وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

پ ن1: این‌بار می‌خواهم از همین پی‌نوشت‌ها شروع کنم. همین‌ها که تا شروع می‌کنم به نوشتن در ذهنم وول می‌خورند و منتظرند و منتظرم می‌گذارند تا جمله‌ای را بنویسم که نه طاقت بسط دادنش را دارم، نه قدرت گردن گرفتنش را.

پ ن2: عمری دگر بباید بعد از وفات مارا

کین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری/س ع د ی

پ ن3: این‌روزها کنارت که می‌شینم، درست همون لحظه که چشم‌هات با چشم‌پوشی من تلاقی پیدا می‌کنه، به‌طرز وحشیانه‌ای دلم برات تنگ می‌شه.

پ ن4: متن اصلی در ادامه این مطلب آمده است که بعضی از قسمت‌هایش به‌ناچار تبدیل به نقطه‌چین شده‌اند.

 

چه چیزهای کوچکی ترا به یادم می‌آورد. مثلاً امروز صبح مکث کوتاهی کنار درب آسانسور هوایم را پائیزی کرد، درست مثل هوای اولین‌بار... یا قالیچه‌ی کوچکی که اتاقم را از گره‌های بی‌شماری سرشار کرده است.

به تو اعتماد داشتم، مثل اینکه این خیابان یک‌طرفه باشد و باید بروی. در ابتدا کلمه‌ها نبودند، بعدها که می‌خواستم حرفت را بزنم، ناچار شدم به تمام ثانیه‌ها سر بزنم، برایشان اسمی تعیین کنم و اینگونه شد که تمام ترا به اسناد رسمی بدل کردم، حالا هر لحظه که می‌گذشت، حجم بیشتری از تو در قفسه‌ها شکل می‌گرفت، نیاز داشتم بایگانی‌های لحظه‌هایت را مدام وسعت بدهم، ترا وسعت بدهم آنقدر که هیچ مرجعی جز تو برایم باقی نماند.

همین الان هم شکستگی گوشه ناخنم، برگ زرد کوچک این گلدان که چشم به من دوخته، تقویمی که قرار بود روی تمام روزهایش عینک بکشم، و حتی همین که فکر می‌کنم دیگر بس است، برو به زندگی‌ات برس، ترا به یادم می‌آورد.

به تو اعتماد داشتم، و راننده‌ای که خیابانی یک‌طرفه را بی‌کله می‌راند، هیچ‌وقت به مسیر طی شده فکر نمی‌کند. به جایی کوچک برای پارک کردن، به بریدگی‌های بی‌دردسری که به تو فرصت می‌دهد که تردیدهایت را زندگی کنی، اما تو هیچ از این نشانه‌ها نمی‌فهمی، نمی‌بینی.

الان باید به من پیام می‌دادی. مثلاً می‌نوشتی که قبض‌های جریمه را پرداخت کنم یا شماره تلفن دکتر...مان را از اینترنت در بیاورم. شاید هم کلمه‌ای کوتاه را تایپ می‌کردی و به من تا هر زمان که دلت می‌خواست فرصت می‌دادی در احساس عمیقش تنفس کنم.

به تو اعتماد داشتم. این یعنی هرجا که تو باشی، هرکار که بخواهی، و «تو» تفسیر گسترده‌ای از توجیه همیشگی بود که برای همه‌ی تأخیرها و دیوانگی‌هایم پرداخت می‌کردم. مثل یک نفس عمیق بعد از امتحانی سخت، سایه‌ی تو تضمین تمام درهای بسته بود.

باید قرار عصر را با تو بگذارم، ساک کوچکم را بردارم و سر راه فکر تمام دوست داشتنی‌هایت باشم، فکر پاستیل‌های نوشابه‌ای، سبزی‌های آب‌پز شده و شیرینی‌های شکلاتی کم‌شیرین. اینکه کمتر از حد معمول می‌خواهی و بیشتر از حد معمول جدی‌ات گرفته‌ام. باید به تو پیام بدهم که دست به شلختگی‌های خانه نزنی، مرا با بالش‌ها و ملحفه‌ها، با لباس‌ها و ظرف‌های نشسته، مرا با خانه‌ای که همه جایش از تو نشانه‌ای دارد تنها بگذاری.

...

اینجا خانه‌ی من است. اینجا که تمام خرده‌ریزه‌های دوست‌داشتنی‌ات را به آنجا آورده‌ای. تمام خرده‌ریزه‌هایی که نه می‌توانی و نه می‌شود کاری برایشان بکنی. مثل پتانسیل‌های خوابیده‌ی روحت هستند که برایشان نقشه‌ها داری و مطمئنم در خانمان روزهای نیامده‌ات یک روز از داشتن چنین چیزهایی به خنده می‌افتی. اینجا خانه‌ی من است، و هیچ‌جا نمی‌تواند شبیه اینجا باشد که از قرار معلوم یک‌روز بدون خداحافظی باید برای همیشه ترکش کنم.

به تو اعتماد داشتم، به ریتم آرام انگشت‌هایت روی در. به پاهایم که می‌دوید و اتفاقی که تو بودی و هنوز برایش واژه‌ی مناسبی پیدا نکرده‌ام، مثل سنگی در دلم ته‌نشین شده، و نمی‌دانم تا کی و کجا باید سنگینی‌اش را با خودم حمل کنم.

8 دی ماه  92

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

به من تعادل دادی. از نقش ایده‌آلی که از یک انسان ایده‌آلیست داشتم درآمدم و به موضوعات تازه‌تری فکر کردم. به پول، به بی‌پولی... به وجدان نقاب‌دار و بی‌وجدانی... به بودن و نبودنی که به وقت گذاشتن بستگی داشت. به من تعادل دادی. از لبه‌ی تیغ پشت‌بام به قسمت‌های میانی آمدم. حالا دیگر در اوج بودم اما نه ترس سقوطی بود نه رؤیای پروازی. اینطوری می‌توان زندگی سلامت‌تری داشت. رنج کمتری کشید و در نهایت میزان داشته‌هایت بیشتر از نداشته‌هایت بشود.

فقط یک رنج بزرگ برایم مانده، اینکه برای به تعادل رساندنم خیلی شبیه یک انسان ایده‌آلیست بودی، شبیه یک انسان ایده‌آل...

4آذر92

نوشته شده در دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

و عشق فرق دارد. عشق را نمی‌توانی با هیچ‌چیز معامله کنی و نمی‌توانی به‌راحتی درموردش صحبت کنی. آنقدر فرق دارد که اندوهش‌را ارج می‌نهی، از رنجش نمی‌رنجی، و سرت را با غرور بالا می‌گیری و می‌گویی که هی آدم‌ها، چندنفر از شما پرواز کرده‌اید، اصلاً متوجه این بال‌ها شده‌اید؟ چقدر خوشحالم که معنی آسمان را بلدم، سقوط کرده‌ام و وقتی کسی در هوای انسانی‌که دوست دارد پرواز می‌کند، چقدر سقوط می‌تواند فهم دیگری از پرواز باشد. مهم نیست دست و پایت درد می‌گیرد، سلول‌هایی از روحت زخم می‌شود، عشق آزادت می‌کند، حتی از شهوت خواستن و خواستن، از عادت به دیدن و چشم‌ها و دست‌ها و... دنبال تفاهم عمیق‌تری می‌گردی، دارایی‌های عمیق‌تری به وزنت اضافه می‌کند. نه مالک کسی هستی و نه ترس از دست دادنش را داری. در ذرات هوا و دانه‌های خاک شریکش می‌شوی. شریکش می‌شوی و آنقدر زنده می‌مانی که مرگ بمیرد...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

خودم هم یادم نمی‌آید، ترس‌هایی را که با آنها زندگی می‌کردم. ترس‌های خفه‌ی بی‌منطق و کشدار دوران نوجوانی‌ام را. این‌روزها با حقایق تلخی که مواجه می‌شوم، مدام از خودم می‌پرسم که دیدی تمام چیزهایی را که باورش هم نمی‌کردی اتفاق افتادند. همه‌ی آن ترس‌های کوچک بی‌منطق کشدار اما... هیچ‌وقت نگذاشتند از پیله‌ام بیرون بیایم.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

باید دوست داشتن را ارج نهاد. این تنها چیزیه که نمی‌تونی با تلقین داشته باشی‌اش و حتی به کسی ببخشی‌اش. وقتی دوست داری، منبع مطمئنی از انرژی داری که توانایی خیلی کارها را به تو می‌ده. برای این حس بی‌اختیار باید وقت گذاشت، ایثار کرد. تقریباً تمام تجربه‌های دیگه زندگی‌رو می‌شه با خیلی کسان داشت اما دوست داشتن، نقطه‌ی مطلقیه که زبانت‌رو می‌بنده. نقطه‌ی مطلقی که تو بیشتر از هرکسی از وجود و صحت و عمقش خبر داری. دوست داشتن انتخابی نیست، خریدنی نیست، سهم و اختیار در اون معنی نداره. بخاطر همین ویژگی منحصرشه که منحصره. شبیه دوست داشتنه. دچارش که می‌شی باید بهش احترام بذاری و حواست بهش باشه.

نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

با همه‌ی این احوال به عشق اعتماد دارم که همیشه دست‌های مهربان بسیاری دارد برایم. هرچند کشف دنیا، مثل عبور از خیابانی تاریک و ناشناس در فضایی بیگانه باشد. تنها به عشق اعتماد دارم که می‌بخشد، می‌سازد و ادامه می‌دهد.

به من راه‌حلی نشان بده تا سکوت نکنم. برای خودخواهی‌های بی‌اندازه‌ام بخاطر داشتنت صبری داشته باشم. راه‌حلی تا ترس‌های از دست دادنت، ترا از دست‌هایم دور نکند. تا چاله‌ای نباشم برای خودم. برای تو و برای این دل‌دلِ عجیب و بزرگ که اولین تجربه‌ی خواستن بی‌وقفه‌ی من است. خواستن بی‌اندازه‌‌ی من.

به اضطرابم اعتماد کن. به دل‌شوره‌های وحشی‌ام. به اشک‌های بی‌اختیارم. به من اعتماد کن، مثل من که به عشق اعتماد دارم. به بازگشت پنجره‌ها روی دیوارهایی که فرق بین من و تو هستند.

نوشته شده در یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

درباره‌ی آزادی با همه‌ی دبدبه و کبکبه‌اش نوشتن، آن‌هم با حرف‌هایی از جنس این موش‌های موذی که در ذهن من دارند می‌دوند، به خودی خود از نوشتن منصرفم می‌کند تا امروز. امروز که با دغدغه‌های کوچکم به منظره‌ی خسته‌ی شهر نگاه می‌کنم. نه تو هستی و نه هیچ‌کس برای درآمدن از این روزمرگی‌ها. به سنگ داغی که روی سینه‌ام افتاده فکر می‌کنم. برای رهایی از اینهمه دغدغه باید بنویسم. نگران ماهی‌های دورنگ تنگ کوچکم. سه‌روز است که غذایی نخورده‌اند. نگران زرد شدن گندم‌های سبز شده در قالب مار که اسم امسال ماست. نگران بی‌حالی گل‌های بنفش سینوره و روزهای خلوت این تعطیلات. نگرانم که بابا بمیرد، مامان بمیرد، خبر فوت عمه می‌رسد. برای مرور کردنش چقدر تصاویر کمی دارم. چقدر خاطرات کمی. نگران این‌همه قفل هستم که روی تمام دارائی‌های کوچکم دارم. رمزهای کارت‌های عابر بانکم، رمز ورود این لپ‌تاپ، ایمیل‌ها و وبلاگم. نگران شماره‌های ناشناسی که پیام می‌دهند، شماره‌های آشنایی که پیام نمی‌دهند. نگران کمر درد مامان، سردرد زهرا، تنهایی راضیه هستم. نگران مثل حس تلخ فاصله‌ی جواب آزمایش‌های دوره‌ای، مثل تکان خوردن از زنگ‌های بی‌وقت، ناامیدی‌های کوچکی که به حقایق بزرگی ربط دارند. مثل اینکه منتظرم می‌گذاری... اینکه مقاله‌های «چگونه زنی جذاب برای مردتان باشید» را می‌خوانم و سعی می‌کنم شبیه آن زن‌ها باشم. کمی مغرور و مشغول و زیباتر.

درباره‌ی آزادی می‌خواهم بنویسم. به عشق می‌رسم. آزادی عشق است، نشسته در ثانیه‌ثانیه‌های زندگی. وقتی خودت را دوست داری، خودت را زندگی می‌کنی، خودت را ارائه می‌دهی و از هیچ‌چیز نمی‌ترسی. ترس‌هایت متعلق به رنج‌های بسیار بزرگ‌تری است. ترس‌هایی که ریشه‌هایشان به تنهایی و فقدان و حسرت نمی‌رسند. لااقل همیشه اینطور نیست. آزادی شعری است که قصه‌های تلخی می‌گوید، اما می‌گوید، گریه‌های زیادی می‌نویسد، اما می‌نویسد، و همه‌جا سرک می‌کشد. آزادی منم که گوشه‌ی ذهنم سیگار می‌کشم، تو می‌آیی و کنارم می‌نشینی و با هم آسمان را تماشا می‌کنیم. آزادی یعنی نترسیم. فرقی برای هیچ‌کس ندارد که این موش‌ها، قربانی سم‌های شهرداری می‌شوند یا گربه‌های توی فیلم‌ها شکارشان می‌کنند. این موش‌ها را باید رها کنم... مثل تو، وقتی شبیه خودم هستم، دور شدنت را تماشا نکنم، سرم را بیندازم پائین و به کفش‌هایم فکر کنم. به کیفم، شالم و دست‌هایم. به کمدم که حتی وقتی هم نباشی می‌توانم با مرتب کردنش خودم را مشغول کنم، به کتاب‌هایم که مثل صف سربازان، منتظر اشاره‌ی چشم‌هایم هستند. آزادی کلمه نیست، دوست داشتن تو است وقتی دوست نداری بمانی، دوست داشتن خودم است، وقتی دوست ندارم بروی.

نوشته شده در شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

من مطمئنم هنوزم زنده‌ام. باور کنید این دیگه از سر توهمم نیست. صبح که بیدار شدم صدای بوق و بق‌بقوی کفتری که پشت پنجره‌ی اتاقم نشسته بود با هم قاطی شده بودن و احساس گرما می‌کردم. سایه‌ی راضی با شتاب از راهرو رد شد و صدای پاش که پله‌ها رو پائین می‌رفت می‌شنیدم. از تصور یه چادر مچاله‌شده تو کیفش خنده‌ام گرفت. می‌بینید، من هنوز زنده‌ام و همه‌ی کارای آدم‌زنده‌ها رو انجام می‌دم. دست‌دست می‌کنم تا زهرا بره صورتشو بشوره و معطل لفت دادن‌های من نشه. حتی حس می‌کنم در اون وقت صبح، زندگی سرعت عجیبی داره.

من هنوزم زنده‌ام. اینو از شروع هر صبحی می‌تونم حس کنم. از اینکه دوس دارم تو ماشین منتظر زهرا بمونم تا این مسیر سه‌دقیقه‌ای رو با هم بریم، بعدش عینک دودی‌مو بپوشم و تمام مسیر رو تا سرکار بلند بلند... من هنوزم این زندگی‌های کوچیک و بی‌دغدغه‌ام تا چهارونیم بعدازظهر پشت لایه‌های ذهنم منتظر نگه می‌دارم. برای شنیدن آهنگی که با تو بلند بلند... برای اینکه زنگ در رو که فشار می‌دم مامان با موهای جوگندمی‌اش بیاد در رو باز کنه و من مث یه بچه‌ی گرسنه حدس بزنم چی پخته و قراره فردا سر میز ناهارخوری شرکت، چه غذایی رو به بچه‌ها تعارف کنم. من اینقدر زنده‌ام که دست‌های مامان رو گاهی بیشتر از هر جای دیگه‌اش تصور می‌کنم و بیشتر از هرجای دیگه‌اش نگرانشونم. نگران اینکه وقتی باهاش دست می‌دم، شل بگیره. این منو می‌ترسونه و همین ترس نشون می‌ده من هنوز زنده‌ام. به روزنامه‌های بابا که روی میز رها شدن و اینکه زیرچشمی حواسش به همه‌ی ما هست. به اس‌ام‌اس زدن‌هامون و مجله خوندنمون. به اینکه باید آهنگ‌های تازه‌ای رو که تمرین کردم براش بخونم و اونم سر تکون بده و بگه صدات خیلی خوبه اما می‌ترسی. حتی از اینکه نمی‌تونم همه‌ی حرف‌هام رو به زبون بیارم. نمی‌تونم بیشتر از یک بغل و اس‌ام‌اس کوتاه براشون باشم. وقتی اینقدر دیر می‌رسم به خونه که گاهی برای خداحافظی کردن هم زمانی ندارم.

من هنوزم اونقدر زنده هستم که مطمئنم می‌تونم برگردم و نامرتبی کمدم رو از بین ببرم، می‌تونم به گلدونام آب بدم، تحقیقای دانشگام رو انجام بدم، کمی کتاب بخونم، فیلم ببینم، یادداشت بردارم و برنامه‌هام رو بنویسم. من مطمئنم اینکه دوس دارم قلک خرسی زردم پُر بشه نشونه‌ی زنده بودنمه، اینکه گاهی چشمام که بسته‌اس رویاهام زنده می‌شن، آدمای نشسته تو کتابخونه‌ام میان بیرون، اون لحظه که مطمئن می‌شم که همین زندگی واقعی خیلی زیباتر از قهوه خوردن با هدایت می‌تونه باشه، سیگار کسیدن با شاملو و حتی مشروب خوردن با... من و تو دقیقاً زیر همین درخت‌ها که تمام فصل‌هاش رو دوس داریم، می‌تونیم ساعت‌ها بشینیم و صحبت کنیم. فصل‌هایی که خاطره‌مون می‌کنن، نگرانی‌هامون با اولین کلمه‌ها می‌میره. کاش باد بیاد، باران بیاد، تو بیای...

من مطمئنم که اینقدر زنده‌ام که همین انتظارم دوس دارم. انتظاری که هرروز قول می‌دی کوتاه‌ترش کنی.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

با همه‌ی اینکه آنقدر با تو راحتم که حرف می‌زنیم... حرف می‌زنیم و همدیگر را سرزنش نمی‌کنیم، چقدر ساکتم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

می‌ترسم

از اینکه با خودم تنها بمانم. بی‌تردید زورم به زور خاطره‌ات نمی‌رسد. به اینکه مثل یک چشم بزرگ، روبرویم می‌نشینی و تماشایم می‌کنی. از حرف‌های نامربوط اسمت که قرار است لابلای تمام این نوشته‌ها بنشیند و بجای اینهمه که دلتنگم سوگواری کند.

می‌ترسم

از نوشتن. از تقدیم این صفحه‌های خالی به دست‌هایم. از اینکه شاید در انتهای یکی از همین متن‌ها خودم را خلاص کنم. از اینکه این کلمات سرطان گرفته‌اند، ذهنم سرطان گرفته و تو مسئول رشد بی‌رویه‌ی این سلول‌ها هستی. مسئول ناامیدی مطلقی از نبودن تو.

