

باید قرار عصر را با تو بگذارم، ساک کوچکم را بردارم و سر راه فکر تمام دوست داشتنی‌هایت باشم، فکر پاستیل‌های نوشابه‌ای، سبزی‌های آب‌پز شده و شیرینی‌های شکلاتی کم‌شیرین. اینکه کمتر از حد معمول می‌خواهی و بیشتر از حد معمول جدی‌ات گرفته‌ام. باید به تو پیام بدهم که دست به شلختگی‌های خانه نزنی، مرا با بالش‌ها و ملحفه‌ها، با لباس‌ها و ظرف‌های نشسته، مرا با خانه‌ای که همه جایش از تو نشانه‌ای دارد تنها بگذاری.

...

اینجا خانه‌ی من است. اینجا که تمام خرده‌ریزه‌های دوست‌داشتنی‌ات را به آنجا آورده‌ای. تمام خرده‌ریزه‌هایی که نه می‌توانی و نه می‌شود کاری برایشان بکنی. مثل پتانسیل‌های خوابیده‌ی روحت هستند که برایشان نقشه‌ها داری و مطمئنم در خانمان روزهای نیامده‌ات یک روز از داشتن چنین چیزهایی به خنده می‌افتی. اینجا خانه‌ی من است، و هیچ‌جا نمی‌تواند شبیه اینجا باشد که از قرار معلوم یک‌روز بدون خداحافظی باید برای همیشه ترکش کنم.

به تو اعتماد داشتم، به ریتم آرام انگشت‌هایت روی در. به پاهایم که می‌دوید و اتفاقی که تو بودی و هنوز برایش واژه‌ی مناسبی پیدا نکرده‌ام، مثل سنگی در دلم ته‌نشین شده، و نمی‌دانم تا کی و کجا باید سنگینی‌اش را با خودم حمل کنم.

8 دی ماه  92

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

به من تعادل دادی. از نقش ایده‌آلی که از یک انسان ایده‌آلیست داشتم درآمدم و به موضوعات تازه‌تری فکر کردم. به پول، به بی‌پولی... به وجدان نقاب‌دار و بی‌وجدانی... به بودن و نبودنی که به وقت گذاشتن بستگی داشت. به من تعادل دادی. از لبه‌ی تیغ پشت‌بام به قسمت‌های میانی آمدم. حالا دیگر در اوج بودم اما نه ترس سقوطی بود نه رؤیای پروازی. اینطوری می‌توان زندگی سلامت‌تری داشت. رنج کمتری کشید و در نهایت میزان داشته‌هایت بیشتر از نداشته‌هایت بشود.

فقط یک رنج بزرگ برایم مانده، اینکه برای به تعادل رساندنم خیلی شبیه یک انسان ایده‌آلیست بودی، شبیه یک انسان ایده‌آل...

4آذر92

نوشته شده در دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin