وقتی قصه ام می شوی
نثر، داستان کوتاه
ترسهایم درست از زمانی آغاز شد که در هیچ کجای این سکوت جای تو باز نمیشد. اسمت آمد پیش از تنهاییهایم نشست. باید هیجانم را بتکانم و از تو پیکری منطقی بسازم که در همهجای زندگی وجود دارد. صبح با کش و قوس از خواب بیدار بشوی، و حتی دهانت بوی ماندگی بدهد. شاید غافلگیری نگاهت به بوسهای ختم شود یا به گلایهای از رسیدن صبح. نمیتوانم پیشبینی کنم. باید بپذیرم که یک نفر شبیه تمام آدمهای دیگر نزدیکترین فاصله را با من دارد. نزدیکتر از خجالت کشیدن و عریانی. نزدیک مثل احساس بیدلیلی که مرا با شتاب به خانهات میرساند. بیدلیل و مبهم، احساسی که دقیقاً در قفسه سینهام اتفاق میافتد و ترکیبی از دلشوره و دلتنگی است. میز صبحانه را دوست دارم. اینکه روبرویت نمینشینم و همین زاویهی نود درجهای مرا به تو نزدیکتر میکند. لقمه میگیرم. به انگشتهایم نگاه میکنی که از جنایت بیتوقف نوازشت به صبح رساندهامشان. مرا ببخشی یا نبخشی محکومم که بخشی از دوست داشتنت باشم. به تو برای چندمینبار... به تکرار و تکرار و تکرار... هروقت به سمت من سرازیر میشوی ناگزیر میشوم از نوشتن. نوشتن و نوشتن و نوشتن. سرتاسر پوستم درد میگیرد. وقتی قرار باشد بیایی رعایت حالم را نمیکنی. زخم میشوم. اندازهی تو که قرار است از من، خودت را بیرون بکشی. من ناگزیرم که ساکت بمیرم. ساکت درست مثل خودکاری که جوهرش تمام شده. محکم روی کاغذ میکشیام. محکم. و هیچ ندارم برای گفتن... برای چندمینبار... اعلام آزادیات از خطوط منظم دفترچهای که پر از نام تست. فهمیدن سه نقطهای که انتهای تمام این حروف تکرار میشوند. به روی خودت نیاور. هیچکدام از این بنبستها به رسیدن تو ربطی ندارند. ازدیاد صداهایی که مرا از شنیدن صدای پای تو محروم میکنند. پاکتهایی خالی که مرا سرگرم بیخبریات میکنند. به روی خودت نیاور. هیچکس ترا با خصومت یک نسل اشتباه نمیگیرد. در خون من بخششی عظیم در حال عبور است. هر روز و هر لحظه. بخششی که هیچوقت از دلتنگی تو خالیام نمیکند. برای چندمینبار... برگشتن طلسم طاقت من نبود. ارتباطی به جنبههای اعجاز در زمینهی اخلاقت نداشت. برگشتن تنها راه من برای آزادی بود. اولین دیدار همیشه آخرین دیدار است که در قرارهای بعدی تکرارش میکنیم. تکهتکهاش میکنیم و بایگانی یک روزهای که همه تاریخ را در خودش جا میداد، کلمات ما را به یاد دارند. برگشتن سهم کوچکی بود از فراموشی. برای چندمینبار... دوستت دارم. بیوقفه. آرام. بیسبب. دوستت دارم پیش از برگشتن. پیش از تمام شدن. پیش از درخواستی دوباره به صرف آغوشی یک حرفی. بیحرفی. پیش از دلتنگ شدن. با خودم کنار آمدن. توقفی که زیر آسمان از تابیدنت ناامیدم میکرد. پیش از اولین روز. اولین جرقه. وسوسهی دیدنت از پشت شمعی که هیچوقت تمام نمیشود. برای چندمینبار... ابتلا به دردی مزمن که من دچارش هستم انتخابی خودآگاه نیست. زخمی که تو هستی زخمی که تو هستی... شعری است که فایدهی زیادی دارد. هرجا کم میآورم. هرجا دنبال بهانهای برای این بغضها میگردم. هرجا که تنها تو میتوانی غرور مرا کتمان کنی. زخمی که تو هستی... زخمی که تو هستی... برای چندمینبار... تأکید میکنم این واژهها به یک کوچه تعلق دارند. به یک تبسم وسیع که گوشهای از اتاقت جا گذاشتم. به یک جمله که هیچوقت داستانت را تمام نمیکند. به جرأتی که نداریم. این واژهها به دستهایی که نمیشناسی، رانندهای که مقصد ندارد، شهری که از آدرس تو تهی است، این واژهها تلاشی مبهم برای درمیان گذاشتن تو با خودم است. مبهم مثل اخمهای زیر پوستیات. مثل تمام شدنی بدون صدا، درکی از منظرهای متروک در حیاط پشتی خانهای که قرار است روی بالکن سردش آخرین سیگارت را بکشی... عقل هیچ پرندهای به قفس نمیرسد اما گذارش چرا. تو مزهی نوشابهی زرد میدهی وقتی بچه میشوم. شهامت بیخوابیهای ظهر. فرار کردن از بیسلیقگی کلاسهای درس. و یک دعای کشدار معمولی برای تنبیه نشدن. تو افتخار اولین زنِ تاریخی وقتی شاهد آئینهها میشد و مداد مشکی کوتاهی که چشمهایش را سیاه میکرد. شرم نگاه جوانی بالغ بر سرخی لبهایی که حرف نمیزد و حیای پوسیدهی چشمهایی که از عاشقانش تنها دو کفش کتانی را میدید. انتهای این خیابان دور برگردان تجربههای غمزده است. کلاغی که با من به مدرسه میرفت را شکارچی بازنشسته با تیرکمان کشته. دستهایت را از جیبهای خالیات دربیاور. دستهایت را ... به بهانه ی دیدنت... این سبدها را از خریدهای بی مصرف پُر می کنم به بهانه ی باران... چترم را می گیرم روی سرت به بهانه ی کار... نه می گویم به دعوت یک دوست به بهانه ی دیدن یک دوست... از زیرِ بارِ کار شانه خالی می کنم به بهانه ی ادبیات... قد می کشم توی باغچه ات به بهانه ی تولدت... آشتی می کنم به بهانه ی تلفن نزدنت... می روم برای همیشه به بهانه... یعنی من جرأت راست گفتن به تو و دنیا را ندارم. بلد نیستم بی بهانه دلم را بگیرم دستم و بیایم به تو تقدیمش کنم. حرفم را بدون فیلتر با درکِ صحیحی از معنایِ دقیق واژه ها به تو بگویم. یعنی اگر دوستت دارم بگویم دوستت دارم. اگر خسته ام بگویم خسته ام. عریان با وضعیتِ ذهنی و حسیِ شفاف، مثل شیشه باشم. مثل برف اول زمستان. مثل من با همه ی ترس ها و علاقه هایم. یک لحظه بنشینم و ببینم کجای زندگیم از خود واقعی ام مایه گذاشته ام. کدام جمله بر زبانم هیچ معنایی بجز خودش را نداشت؟ بی بهانه... آینه ام باش. حرفی بزن که تبصره نداشته باشد، قولی بده بی مشروط، عشقی بورز که بوی تکلف ندهد. بی بهانه باش... بی بهانه درست مثل زمان، با شتابی خارج از کنترل و یقینی به درازای ثانیهها... معنی ماندن و رفتنت بدیهی و ناگزیر است. معنی داشتنت در قالب قراری که میگذاریم. پیشبینی غمانگیز لحظههای آخر و احساس بازآفرینی حضورت. یک تماس کوتاه، یک دیدار. همهی چیزهای باارزش زندگی میتواند نتیجهی همهی این تعاملات کوچک باشد. نتیجهی همین تقابلات کوچک حتی. داشتن، محدودترین دارایی ماست و خوشبختی لبخند عمیق تست که روی عکسها حک شده و از پیش چشمم دور نمیشود. درست مثل درخت. سرتاسر پائیز را لرزیدهام. برگها شعرهای آوارهام بودهاند زیر پاهایت. سرودی که حرف رسیدن نمی زنند. برای بیطاقتی از دستهای این زمستان، از من قاب عکس بساز... یک آدم معمولی بود. یک روز صبح که هوا نه گرم بود و نه سرد، نه خیلی زود بود و نه دیر، مادرش بدون اذیتی او را به دنیا آورد. بچهی نرمالی بود، وزن، قد و ظاهر نرمالی داشت. گریه که میکرد، سینههای پر شیر مادر ساکتش میکرد. دردسری نداشت، نه کسی را میآزرد نه کسی کاری به کارش داشت. بزرگتر که شد، سرش به درس و مشق گرم شد. نه شاگرد اول بود، نه دلهرهی رد شدن داشت. موهایش را شل میبافت و همیشه پیراهنهای سادهی ماماندوز تنش میکرد. جوان که شد، خواستگارانی به منزلشان آمدند، یکی را که کارمندی معمولی بود از میان آنها انتخاب کرد. جهیزیهی مختصر و مراسمی کوچک، همهی مراحل زن شدنش بودند. آشپزی میکرد، خیاطی میکرد، خانه را مرتب میکرد و به مادر و دوستانش تلفن میزد. دغدغههایش همه در چارچوب خانه میگشت. به فکر گردگیری آخر سال بود. به فکر سفرهی هفتسین چیدن. پسانداز برای خرید خانهای کوچک و داشتن فرزندانی جور. باردار که میشد، حالت تهوع داشت، یک بار هوس ترشی خوریاش غالب بود، و باردیگر به خاک علاقه نشان میداد. اما تا ماه نهم سرپا بود و با علاقه برای کودکانش لباس میدوخت. کودکانش بزرگ میشدند و او بلد بود زخمهای پسر را پانسمان کند و نامههای عاشقانهی دختر را طوری سر به نیست کند که به او شک نکنند. بلد بود پلههای کف خانه را طوری بسابد که تصویر مردش را که ناغافل بالای سرش ایستاده در آن ببیند. حتی بلد بود که اگر ناغافل در سن 45 سالگی باردار شد، کجا برود و چه بخورد که به دردسر تازهی فرزندی دیگر نیفتد. رنج کشیدن و شاد بودن را بلد بود. به سادگی طلوع آفتاب و صدای زنگ بیدارباش ساعت و فکر همهچیز بود. از ناهار ظهر تا دریچهی لوله بخاری و قبوض پرداخت نشده. خریدن طلا و پساندازهای پنهانی. خرید جهیزیه برای دخترش و چانهزنی با پلاستیک فروش سیار برای کم کردن قیمت صافیهایی که کیفیت گذشته را ندارند. بلد بود که عصر که میشود، دستی به سر و رویش بکشد و در آینه با تحسین به چالهی گوشهی لبش نگاه کند و با آب جوش آمادهی دم کردن چای، منتظر مردش بماند که این نشانههای کوچک را خوب میفهمد و هی این پا و آن پا میکند که دور از چشم بچهها نیشگونی از او بگیرد و تا وقت خواب همهاش زیر لب بخندد. عجیب قدرتی در فرورفتن در نقشهای بازی نکرده دارد. چنان مادر شوهر و مادرزنی میشود که کسی به تازهکاریاش ظن نمیبرد و همیشه کاری برای انجام دادن دارد. از تدارک مهمانیهای پاگشا تا توقفاش پشت ویترین مغازههای سیسمونی و انتظار برای نوادگان سلسلهایاش که از سر رقابتی ناخودآگاه ناگهان تعدادشان به پنج نفر میرسد. و او بلد بود که مادربزرگ شود، آنچنان گرم و غیرقابل پیشبینی که جای شکی برای باور کردنش باقی نگذارد. بلد بود وقتی مردش میمیرد همه چیز را طوری روبهراه کند که کسی ککش نگزد و چنان زاری کند که همه به تحسینش برخیزند. شبهای جمعه حلوا میپزد و با شیشهای گلاب راهی گورستان میشود و با نگرانی پر شدن قبرهای خالی اطراف را میپاید. قندهای خرد شده، کیسههای برنج و حلبیهای روغن. از یک ماه پیش سبزی میخرد و پاک میکند و میدهد که سبزی خردکنی سرکوچه خردشان کند. بعد با حوصله تفتشان میدهد و در بستههای بزرگ فریزر میکند. پاک کردن لوبیا و نخودها دو روزی وقتش را میگیرد. همهی وسایل اضافه را که قابلاستفادهاند به این و آن میبخشد. ملحفهها را میشوید و رختخوابهای اضافه را به مستأجرش میدهد... آلبومها همیشه آخرین انتخابش هستند. در حالیکه زانوهایش را میمالد یکییکی آنها را ورق میزند. سیر که میشود زندگی را جامیگذارد و میرود گوشهی یکی از عکسها بمیرد. شاید اسمش را بتوان غافلگیری گذاشت، شاید هم یک تازگی ابدی. دستات رو که بیکار روی پاهات میذاری، مطمئن میشم که کاری برای نکردن داری. دستات رو که میتونه با نوازش اینهمه تشنگی باز هم همون لذت اولینبار رو داشته باشه. همون لذت همیشه... مث گربه سرم رو میذارم رو پاهات. از حس اینکه ممکنه موهامو نوازش کنی مورمورم میشه. از حس اینکه گرمای تنت از نوک انگشتات به سلولهای پوست سرم میخوره و کم کم تمام تنم پر از حرارت میشه. هیچکاری نمیتونم برات انجام بدم. هیچ بجز اینکه مثل مردها همهی نگرانیها و تشویشهام رو پشت در بذارم و با روی خندان به تو سلام بدم که سرت رو کمی از در ورودی بیرون آوردی به معنای خوشآمدگویی. دستهام رو بشورم و ببینم باب دل کدام یک از ما غذا پختی... پ ن1: یه بار دیگه سعیام رو کردم. ماشین زیر پنجره اتاقت پارک کردم و منتظر شدم بیرون بیای. اما انگار تو هیچوقت تو اون خونه زندگی نمیکردی... پ ن2: امروز متوجه یه جریان عجیب در خودم شدم. تقریباًهیچکس در زندگی من گم نمیشود. پ ن3: روزهای خیلی سختی بود... که ... گذشت... تحتالشعاع نامت که تمام این واژهها را ردپا میشوی، جادهها همواری نرسیدنت میشوند. تحتالشعاع شعرهایم که هرکجا پا بگذاری به گوشت میرسانند. تحثالشعاع عشق در نرسیدن، سکوت در فریاد و غربتی که توی قلبت به من میدهی... بیواسطه و بیدلیل، میخواهم بدون احتمال ربط ما به هیچ، بیشعاع باشیم. من شبیه عکسی که پیوست ترا ندارد، تو شبیه وزنی که توی شعرهایم نمینشینی. به ابتدای آفرینش میخواهم برگردیم، بی کمترین تفاوتی از خودمان به ما. اتفاق بیفتیم برای همدیگر. بیشعاع هیچ... می گویند اسمش "تجربه" است... توی تجربهی احساسات دلخواهم هستم. یه طورایی هرچه دلم بخواهد. خیلی عجیب و خیلی متهورانه باید باشد. خیلی قدرت میخواهد. درک این هیجان که دارد لایههای مدفون روحم را میشکافد بسیار کار مشکلیه، من اما باید دل به دریا میزدم. تابوی گناهکاریام را زمین گذاشتم و احساساتم را فریاد زدم. کار از کار پشیمانی گذشته. اصلن پشیمانی ندارم. از خودم راضیام. نشستهام روی تاب، توی پارکی که جز من هیچکس در آنجا نیست. گلهای روسریام را بو میکنم... پ ن: خیلی خوبه آدم خودشو از صمیم قلب ببخشه سی و سه پل ترک برداشته دریاچه ارومیه خشک شده پاسارگاد را آب گرفته بود روی سنگهای تخت جمشید خزه بسته تلهکابین گنجنامه احتمال آسیبدیدن کتیبه گنجنامه رو بالا برده فلان بنا بدون حصار مونده... بچهها رو دیوارای ... یادگاری نوشتن... آیا همه اینا به این معنیه که ما داریم نابود میشیم؟ کمپین تشکیل میدیم. هزاران امضا و میلیونها تأئید میگیریم. عشق تبدیل به تعصب میشه. از عرب شدن اسم فارس رگ غیرتمان بیرون میزنه. داغ میکنیم. بچه که بودم یکی از بزرگترین آرزوهام آبادانی بود. شاید خیلی قابل باور نباشه. آرزوی یه بچه در کنار داشتن عروسک باربی و گوریل انگوری، آسفالتشدن خیابونا، سنگکردن نمایخونهها و مدل بالاشدن ماشینای تو خیابونای شهرش باشه. مینشستم پای تلویزیون و همش با خودم میگفتم کی میشه تو خیابونای کرمانشاه یه روزی اینهمه ماشین خارجی در رفت و آمد باشه و چراغانیای خوشگل تموم شهر رو روشن کنه. چی میشه پارکامون پر از گل و درختای سرو بشن و همه آدما لباسای شیک تنشون باشه. چه میدونم. در عوالم کودکی فکر میکردم اینا نشونهی یه جامعهی پیشرفتهاس. هنوزم از این اتوبان شدن خیابونای قدیمی و گلکاری زمینای خشک و مدل ماشینای بالای تو خیابونا ذوق میکنم. همش فکر میکنم دیگه چیزی نمونده تا مدینه فاضله ذهنیام. یه روزی هم میرسه که این مملکت میشه شبیه دنیایی که بچههای ما مث پرنسسها و شازدهها توش زندگی میکنن. دنیایی که هیچ زشتی توش وجود نداره... ظاهرمون عوض شده. حالا دیگه خیابونای شهر شبیه خیابونای فیلمای دوران بچگیام شدن. شبا هم تو شهر چراغونیه. ماشینا هم مدلبالا شدن. کلی سبزه و گل و درخت گوشهگوشه شهر خودنمایی میکنن. اما من راضی نیستم. یه چیزی هست که با این تغییرات دلم میخواست حسش کنم که نیست. سیوسه پل ترک برداشته، اما هیچکی نگران ترکهای اجتماع نیست. ترکهای فرهنگمون که ما رو برده تو بیتوجهی. بیتوجهیم به له شدن حق آدما. راحت میگذریم از چراغ قرمزا. راحت بوق میزنیم برای راه های بسته. با سرعت 40 تو لاین پرسرعت میرونیم و عین خیالمون نیست. آمبولانسا رقیب کورسهای خیابونیمون شدن. هیچکی نگران دیگری نیست. نگران آدمهای پیاده. آدمهای ژندهی بودار. کرامت انسان رو نمیبینیم. همش نگران اسامی توی نقشهها هستیم. یدککش پارس بودنی که حق خودمون میدونیم. دریاچههامون خشک شدن اما هیچکی نگران خشک شدن باورامون نیست. خشک شدن حس اعتمادمون به هم. بیخیالی به آدمهای آن ور دیوار. آدمهای زیر پل. رفتیم تو جلد آدمهای موقعیتطلبی که از هیچ کاری برای کسب توجه دریغ نمیکنیم. اصلن معلوم نیست چی میخوایم؟ هیچکدوم از اینا نشانهی نابودی ما نیست. ما داریم زیر لایههای فراموش شدهای بهسمت نابودی میریم که به چشم هیچکس نمیاد. اینترکها دیدنی نیست. در ما چیزایی سقوط کرده که فقط توسط خودمون قابل دیدن و دریافته. دست از سر این بناها برداریم. ساختمونا به ما ارزشی نمیدن تا وقتی که تکلیفمون با خودمون معلوم نیست. زنی که شبیه مادرمه از شنیدن متلک پسرای بیکار خجالت میکشه دختری سر چهارراه منتظر رسیدن مشتریه دیوارای دبستان ابتدایی روستای ... نم زده من ماشینمو بخاطر عجله جلو درب پارکینگ همسایه پارک کردم من حق دارم... تو حق نداری... صبح پا میشی. برنامههای همیشگیتو تو ذهنت مرور میکنی. اطو کشیدن مقنعه بعد از شستن دندونات، برداشتن لقمه توی یخچال که از محتویات داخلش خبر نداری، قرص لووتیروکسین با آب داخل بطری تو یخچال میخوری، یواشکی و حواست هست که مامان از زیر پتو نبینه که سر بطری رو دهنی کردی. سعی میکنی پنجدقیقه زودتر از بقیه بیدار شی که بتونی دست و صورتتو بشوری و مسواکی رو که شب تنبلی کردی بزنی رو به جبران محکم و محکم رو دندانها و لثهات بکشی. کافیه کمی دیرتر از معمول از خواب بیدار شی، اونوقت باید در حالیکه به خودت میپیچی منتظر بیرون اومدن نفر اول باشی، شایدم نفر دوم. همه چیز بستگی به صدای زنگهای گوشیها داره که هرکدوم با یه ریتم متفاوت از گوشهگوشه این خونه 90 متری بلند میشه. کرم ضد آفتاب، کمرنگ کردن رد تتوی انتهای ابرو، کمی پنکیک و مداد ابرو و تمام. جوراب باید زیر میز اطو باشه، مچاله و خسته. همونجایی که سرت رو می ذاری موقع خوابیدن. به انتقام خوابای آشفته ای که تا صبح دیدی پات می کنی و تا شب حبسش می کنی توی کفش خردلی رنگ اینروزهات که با کیف همون رنگی زهرا ستش کردی. خواهر هم سن و سال داشتن هم خوبی های زیادی داره. یعنی همش خوبیه. حتی دعواها و اخم و تخماش. کمی فکر میکنی که ماشین راضی رو با خودت ببری یا با عجله خودتو به سرویس شرکت برسونی، سرویس بهتره، چرتی میزنی و شاید چند صفحه کتاب هم بخونی. خدافظ. خدافظ. راهرو. خاموش کردن لامپی که تاصبح مواظب نیومدن آقادزده بوده. تلق باز کردن در ورودی و یه عالمه هوای خنک که میکشی تو ریهات. پول خردههای تو کیفت رو چک میکنی. 250 تومان کافیه که ترو به مینیبوس کاربنی مدل 60 منتظر گوشهی فلکهاول برسونه. 250 تومنی که دشت اول آقای رانندهاس و او با تقدس خاصی میبرتش سمت پیشونیاش و میذاره زیر پوستی که رو داشبوردش انداخته. به فلکه میرسی. به همکارا یکی یکی سلام میدی. سوار میشی و میری رو صندلی تکنفره ردیف سوم میشینی. پردههای سرمهای رو کنار میزنی که منظرههای تکراری رو با همون علاقه اولین بار نگاه کنی. با همون علاقه. ایستگاه به ایستگاه تعداد آدمهای توی مینیبوس بیشتر میشه. کم کم هوا سنگینتر و رسیدن نزدیکتر میشه. چند ورق از انجمن شاعران مرده رو میخونی، چشاتو میبندی و وقایع رو تو ذهتن مزهمزه میکنی. مزهی یک جور سرکشی دلخواه میاد زیر زبونت. به خودت که میای لبخندت کش میاد. تو همین تصور کردنا با چرخش سریع ماشین از جا کنده میشی. ورودی چیتگر. جاده مخصوص. میرسی. با انگشت سبابه دستت ورودت رو اعلام میکنی. سرویسها یکی یکی میان. تا روپوش سرمهایرنگ شرکت رو بپوشی، همکارا یکی یکی میان. دستشویی کوچیک شرکت پر از نفسهای زنونه میشه. به سختی خودتو میکشی بیرون. پشت میزت میشینی. دگمه پاور کامپیوترت رو فشار میدی. تا صفحه بیاد بالا دنبال کلید کشوی میزت میگردی و لقمهها رو میذاری توش. 8 شهریور90 با تو گریه میکردم و تو اینجا نبودی. و این داستان را دوتایی قدم میزدیم و تنهایی برمیگشتم. شبیه کلکسیون تمبرهای قدیمی توی کتابخانهی متروکم نشسته بودی و دعا میکردی با روشنایی این شمع ادامه پیدا کنیم. آقای راننده، لطفاً ما را دربست به خودمان برسانید. یکدنده نباش آقای راننده، توی ترافیک خاطرههامان گیر کردهایم. ببین سایهی پشت چشمم سبز شده، راه بیفت آقای راننده، ما را بههم برسان... و تو اینجا نبودی. و این خیابان را شهرداری یکطرفه کرده بود. ذهنم پر از پلیس شده است. کسی دارد نام ترا از دفترم دستگیر میکند. به بوسههایمان دستبند زدهاند. حکم انسان بودنمان حبسیابد در گرههای وانشدهی کفشهای ساراست. ته کمد. ذهنم پر از پرستارهای بداخلاق شده است. کسی دارد رویایمان را بستری میکند. به عشقمان آمپول بیهوشی زدهاند. من و تو از جهالت این آدمها ترخیص نمیشویم. نبودی. و این نوشتهها ختم به خیر نمیشوند. با هر وسیله که میرود احتمال رفتن تو هست. در چمدانی که پر میشود، تکهای از وابستگیهای ما تا میشوند. این احتمال که با هم ... گیر میکند توی ضبطماشین مردی که بیچون و چرا عاشق است. تو دوست داری جای خدا باشی، من دوست دارم جای نرفتن تو. و این قصه در قارهای دیگر ادامه دارد... خرداد90 اتفاقی ... دارم به رسم همیشه لباسهای بیکار افتاده گوشهی کمد لباسهام رو تا میزنم که بدم به مامان به آقارحیم بده. راستی آقارحیم چرا یکی دو هفتهاس به ما سر نزده؟ هربار از دومین پلهی ورودی میخوام بگذرم، خون خشک شدهی رو پلهها حالم رو بد میکنه. رد خون احتمالاً مال گردن بریدهی قزلآلاهای جاده چالوس باید باشه. همونهایی که آقاینسیان هفته پیش داشت هنهنکنان نعششون رو از پلهها بالا میکشید. تاپقرمز رو تا میزنم و کنار میذارم. چند دقیقه بعد پشیمان میشم برش میگردانم تو کمد. یاد چشمات میافتم که پشت ویترین داشته منو تو این تاپ تصور میکرده. بجاش اون تیشرت آبیه که روش طرح تور ماهیگیری داره رو میارم بیرون و میذارم رو لباسای تا شده. بوی وایتکس که میخوره به دماغم میفهمم آقارحیم اومده. از لکهخون هم خبری نیست. واسه زیارت رفته بوده کربلا و چون غیرقانونی از مرز رد شده بودن، یه هفته تو عراق زندونی بوده. نشسته بود رو پلههای خرپشته و چایی و خرما میخورد که دیدمش. با عجله پا میشه و سلامی میده. یه لحظه تصور میکنم دخترش با تیشرت آبی که طرح تورماهیگیری داره، سبد سبزیهای شسته شده رو از آشپزخانه میبره تو اتاق که سلیقهخانم خردشون کنه. از صب 15 کیلو سبزی جورواجور رو با دقت پاک کرده بود و داشت آخرین کاراشو تند و تند انجام میداد که بره سروقت آدم منتظر پشت پنجره. با احتیاط دستتو میاری جلو، کادو رو با خجالت از دستت میگیرم. میترسم این روبانهای سرخ رودربایستی نه نگفتنم بشن. میترسم و آنقدر میترسم که یک روز گوشی را برمیدارم و با بیمعطلی باهات خداحافظی میکنم برای همیشه. آقارحیم منتظر گرفتن ماهانهاش این پا و اون پا میکنه. پسر پشت ویترین داره تابهای رنگی رو تو ذهنش تن دختر