می‌ترسم

به همین سادگی که از مردن، از اینکه واقعاً دیگر نباشی و هیچ‌کس نمی‌تواند با یک تکه‌سنگ سرد حرف‌هایی را بزند که به زبان نمی‌آیند. از اینکه دوست داشتنت کافی نیست. حتی همین‌که می‌دانم در گوشه‌ای از این دنیا داری حجم مشخصی از هوا را وارد ریه‌ات می‌کنی و مثل همه‌ی آدم‌ها گاهی دست‌هایت را زیر چانه می‌گذاری و پشت گردنت را می‌خارانی.

از اینکه ترس‌هایم کوچک بشوند، غصه‌هایم کوچک بشوند و آدمی بشوم که حواسش به رفتن پائیز نیست، به توقف لبخند در چهره‌ات، به بهانه‌ی کوچکی که با آن صدایت را به من هدیه می‌کنی. می‌ترسم دیگر حواسم پرت کلاغ‌ها نشود، پرت ریتم تند دست‌هایت روی دسته‌ی مبل، جای پای عبورت از اتاقم که با نشانه‌های کوچکت پر است.

می‌ترسم، هرلحظه که دوستت دارم، هر فکر که دوستت ندارم، هرکار که می‌کنم و نمی‌کنم. از درد بی‌درمانی که تویی، از کله‌ام بیرون می‌زنی، خودت را می‌اندازی روی این صفحه‌ها و تمام‌اش را خط‌خطی می‌کنی...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

 

دقیقاً این همان چیزی است که می‌خواهم. با تمام ادعاهایم برای آزادی، استقلال، برای اینکه تمام مرزها را بردارم که شاید تصویری موجه از زنی آزاد را ارائه کنم، اینکه با چشم‌هایت می‌خواهی دور من حصار بکشی را دوست دارم و این دقیقاً همان آسمانی است که می‌خواهم. این دقیقاً همان فصلی‌است که از مبادرتم به تنهایی‌های ویترینی جلوگیری می‌کند، از تماشای چهره‌ی بی آرایشی که قرار نیست بدون دست‌های تو شبیه کسی باشد که می‌خواهم. با تمام ادعاهایم برای صلحی که باید به‌کام همه می‌ریختم، این جدال نامحسوس دقیقاً همان چیزی است که می‌خواهم. این حساسیت‌های مهارنشده، این حرف‌های مهاجم و وحشی... سرشار از لذتی بی‌مرزم در دست‌هایت که می‌نشینم. در دست‌هایت که راهم می‌برد که برگردم به خانه. دقیقاً همان نقطه‌ای که ادراک پنجره‌هایش را تنها تو می‌دانی، ادراک درهایش را که اینبار می‌بندمش به روی عزیمت.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

داره اتفاق می‌افته، مثل لحظه‌ای که بالاخره می‌رسه، چیزی شبیه گذشتن زمانه که نمی‌تونی جلوی گذشتنش رو بگیری. شبیه همین حالا، که داره اتفاق می‌افته، دقیقاً توی دلم، همون‌جایی که خیلی بهش اعتماد می‌کنم، خیلی حواسم بهش هست، خیلی هواشو دارم حتی وقتی برای کسی فرو می‌ریزه، کسی‌که حتی حضور همین دل رو درک نمی‌کنه. داره اتفاق می‌افته، انگار پرنده‌ای سنگ خورده، این دیوار هرچقدر هم بلند، نمی‌تونه مراقب این پرنده باشه، پرنده‌ای که سنگ خورده، از نرمی دست‌هایی که بارها بوسیده، بارها با فشارهای کوچک، دوست‌داشتنی عمیق رو فهمونده، با تکون کوچکی بر تکه‌ای از پوستش، گرمایی به‌جا گذاشته، مثل اینکه جا‌بخوری، آدمی‌که تا به امروز دیده‌ای، شکل دیگه‌ای داره. شکلی که توی هیچ کدام از عکس‌هایی که دیده‌ای، نبوده. مثل افسانه‌ای دیریاب کشفش می‌کنی. مثل افسانه‌ای که نمی‌شناسی، نشنیده‌ای، نمی‌فهمی. داره اتفاق می‌افته، مثل وقتی‌که داشت شروع می‌شد. وقتی‌ام شروع می‌شه دیگه کاری‌اش نمی‌تونی بکنی. منتظر می‌مونی که بعد از زلزله از کجا تکه‌پاره‌های این گذشته رو بیرون بکشی و کجای پیش رو، بسازی و بسازی و بسازی. منتظر می‌مونی که آب ترو ببره به آن کجا. یه‌جایی بالاخره گیر می‌افتی برای ماندن. توقف، لحظه‌ایی که دیگه از موج ها نمی‌ترسی، از صدای آب لذت می‌بری. بی‌اختیارم، بی‌اختیار و پذیرا. داره اتفاق می‌افته. داری در اون گوشه، پشت همون پرده ضخیم سبزرنگ، چمدان سرخابی‌ام رو پر می‌کنی. داری می‌ری. کم‌کم. مثل داستانی که به آخرش رسیده و صفحه‌های آخرش رو هی کش می‌دی، کش می‌دی که شاید این جمله‌ها تصویری بشن واقعی، رویایی واقعی، دست‌هایی نرم و واقعی که تو داری. تو که در آخرین صفحه جان می‌دی. داری می‌ری. چمدانم حالا پر شده از دست‌های نرم‌ات. از سنگ‌هایی که تو داری. از عکس‌هایی که نینداخته بر-عکس شدند. داره اتفاق می‌افته، مگه اینکه پرنده نباشم. آسمان نباشی و دوستش نداشته باشم این دلم را که دوستش نداشته باشی.