میکنه. دختر پشت پنجره تو دلش دریای طوفانیه بپاست. بوی سبزی خردشده تمام فضای خانهی پنجاهمتریشان را برداشته. پنجره خرپشته رو باز میکنم که بوی وایتکس از راهروها بره بیرون. مامان لیوان چایی را توی وایتکس میخوابانه. آقارحیم با کیسهی دستش از پلهها پائین میره. تابقرمز از پشت کیسه معلومه. پسر از تو رویاهاش در میاد. میدوه سمت کوچه. دختر شبیه یه صیاد بینصیب به پنجره تکیه داده، چقدر دلش میخواست دستپر میرفت سراغش. یه لحظه سر کوچه تعلل میکنه. از جیب خالیاش برمیگرده. مثل برگشتن آقارحیم از اثر خونهای ماهیهای نسیان، برگشتن سلیقهخانم از درد دست و کمرش، سبزی فروش بستههای سبزی خردشده رو وزن میکنه و دانهدانه توی قفسه فریزر میچینه. برگشتن یه ماهی کوچولو به رودخانههای جاده چالوس، برگشتن من به نیامدن تو. برگشتن دختر به کیسههای خالی فریزر، بوی سبزی، بوی مانده کلههای خونی ماهی، بوی وایتکس... *** پ ن1: هیچ چیز اتفاقی نیست پ ن2: http://www.aaadambarfii2.blogfa.com/9004.aspx لینک بالا از وبلاگ آدمبرفی، برای تمام دهه شصتیهاست، زیباست پ ن3: http://g-elareh.blogfa.com/ لینک بالا گلاره چشم منه، همیشه حرفی برای گفتن داره سرما کجاست که ببیند در این گرما چه بر سر آلبالوهایمان آورده؟ درخت خالی ... و قولی که بدقولت کرد. اصلاً به فرض فراموشی، زیر سایهاش مینشینیم و چایی آتشی میخوریم. میبینی همهچیز چاره دارد بجز نبودن تو... گلوی ساز دلتنگی پر از فریاد خاموشه دوباره سر بده هقهق بذار دست صدا رو شه... نمیدانم چطور اما شاید اگر محکم مدادت را روی کاغذها بکشی جایش روی چند کاغذ زیری بیفتد. شاید باید یک عکس مشترک با هم بگیریم و قاب کنیم و روی یک دیوار که نمیدانم کدام دیوار است آویزان کنیم. شاید باید بیاورمت توی یک داستان عاشقانه نسبتاً بلند و خودم را تسلیمت کنم، از تو شکایت کنم، بیفتی زندان و تا آخر عمر، توی فصلهای ننوشتهام به ملاقاتت بیایم، بدون نگرانی از گم کردنت. نمیدانم چطور اما شاید طی یک نقشهی از پیشتعیین شده، این لباسهای مشکی را از تنم در بیاورم و خبر دیدارهایمان را به گوش مامورها برسانم. به گوش تمام آدمهایی که توی رودربایستیشان هزار بوسه را کشتیم. شاید باید بیخیال یک عمر تربیت و ادب موروثی باشم، فریادت بزنم وقتی داری از سر پیچ خیابان محو میشوی، فحشت بدهم وقتی نگاه ساعت میکنی. حرف بزنم از پشت دیوارهای غروری که در مدارایی ابدی سکوت کرد تا معجزهای این احساسات منقرض شده را نجات بدهد. مرا نجات بدهد از دست اضطراب مردن بیآنکه بدانی. نمیدانم چطور اما شاید باید مانع شوم، ترافیک بشوم، قرمز پر رنگی که جلوی چشمهایت را میگیرد و آب از آب رفتنت تکان نمیخورد. سد بشوم، آب بشوی و محکم به من برخورد کنی که این شهرهای بیچراغ روشن بشوند. این شهرها که از حومه چشمهایم شروع میشوند و مرزشان به لمس دستهایت میرسد. شاید باید کلافهات کنم که دست رویم بلند کنی، مشت بزنی پای آبرویم که زیر عینکدودی پنهانش کردهام. میخواهم به اخمهای تو وابسته باشد این دلهرهها، توجیه تمام رنجهایم باشی. اگر باشی... نمیدانم چطور اما تو میروی. هیچ کاری از دست این گوشهی بینور بر نمیآید، خودم را بغل میکنم. صدای ثانیهها هر لحظه از گامهای تو دورم میکنند. چیزی قرار نیست عوض بشود. تو با تمام رویاهایم میروی که دستهای واقعیات را توی دستهای واقعی یک انسان بگذاری و به بچههای واقعی و اتاقهای واقعی و عناوین واقعی بدل میشوی. هیچ کاری از دست هیچکس بر نمیآید. زور این عشق واقعی به اشکهای من نمیرسد چه رسد به جادهای که دارد تمام رویاهایم را میبلعد... 5 خرداد 90 تو اختراع خدا بودی برای این هوای مرطوب. مزه مزهی دلخواهی که روی لبهایم مینشیند. نه اعتراض میکنی نه سکوت. قورتت میدهم. توی گلویم گیر میکنی. مثل همین حالا که توی زندگیام. . . پشت چراغقرمز گیر کردهام. پشت ندیدنت از روی تعمد. هیچ عینکی دودی هوایت را آلوده نمیکند و خورشید زورش به شب چشمهای تو نمیرسد. تو اختراع خدا بودی برای بیحوصلهگیهای من از این آدمهای معمولی. آدمهایی که از خودم شروع میشدند تا به نقطهی پایان شعری برسند. به فتحی که بستن تمام درها بود. تو اختراع خدا بودی از باقیماندههای برگههای سفید دفترم. از آخرین خطی که جوهر خودکارم آفرید. از بهشتی که توی تکههای شکسته آخرین یادگارت کشف کردم. توی چمدانت دلتنگیهایم جا نمیشود. حالا که میروی به باغچهی بچهگیهایم برگشتهام. به کاسهای که با گل میساختم و عمرش به خشک شدن نمیرسید. هنوز هم فکر میکنم هیچکس نمیتواند با دستهایش اینقدر غصه بخورد که من. با ضربدری چسبهای هیچ پنجرهای وضعیت زنده ماندنم اینطور قرمز نمیشد، حالا که میروی به پس دادن توپ پسر همسایه برگشتهام. به تلخی تنهایی پشت دیوار بیاجازه. مثل رویایی که همان روزها با من قهر کرد و راهش را از من جدا کرد. پر از حسرت فریاد نزدنم. سکوت میخواهم اما طبلها توی سرم میکوبند. داری میروی، خودم را توی خودم دفن کردهام. این حرفها از قبرستان میآیند... همین نزدیکی. آنقدر نزدیک که میترسم هوا را زیادی نفس بکشم، کم بیاوری. از ادامه دادن و ماندن. از جدالی که نشسته توی چشمهای پف کردهی جوانت. میترسم هوا کم بیاوری برای زنده ماندن در همین نزدیکی. توی خیابان گوهردشت که قدم میزنی، همهچیز میتواند فضای