نوشته شده در شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

اگه سر این چادرو بگیری و بکشی رو سر همه‌ی این عروسکا، بازم از یه‌جایی می‌زنه بیرون. اصلاً نمی‌شه هیچ‌کاری با این تارهای وحشی بکنی. هرچقدر کوتاهش می‌کنی، می‌بندی‌اش، جمعش می‌کنی... هرکاری می‌کنی از یه‌جایی می‌زنه بیرون. مث حرفایی که نمی‌تونی اون توو نگهش داری، از نوک انگشتات یا از نوک جوهری خودکارت می‌زنه بیرون. مث آزادیه که یه‌روز از در بزرگ زندون می‌ندازنش بیرون، بی اینکه کسی منتظر برگشتنش باشه. همه‌ی ترسش اینه که از رؤیای آدما فراتر نره و هیچکی توو این دنیای کوفتی «واقعاً» نخوادش.

پک آخرو اونقدر محکم می‌زنم که انگار قراره با ته مونده‌ی دودهای آخرین نخی که بهم دادی، بند همه‌ی خوب بودنامو به آب بدم. حالم خوشه، اونقدر خوشم که فرقی نداره این روسری، اون حرفا... فرقی نداره آزادی...

هی فلانی آدامس داری؟ دهنم بوی کلمه‌های بودار می‌ده. دارم به خونه نزدیک می‌شم...

نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

شهری که با تو گم شد

نشانی من است

 

سلام

خیلی آدم تبلیغاتچی نیستم، به‌خصوص وقتی به تبلیغ کار خودم مرتبط باشد. با اینهمه ظاهراً چاره‌ای جز این نیست و باید اولین اثر مستقلم را با احساسی ویژه که به‌خاطر انتشارشان دارم معرفی کنم. مجموعه شعرهای سپید و کوتاهم تحت عنوان «روزنامه صبح»، در انتشارات روزگار به بازار عرضه شد. به قول یکی از دوستان شاید سپاسگزاری کردن از کسانی‌که در این راه به من انگیزه دادند خیلی کار حرفه‌ای نباشد، اما من هنوز معتقدم، که کم گذاشته‌ام...

متن زیر می‌بایست در صفحه نخست این مجموعه منتشر می‌شد که به هرجهت این اتفاق نیفتاد، همین‌جا انتشارش می‌دهم. شاید اکثر شعرها را در همین وبلاگ خوانده باشید بااینهمه لمس کاغذ و عطر جنگلی‌اش لااقل برای خود من لطف دیگری دارد.

«هرکس یک‌روز به خانه‌اش برمی‌گردد. فرقی ندارد با چه نامی و در چه زمانی. برای کسی‌که معنای واقعی غربت را می‌داند شنیدن این حرف‌ها خیلی عجیب نیست. نه، خیلی عجیب نیست...

سپاسگزارم از همه کسانی‌که حتی به اندازه یک لحظه‌ی کوتاه در من به واژه تبدیل شدند و برای همیشه ماندند.

و سپاسگزار از «تو» »

و در نهایت این کتاب هدیه ای کوچک برای باباست:

 

برای بابا

که در سطرسطر این شعرها

هر صبح

روزنامه می‌خواند

 

 

مرکز پخش: حکایت قلم

تلفن: 66497300

 

با احترام

طیبه تیموری

نوشته شده در چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

دست‌هایت... کیفیت عجیب پرنده شدن، در امیدواری اندکی که برای نرفتنت دارم. همیشه فرصت اندکی برای آخرین دور در این خیابان نیمه‌تاریک هست. یک‌بار دیگر این دنده را از خلاص در بیاور، یک‌بار دیگر برای دور زدن این ثانیه‌ها در خلاف جهت دیر شدن.

دست‌هایت... که دقیقاً جا می‌شوند در دست‌هایم، پرنده‌هایی که دست‌های تو هستند و مدام پر‌پر می‌زنند. مثل کشف ضربان قلب یک جوجه گنجشک. آهسته‌تر از نگاه‌های هردوی ما، در چشم‌پوشی آدم‌های متوجه، آدم‌های عبوری، آدم‌های پشت عینک‌ها، گوش‌های درگیر هدفون‌ها و پاهای کتانی‌پوش. من و تو که روی نیمکتی که نمی‌دانم از کجا می‌نشینیم، در پارکی که نمی‌دانم از کجا، در زمانی که نمی‌دانم کی؟ من و تو که سر در می‌آوریم از هیاهوی گنجشک‌ها، پارک‌ها و ثانیه‌ها، درست مثل کشف ضربان قلب یک گنجشک...

دست‌هایت... هزار واژه‌ بلد هستند، هزار واژه که باید یک‌روز از مُشتت در بیاورم و برای همه بنویسمشان. هزار موسیقی که ریتم می‌گیرد، و تارهای آواره‌ای که باید یک‌روز بنوازمشان. "آقا تا بحال کسی با موهای دستتان تار زده؟"

دست‌هایت...

برش دار، از روی اینهمه تنهایی وقتی منتظر غروب آفتاب نیستی و همه‌ی دیوارها پنجره می‌شوند، برش دار از روی پوستی که برای اینهمه حرف و سکوت کش می‌آید، از روی گنجشک‌هایی که ناگزیرند بپرند. برش دار از دل‌دل کردنم در انتخاب کلمه‌ای که جریحه‌دارمان نکند، در کارهای بی‌وقتی که زنگ می‌خورند و قرار است بعد از تمام این نگاه‌ها معطلمان کنند. برش دار...

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

برای این‌که دوستت بدارم هیچ تصمیمی نداشتم، برنامه‌ای هم، حتی به آن فکر هم نکرده بودم. دوست داشتنت نه اتفاق پله پله‌ای بود و نه ناگهانی. اصلاً نمی‌توان برای خواستنت مرزی قائل شد، انگار از همین لحظه که تصمیم گرفته‌ام دوستت داشته باشم دیگر سابقه‌ی ناامن نبودنت وجود ندارد و چشم‌های تو طوری به من زل می‌زنند که می‌توانم از خصوصی‌ترین و دورترین خاطراتم برایت بگویم، و مطمئن باشم که تو هم در گوشه‌ای از آن لحظه‌ها حضور داشته‌ای. و امروز دوستت دارم. و وقتی دوستت دارم دیگر هیچ بلایی بر سر این دوست داشتن نمی‌آید، نه زمین می‌لرزاندش، نه فراموشی انکارش می‌کند. و امروز دوستت دارم و هیچ کجا ناامن نیست...

نوشته شده در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

تمام کلمه‌هایی که می‌توانستند برای همدردی به زبانم بیایند، کبود شدند

مثل پیدا کردن یک تار مو روی زمینه‌ی قهوه‌ای پیراهنت

تمام کلمه‌ها کبود شدند

ما آدم‌های بدوی هستیم با شعارهای مدرن

ببین تمام کلمه‌ها کبود شدند

سرمان را روی بالش نذاشته، خواب مارا می‌برد از بیداری که به آن افتخار نمی‌کنیم

 

پ ن:

باسقوط دستای ما

در تنم چیزی فروریخت...

«گ.و.گ.وش»

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

سلام آقای سلحشور

اینکه این‌روزها هرکسی در هرجایگاهی داعیه پیامبری دارد و به‌خودش حق می‌دهد نامه‌های روشنگرانه بنویسد یک چیز است، اینکه کسی گناه درب زندان را به گردن لولای زنگ‌زده می‌اندازد چیز دیگری. من تعجب می‌کنم که اینکه تحت چه دلشکستگی به ناگهان بعد از سی و سه‌سال چنان فشاری به شما آمده که دست به قلم برده‌اید و سنگ دلسوزی به سینه می‌زنید. من تعجب می‌کنم که چطور و با چه رزومه قابل افتخاری به خودتان حق می‌دهید به دیگران بی‌احترامی کنید و تهمت بزنید. لازم نیست مروری بر گذشته پرافتخارتان داشته باشیم اما این دلسوزی‌های جهت‌دار و یک‌سویه که این‌روزها سر پیکانش را به سمت سینما گرفته‌اید از کدام دغدغه انسانی‌تان سرچشمه گرفته؟ آقای سلحشور لطفاً از زبان خودتان صحبت کنید. طوری از شهدا اسمی به میان نیاوردید که گویا تمامی آن عزیزان از فرزندان شما بوده‌اند و ایران را تنها مملکت غصبی و به حق خودتان ندانید. یادتان نرود شما با ارث پدری‌تان روبرو نیستید و تک تک انسان‌هایی که به خودتان اجازه توهین کردن به آنها را می‌دهید، لحظه به لحظه در تمام این سی و سه سال از هوایی تنفس کردند که شما نیزهم . خیلی نگران سینمای ایران نباشید، فسادی که شما از آن یاد می‌کنید به مدد بسیاری از مسائل ناگفتنی، در تمام لایه‌های زندگی ما نفوذ کرده است. از دانشگاه و ادارات تا خانه‌ها و خیابان‌ها. این ربطی به سینما ندارد. ربطی به پگاه آهنگرانی بودن ندارد که مثل من و همه زنان دیگر، علاوه بر تحمل رنج‌هایی ناگفتنی در تمام طول زندگی و مواجه شدن با غیرانسانی‌ترین پیشنهادات و برخوردهای ناموجه، حالا دارد بازیگری هم می‌کند. حتی ربطی به زن بودن ما نیز ندارد. آقای سلحشور، ابعاد وجودی و فکری خودتان را به نمایندگی از هیچ‌کس تعمیم ندهید. شما یک نفر هستید با سابقه‌ای مشخص، حق ندارید هیچ فصلی را به‌نام خودتان بزنید، حق ندارید هیچ جهانی را متعلق به خودتان بدانید و حق ندارید با چنین اداهای دلسوزانه‌ای بر به حق بودن تمام کلمه‌هایتان (دارم تأکید می‌کنم به حق بودن) ایمان داشته باشید. شما را همین بس که در دنیای کوچکتان خیالبافی کنید و نهایتاً برای دفترتان درددل کنید، حق ندارید که به خودتان حق بدهید.