حضورت باشد. گوشی را برمیدارم و به جانت نق میزنم. میخندی. تو معنی نشانهها را خوب میفهمی. معنی برو گفتنهای مرا. ماندنت مثل قهوهای که ته فنجانم میماند غلیظ است. مثل لفت دادنت برای خداحافظی و سیگاری که تمام نمیشود وقتی بخواهم بعد از خاموش کردنش از تو بگریزم. زودتر که به کافه میرسم، داستانهای نیمهکارهام صدایشان در میآید. باید همهی این تردیدها را تمام کنم. اسمم را پایشان بگذارم و حوالهشان کنم به رفتن. مثل تو که توی تردیدت حاضرم یک ساعت بدون سفارش حتی زیرسیگاری منتظر بمانم. به من کمک کن که حرف نزنم. پیش من بنشین بیانتظار کلامی. این تنها کاری است که هیچکس نمیتواند برای خیلی از لحظههایم انجام دهد. کمک کن این بغض مثل ابرهای خیال تو از سرم بگذرد. تو داستان مینویسی تمام زندگیات را و من زندگی میکنم توی داستانهایت. همین نزدیکی دراز کشیدهای روی زمینی که حالا هر دونفر ما میتوانیم ضربان بیقراریاش را دریافت کنیم. کافیست دلم بلرزد، تو خواب اگزوزهای سوراخ شدهی میدان شاهعباسی را میبینی. خواب میبینی که یک پیکان قدیمی مرا سوار رفتنش کرده و هرچه فریاد میزنی برنمیگردم که از پشت شیشه تحملم را بازی کنم. دراز کشیدهای زیر آسمانی که گوشهی ابری در آن به تو لبخند میزند که گوشهی دیگرش توی چشمهای من باران شده. همین نزدیکی، همین حالا که هر دویمان سیریم و بیطاقت. نه حرف زور میخوریم و نه زورمان به این حرفها میرسد. پر از پیامهای نفرستادهام. پر از شباهتهای نامحسوس به تو وقتی کلافهام میکنی از رویاهای محسوست. توی دردسر هم افتادهایم. توی ظرفیت درکمان از آزادی. از رهاشدن این دستها در جهانی که مثل فاحشهای خیابانی توان فریب ما را ندارد. توی آره گفتنهای بیاجازه. نترسیدنهای مشترک. انگار تمام عشق دنیا گلوله شده و در تاریکی راهرویی که با صدا همدیگر را در آن بوسیدهایم به شک من و تو شلیک میکند. ما قاتلان با تفاهمی هستیم که این دروغهای کشته شده را به هیچکس لو نمیدهیم. همین نزدیکی. آنقدر نزدیک که میترسم هوا را زیادی نفس بکشی. کم بیاورم. خرداد90 آی دیوانه، دیوانه دوستم داشته باش. این آخرین دیوانگی قرن است که دو انسان با تفاهمی نامعلوم توی یک بشقاب صبحانه میخورند و با دو تاکسی مختلف از ردپای هم فاصله میگیرند. دوستم داشته باش زیر این سقفهای اجارهای. پوست دلهرهام را بکن، عریانی دردناکم را ببین که با تو قسمتش کردهام. توی لیوانهایی که ته سیگارهایمان را قورت دادهاند، حمامی که در آن آرزوهایمان را بخار کرده و لباسهایی که هرکدام یک گوشه از تنهاییمان را میپوشاند. آی دیوانه، ما داریم در خلاء اتفاق میافتیم. این دیوارها قول دادهاند رازهایمان را در خودشان آوار کنند، تو قول بده تنها با من به لکهدار شدن این صحنه بخندی. به اتاق بیگناهمان وفادار بمان، به دوست داشتنی که مثل خوره توی ملحفهها نفوذ کرده، و پردهای که از گوشهاش عطر زنانهام فرار میکند. دوستم داشته باش، اندکی مانده به رفتن، توی راهروهای پنهانکاری که با فاصلهی بدون شکی از آن پائین میآئیم. آنقدر پائین که به زمین برسیم. تو آقای نویسندهی محبوب من میشوی، من خانم خودم توی تاکسی راه برگشت. دوستم داشته باش اندکی پیش از اینکه این آدمهای ناحسابی را کسی حساب کند. پیش از نگاه اخموی راننده از دیدن دستهایت روی گونههای من. پیش از اینکه پشتمان تیر بکشد، دلمان به درد بیاید و این سیگار نم بکشد توی دستهایمان، وقتی هرجا که چشم میگردانیم نوشته است: سیگار کشیدن ممنوع... خرداد90 پ ن: با داستان "کفشدوزک" در سایت چوک به روزم http://www.stop4story.blogfa.com/ و باز همین داستان در سایت طغیان http://www.toghyan.com در روانشناسی یک اصل هست که از آن بهعنوان اصل "انکار" یاد میشود که بصورت یک مکانیسم دفاعی عمل میکند. در این اصل آدمهای درگیر با مسئلهای خاص، با شدت و حدت منکر وجود یا ابراز آن مسئله در خود و رفتارشان میشوند که بهطور غیرقابلانکاری در ایشان وجود دارد. مثل انکار علاقه شدیدشان به غیبت کردن و داشتن تجربههای هیجانانگیز ممنوعهای که به علت ترس از قضاوت یا توجیه فرهنگی عدم بروز برخی رفتارهاست. حالا صادقانه بیائیم در وجود خودمان بگردیم و ببینیم چه چیزی را داریم در مجامع عمومی با هر وسیلهای انکار میکنیم. اینهمه تلاش برای وارونه نشان دادن واقعیتها از کجا منشاء میگیرد؟ اگر داریم انکارش میکنیم پس چرا ته دلمان و توی ذهنمان شبانهروز به آن میپردازیم و راجع به آن خیالپردازی میکنیم؟ صادق بودن با خود، یکی از دشوارترین رفتارهاست. دشواری غمانگیز و بغضآلودی که حال آدم را تا ساعتها، روزها و حتی ممکن است ماهها خراب کند. همه اینها را گفتم که بپردازم به مقوله پیچیده وبلاگنویسی و انتظارات نویسندگان و مخاطبان از این زندگی سیستماتیک که به لحاظ حضور پر رنگ انسان در پشت پرده آن، سمت و سوهای تودرتو و غیر قابلپیشبینی انسانی را به خود گرفته است. مدت زمان طولانی نیست که سر از دنیای نت در آوردهام. بدون اغراق 10 سال طول کشید تا دوباره خودم را احیاء کنم و برگردم دفترهای شعر نوجوانیام را مرور کنم و یادم بیفتد که همیشه دنیایی ماوراء برای بیان عمیقترین رنجهایم داشتهام. دنیایی نزدیک و امن و مهربان. بیسرزنش و بیحد. برگشتم به کاغذ کاهیهای آشنای شعر. "افکارتان را با واژهها به بند بکشید، نگذارید که از دست بروند." وبلاگ سادهای ساختم. با شعرهای و نوشتههای کوتاهی که تا از زمین و زمان خسته میشدم مینوشتم و به اشتراک میگذاشتمشان. روزهای اول این وبلاگ برایم حکم دفترچه یادداشت الکترونیکی را داشت که به آن سر میزدم و از بالا رفتن تعداد نوشتههایم در آن به وجد میآمدم. مثل مادری که دلواپس بچههایش میشود. از نوشتن خودم ذوقشده میشدم. از اینکه چقدر فرصت از دست دادم و چقدر حرف بود که نگفتم، ننوشتم ... . من زندانبان مهربانی بودم که بسیاری از افکارم را پر داده بودم. بعد از مدتی که پیامهای ورودی پستهایم را چک میکردم، متوجه شدم این دفتر خیلی هم شخصی نیست. کسانی هستند که بیخبر به آن سر میزنند و نوشتهها با چشمهای کسانی بهغیر این مادر مهربان که من باشم دیده میشد. تازه فهمیدم این زندانیان بیآزاری که نام من پایشان نوشته شده، به هیچ عنوان دیگر متعلق به من نیستند. من تنها وظیفهام باز گذاشتن درب این وبلاگ برای روزهای ملاقاتی بود. ته دلم هیجان عجیبی برای پیامهای جدید داشتم. گاهی حتی مهمتر از خود شعرها و نوشتهها، درک حضور آنها از جانب آدمهایی بود که نه دیده بودم و نه میشناختمشان. و این درک حضور، به واقع درک حضور من بود که داشتم توی دنیای منقلب شعرهای پستمدرن و مدرن این روزها، پیکر نیمهجان شعر مومیایی شدهام را میکشاندم. تلاش برای احیاء زبان و ساختاری که مرده بود. شاید تنها برگبرنده من، احساسات بیشیله پیلهام بود. اعتراف میکنم که هر روز که میگذشت دلم میخواست تعداد شمارههای پیامها بیشتر و بیشتر شود. دلم میخواست دیده شوم و در این فضا که نه خبری از آشنایی بود و نه از قضاوتهای معمول، دوست داشتم من واقعیام در این نوشتهها به نقد کشیده شود و خوانده شود. گاه شیطنتی میکردم، به وبلاگهای این و آن سری میزدم، ردی برجا میگذاشتم که شاید کسی پی این رد بیاید و مرا بخواند. به نظرم انتظار دیده شدن و خوانده شدن طبیعیترین انتظار یک وبلاگنویس است. یک ارتباط متقابل و سازنده در چنین فضایی، میتواند تشنگی یک نویسنده و مخاطب را پاسخگو باشد. هرچند امکانات این فضا، فاصلههای کیلومتری بین ما و دوستان و نزدیکانمان را کاهش میدهد، و ناخودآگاه فرای نقد و نظرهای کارشناسانه، پیامهای دوستانهتری هم راهشان را به جعبه پیامهایت باز میکنند و مثلاً فلان دوستی که سالهاست در قارهای بهدوری دلتنگی از تو زندگی میکند میتواند بیاید بگوید، هی فلانی آمدم و خواندم و رفتم. همین. میخواهم اذعان کنم. باز هم همه اینها رو گفتم که برسم به این نقطه که دلگیر از کم آوردن نویسندگانی هستم که دیگران را به واسطه لینک نامشان در صفحات وبلاگ طرف میشناسند. هرکس که ایشان را معرفی کرد و اثری صدباره معرفی شده از ایشان را انتشار داد، به ناگاه نابغه هنری معرفی میشود که بیا و ببین. دلگیری از مافیای سیاه و سفید این نشستها و خواستنها و دیدنها. این فیلتر مخوف "من کجای ذهنتم"ی اجباری که وادارت میکند یا باشی یا نه. یا پیه مجیزگویی و تائید و تائید و تائید را به تنت بمالی یا به جریانی خانمانبرانداز واگذارت کنند. این زخمها صد البته که هیچوقت پرندهای را نگران بدپریدن نمیکند، حالا گیرم آسمان شعار و حاشیه و کلیشه راهی برایشان نداشته باشد. پرنده همیشه پرنده است و با بادکنکهای ترسوی هیچ کجا، مقایسه نمیشود. دلگیرم از استعدادهایی که تمام حیات هایهوییشان وابسته به پینوشتهای سفارشی است و هنرشان با تمام احترام در گوشهی خاکگرفتهای نشسته است. دوستانی که میرنجند و میروند... و سقفی که دیگر طاقت خیلیها را ندارد. کاش فرزند کسی نباشیم در ادبیات. . . محتاج شنیدنش هم نباشیم، لااقل بزرگی خود ادبیات به یادمان بیاورد که حتی اگر کلمهای به دیگری آموختیم، کوچکترین وظیفهی قلبی ماست در قبال انسانها نه منتی که تمامی ندارد و انتظار آفرین است. یادمان نرود که اصل انکاری هست که مثل دیواری محکم کتمانهای بیحساب کتابمان را به سخره میگیرد. کاش مرد باشیم و پای حرف و عملمان بمانیم... پ ن: قصه که تمام شد یادم افتاد میتوانستم طوردیگری تمامش کنم رسیدن که نه، اما احتمالاً در تمام مدت راه داشتیم به یک دقیقه تنهایی در کنار هم فکر میکردیم. حسی شبیه نجات پیدا کردن از بیخوابی چند روزه توی قطار، مثل یک جای سفت و بیتکان که میتوانی با خیال راحت و آرامش سرت را بگذاری و بخوابی. از انتهای راهرو قطار، دستت را به حالت مخصوصی بالا میآوری و همهی اداهایت شبیه ارادتی میشود که لاجرم بغیر از چشمهای من نباید به چشم این مسافران خسته و کنجکاو برسد. سری تکان میدهم به آهستگی پلکی که بسته میشود و این انگار تکان خوردن لنگری بزرگ میشود توی دلت. سفر دارد کمکم به ماجرای پشت پردهای بدل میشود، وقتی که از حضور و صدا خسته میشوم و میخزم توی کابین شماره 6 و پرده را کیپ میکشم و من میمانم و یک پنجرهی وسیع که همهجور منظره دارد. روی تخت ملحفه کشیده با آرامش دراز میکشم. تنها سطح مطمئنی که احتمال هیچ آلودگی بر آن نمیرود، به لطافت دستهای مادر آنروز غروب وقتی با حوصله داشت تایش میزد و مدام آرزو میکرد که خوش بگذرد و حواسم به وسایلم باشد. دلم را آیا بخشی از وسایل به حساب آورده بودی مادر؟ صدای کشیده شدن درب کشوئی تکانم داد. از ترس و هیجانی عجیب پر میشوم. نفسم توی گلویم گیر کرده بود. صدای حرکت قطار توی سرم بالاگرفت، انگار کسی دارد آهنگ آشفتهای را با صدای بلند مینوازد. زمان اندکی از چفت کردن در کابین تا آوار نگاهت بر صورتم طی شد. مثل فاصلهی اندک درک حرفهای نگفتنی بینمان از ایستگاهصفر حرکت، وقتی حواسم پرت موهای طلایی دخترت شده بود، روی لبخندت توقف کردم و بعد از دو روز هنوز در همان ایستگاه گوشهی نیمکت چوبی قدیمی نشستهام که بیایی و بابت جابجایی کولهپشتیام از تو تشکر کنم. مبهوت مینشینم و در همان سکوت میخواهم توضیح بدهی از اولین روز تا امروز. بگویی چرا موهای دخترت آنقدر طلایی است که چشمهایم را میزند، چرا این کولهپشتی آنقدر سنگین است که تو باید از راه برسی و از پلهها بالا ببریاش، میخواهم همهچیز را توضیح بدهی بجز اینکه اینجا روبرویم نشستهای و منتظر نشستهای که بخاطر ایستگاه صفر حرکت از تو تشکر کنم. کتفم درد میکند. کولهپشتی خیلی سنگین است، مثل بغض سنگینم از دیدن همسر و فرزندت و خارج از طاقتم مثل این کولهپشتی که قدمهایم را کند میکند و نمیگذارد به موقع برسم. صورتم را به شیشه میچسبانم و خداحافظی مسافران با خانوادههایشان را در ایستگاه بین راه بهانه میکنم برای گریه کردن. دلم برای برگشتن تنگ میشود... صدای پای دخترت از راهرو که به گوشمان میرسد دلم هری میریزد، به دنبال یافتن چیزی که نمیدانم بلند میشوم، نه توی جیب کناری و نه در لابلای لباسهای تاشده هیچ راه گریزی پیدا نمیکنم. یک لحظه چشمم به آینه میخورد، شبیه همسرت شدهام، شبیه عصرهای منتظر و دستهایی که دارد از سه رشتهی طلایی، زنجیر ابدی از زیبایی میبافد و یک رژلب نارنجی که پررنگ میشود برای استقبال تو. چفت کوپه را باز میکنم. ترس توی چشمهایت مینشیند. میخواهی حرفی بزنی انگشتم هیس بزرگی میشود، کمی مقاومت و درب کشویی که با دستهایم باز میشود و تو که شبیه سرزنش دیر رسیدنهایم تلخ میشوی و میروی. یک ایستگاه مانده به آخر، از قطار پیاده میشوم.
میتونی یه عمر همینطوری صبح و شبت رو تکرار کنی. شاید بتونی لابلای وقتایی که خالی میشن چند ورق کتاب بخونی یا داستانای دوستاتو که پرینت گرفتی چندین باره بخونی که بتونی نقدی براشون بنویسی. یا وسط چک کردن نامههای اداری سری بزنی به وبلاگات، ایمیلهاتو چک کنی، جوابی بنویسی و کامنتی بذاری. میتونی همهی حواست رو بذاری رو لحظههایی که تمام انرژی و توانت رو میگیرن و نتیجهاش میشه بخور و نمیر بودن بهایی که داری پرداخت میکنی. همین. صرف لحظههایی که میتونستی برای ثانیه ثانیهاش نقشه عاشقانه بکشی، داستان بنویسی، شعر بگی، بخونی و عکس بگیری. بجای همهی اینهمه که دستور بگیر این و آن باشی. بجای اینهمه احساساتی که به جرح و زور قوانین خشک اداری ته قلبت مدفونشون میکنی. نگاههایی که میدزدی. کارهایی که با همهی کوچکی، مسئول انجامشان میشی. بجای لباسهایی که دوست داری تن کنی و روی یک چوب لباسی توی دستشویی کوچیک، بوی گه میگیره تا وقت رفتن دوباره تنت کنی. بجای اینهمه که مقنعهات رو بکشی جلو که مدیر منابعانسانی نیاد شرفت رو زیر سوآل ببره، شوخیهاتو فیلتر بگیری که برچسب خیلی چیزها روت نخوره، ندیده بگیری، ندیده بگیری ... . بجای همهی قرارهایی که کنسل میکنی، همه کلاسهایی که فقط وقت ثبتنامشون رو داری، همه آدمهایی که همین نزدیکیات میتونن منبع شادی و امیدواریات باشن و هیجوقت نمیری ببینیشون. وقت. وقت. وقت. این همون چیزیه که هیچوقت برای خودت نداری. نه تنها برای خودت بلکه برای اینکه بعدازظهرهای زمستون رو با مادرت بری قدم بزنی و شبها رو با پدرت یه حکم چهارنفره ببازی، تصمیم بگیری ساعت دو صبح از خونه بزنی بیرون و تا خود صبح پیاده گز کنی. وقت نداری چون حال نداری. چون اونقدر خستهای که حال جواب دادن به ایمیل دوستت رو که یه قاره دیگه از زور دلتنگی برات نوشته نداری. دستت به قلم، کیبورد و حتی دستت به لمس خودت هم نمیره. توجیهت اینه که با این درآمد کوفتی میتونی بری کارهای دلخواهت رو انجام بدی. کارهای دلخواهت اما رفتن تو بایگانی "هروقت شد". و هیچوقت وقت نمیشود. وقت نمیشود دوربینات را بیندازی سر شانهات و بروی از زن دستفروش خیابان یکم گوهردشت عکس بگیری و باهاش صحبت کنی و شایدم بغض کنی. بشینی کنارش که ببینی فروختن چند تا لیف و برس چه لطفی میتونه داشته باشه. فقط میتونی وقتی با عجله داری خودتو به تاکسیهای رستاخیر میرسونی، یه نیمنگاه بهش بندازی و متاسف باشی که هیچکدوم از اجناسش هیجوقت به دردت نخورده. همیشه به دیر نرسیدن فکر کنی. به دلواپسی مامان که از حالت چشماش میتونی تشخیص بدی که چقدر دیر کردهای. وقت نداری که کوله پشتیات را پر کنی و سوار اتوبوسهای زیر پلگلشهر بشی و بری کرمانشاه. تمام کوچههاشو سیر بگردی و ببینی و سیر بشی از اینهمه دلتنگی که به اسم غربت یهعمر با خودت یدک کشیدی. بری همدان به تک تک همکلاسیا و دوستات سر بزنی. مادر دوستت رو که مرده بغل کنی و گریه کنی. هوای دلنازکی دوستت که از همسرش جدا شده رو داشته باشی و همه اینها رو بنویسی و بنویسی. بگویی و بگویی. کم کم از وقت نداشتن میافتی تو رسم دل و دماغ نداشتن. دیگه میمونی که دقیقههای غنیمتیات رو به چه کاری اختصاص بدی. لیست اسمای توی گوشیتو یه نگاه میاندازی. هیچکس. دراز میکشی و شاید خوابت ببره. خستهای. شاید هیچوقت بیدار نشی...
| Design By : Night Skin |