پ ن: http://khabarfarsi.com/ext/2806625

 

نوشته شده در جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

شاید اندوهم به تاریخی گریخته از تقویم‌ها برگردد، شاید. هروقت یقه‌ام را می‌گیرد دنبال مقصر می‌گردم، روزهای هفته را زیرو رو می‌کنم برای پیداکردن روزی برای تعطیل شدن.

از ماه‌ها سفر می‌کنم و خرداد در من سفر می‌کند. باید بلند شوم از این نشستن‌های بی‌وقفه. این صندلی شکل انجمادم را به خودش گرفته‌ و من یادم نمی‌رود که وقتی بهانه‌گیر بشوی می‌توانی از همه‌چیز بهانه بگیری، حتی اگر بهانه‌ات خنکای این چمن باشد برای رفع خستگی‌هات. کافی است از سر احتیاط شال مشکی را از دستفروش بخری و بجای این مقنعه که محکومت می‌کند به دانشجو بودن سرت بیندازی. دلت که بخواهد همرنگ جماعت می‌شوی و یک مسیر تکراری را مدام می‌روی و برمی‌گردی.

از روزها سفر می‌کنم و چوب‌خط‌ها در من سفر می‌کنند. به ملاقاتم بیا. خلاف روزهایی که منتظرش هستم. خلاف سابقه‌ی چندساله‌ام بی‌منتِ حقوق بازنشستگی. دارم زندگی را سپری می‌کنم، به ملاقاتم بیا از پشت دیوارهای بی‌مرز. از سرزمین‌های رها شده در قاب‌عکس‌ها. مثل زمانی‌که کلافگی‌ام را بغل می‌گیرم و به خواب‌هایت سرازیر می‌شوم. مثل وقتی‌که نگاه‌هایمان درهم فرو می‌رود و همدیگر را بدون معرفی شدن می‌شناسیم.

شاید اندوهم به حرف‌هایی که نباید می‌زدیم، به سکوت‌هایی که نباید می‌کردیم، به نابجایی این‌روزها در تقارن دیدارهای نابجا بر‌می‌گردد. به شهری که تو از آن می‌آیی و شهری که من از آن کوچ کرده‌ام.

اشتباه آمده‌ایم، ما آدم‌های اشتباه هستیم. اشتباهی که با عشقمان به یکدیگر تشدید می‌شود.

9/3/91

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

گذشتم از او به خیره سری

گرفته ره مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم

که مهر و وفا شد بلای دلم

کنون چه کنم با خطای دلم

گرم برود آشنای دلم...

چیزی که هست یک خروار حرف است توی دلم. یک خروار کلمه که با رشته‌ای نامرئی می‌تواند تمام ترا به تصویر بکشد و تمام لحظه‌های ترا. تنها مشکلم تو هستی که نیستی. ببین قرار نیست بغض کنی دختر، فایده‌ی موج برداشتن این احساسات پیش چشمت چیه؟ صبور باش و بگذر. ماجرای عجیبی است دوست داشتنت، میل شدید به اشتراک گذاشتن تمام لحظه‌های خوب را دارم با تو، درست مثل همین نسیم که بازوی راستم را قلقلک می‌دهد. به اشتراک گذاشتنش هم می‌تواند ختم به آغوشت شدن باشد، لطفاً این نیاز دربدر را با فشار دست‌هایت بکُش، لطفاً... این نسیم بدجور وسوسه‌ام می‌کند. آفتاب بدجور وسوسه‌ام می‌کند و تمام دنیایی که تو در آن نیستی. ماجرای عجیبی است، نه می‌توانی تحمیلش کنی و نه رفعش. می‌نشینی گوشه‌ی یک اتاق بزرگ و تنها و مرورش می‌کنی. تنها مال خودت است، مثل اسمت و با هراشاره تکانت می‌دهد. عجیب است، کسی تمام ذهنت را پر از ردپا می‌کند و دنبالش که راه می‌افتی نمی‌رسی، نمی‌رسی...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin