وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

آرزو... کلمه‌ی جالبیه. اسم یکی از دوستای قدیمی من هم هست. دختری با چشم‌های عسلی درشت. آرزو. تعریفش امید، چشمداشت، اشتیاق و... از این دست است. مثلاً در چهارده سالگی آرزویم بزرگ‌ترین‌ها بود، بزرگ‌ترین شاعر، بزرگ‌ترین خانه، بزرگ‌ترین بزرگ‌ترین عشق‌ها... این روزها دارم به پر کردن جای خالی‌ات فکر می‌کنم. روی مبل، کنار دستم در ماشین، روبرویم وقت غذا خوردن، کنارم روی تختخواب... آرزوهایم سطحی و کوچک نشده‌اند، تا وقتی تو پشت سرشان ایستاده باشی.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

می‌خواهم از کلمه‌هایی بگویم که با خود رازهای بسیاری دارند. رازهایی که شبیه هیجانات دهه‌شصتی بودن، از همه‌ی لحظه‌ها کام می‌گیرند. مزه مزه می‌کنند. آن‌قدر عمیق‌اند که تاول می‌زنند روی زندگی، دهان وا می‌کنند و شبیه همین زشتی‌های خودخواسته هستند. شبیه واقعی‌ترین پرنده‌هایی که تسلیم قفس هستند، تسلیم درهای باز. بی‌درک وسوه‌ی آسمان. لذت بردن در قعر. زیبا کردن دیوارهای غار از هراس مواجهه با روشنایی رهایی. خو کردن به ترس، سرسپردن با تمام عاطفه به شب، شکست، سکون. می‌خواهم از بین این کلمه‌ها، متوسط بودن را بیرون بکشم و آن‌قدر نزدیک چشم‌هایتان بیاورم که سایه‌اش بیفتد روی تمام روبرو... روبرو... دیواری که نام آینده بر آن گذاشته‌ایم و وقتی روبرو دیوار باشد، هیچ هراسی برای شکست وجود ندارد. جدالی نیز هم. صدای منظم قدم‌هایی سنگین روی زمینی مفروش به‌گوش می‌رسد. هِم... هِم... هِم...

ما آدم‌های «تقریباً» بوده‌ایم که حتی پیش از قطعیت‌هایمان هم «اما» و «شاید» روئیده. مزرعه‌هایمان از آفت و محصول پُر است، کارنامه‌هایمان از شکست و پیروزی. غروری وجود ندارد جز در فروتنی؛ و قهرمانی نمی‌بینی به‌جز عکس‌هایی از کسانی، متعلق به تاریخی، بر روی دیوارهایمان. قرارهای هفتگی گورستان را دوست داریم. عطرِ تن نوزادان را دوست داریم. تنهایی را دوست داریم. جمعیت را دوست داریم. در حوالی تقدیرمان پرسه می‌زنیم و حال‌مان را کلمه‌ها خوب و بد می‌کنند. چیزی برای بخشیدن نداریم؛ رنجی برای به‌دوش کشیدن. متوسطیم. متوسط.

نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳٩٤ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

... یا از این قطار خون می‌چکه قربان!

نلسون ماندلا فقید می‌گوید: «آموخته‌ام که شجاعت به معنی نبود ترس نیست، بلکه غلبه بر آن است. انسان شجاع کسی نیست که از هیچ چیزی نمی‌ترسد؛ کسی است که می‌تواند با ترس‌هایش مقابله کند.»

وقتی رمانی با چنین جمله‌ای آغاز می‌شود: «تمام صحنه‌های این رمان واقعی است» آنچه مخاطب در مواجه با واژه‌ها و صحنه‌ها می‌تواند انجام دهد، به‌جز عبوری محتاطانه از تاریخی که امکان دستکاری و جرح ندارد، چه می‌تواند باشد؟ حالا تصور کنید این صحنه‌های واقعی مربوط به رنجشی ملی و فقدانی انسانی باشد؛ مربوط به جنگ. آن‌هم با روایتی غیرمعمول از سربازی به‌نام «مرتضا هدایتی» که در ایستگاه قطاری در اندیمشک خاطرات دوساله خدمت نظام‌وظیفه‌اش را مرور می‌کند، در عین حال‌که نگران است دژبان‌ها دستگیرش کنند؛ این در حالی است که دوران خدمت وی تمام شده اما یکی از دژبان‌ها برگه تسویه‌حساب اورا پاره می‌کند؛ بنابراین هیچ مدرکی برای صحه گذاشتن بر فراری نبودنش ندارد.

یکی از دژبان‌ها چنگک بزرگی دستش بود و هرجا که کپه‌ای خاک می‌دید، یا بوته‌ای که پرپشت بود، چنگک را فرو می‌کرد و درمی‌آورد؛ فرو می‌کرد و درمی‌آورد. فرو می‌کرد و گاهی سربازی نعره می‌زد: «آی!...» و دژبان چنگک را با زور بالا می‌برد و سرباز را که توی هوا دست و پا می‌زد، می‌انداخت توی کامیون. از داخل کامیون صدای ناله می‌آمد و صدای قرچ‌قرچ استخوان های‌شکسته.

حضور «سیاوش» دوست مرتضا که در جنگ شهید شده است، در تمام لحظه‌های روایت حس می‌شود و حتی در لحظه‌هایی شاهد این هستیم که به‌واسطه رفاقت این‌دو بسیاری آنها را با هم اشتباه می‌گیرند و این امر در نهایت به یگانگی منجر می‌شود که مرتضا در انتهای رمان خودش را شهید معرفی می‌کند.

«مال کدام گروهانی؟»

دژبان سر باتوم را آهسته می‌زد به ستونی که او بهش تکیه داده بود.

«م م من... ش ش ش شهید ش شدم!»

مرتضا با درگیری‌های ذهنی، روایتی متوهم و غیرخطی ارائه می‌دهد که فضای رمان را به‌سمت سیال ذهن و سبک سورئال سوق می‌دهد. بازی‌های زبانی و تصاویر غیرواقعی نیز به این جریان کمک می‌کنند و این دقیقاً نکته قابل‌توجهی‌ست که خواننده را در مقابل جمله نخستین کتاب قرار می‌دهد: «واقعی بودن تمام صحنه‌ها»!

«اگه بدونی اون تو چه خبره. همه هستن. فرمانده لشکر بیست و یک، فرمانده تیپ زرهی، لشکر هفتاد و هفت، سرلشکر بابایی، سرتیپ فلاحی... فرمانده‌های قدیمی همشون اومده‌ن کمک. حاج‌کاظم رستگار، جهان‌آرا، ابراهیم همت... »

«مگه اون شهید نشده؟»

«چرا خیلی‌هایی‌که اینجان همشون شهید شدن. فرمانده لشکر ده، موحد دانش، سرتیپ فکوری، فرمانده لشکر بیست و هفت، حاج عباس باقری... خیلی‌ها هم شیمیایی شدن. گوش کن، ببین این سرهنگه قبل از شهید شدنش چی‌ها گفته...»

رمان عقرب روی پله­‌های راه­‌آهن اندیمشک که از نوزده فصل تشکیل شده، روایت متفاوتی از جنگ ایران و عراق را بازگو می‌کند و رویکردی کاملاً ضدجنگ دارد. حسین مرتضائیان آبکنار با نگاهی مستقل و تازه به مقوله جنگ، از تقدس‌نمایی و کلیشه‌های معمول فاصله گرفته مخاطب را با صحنه‌هایی غیرقابل انتظار مواجه می‌کند. به عبارت بهتر حسین مرتضائیان آبکنار با پرداختن به جزئیات، فضای کشف تازه‌ای از حال و هوای جنگ فراهم می‌کند که تازه و شاعرانه است. این فضا، فضای مواجه با انسان‌های واقعی است، با رفتارها و دغدغه‌های واقعی. با اکثر آنها ترس بوده، گرمازدگی و بیماری بوده، دلتنگی و اشتباه بوده و ...

«چشمش که به نور کم عادت کرد شمس و هوشنگ را دید که روی تخت توی بغل هم خوابیده بودند. صورت‌شان نزدیک هم بود و شمس دستش را انداخته بود دور گردن هوشنگ. هر دو زرد و لاغر و مردنی بودند.»

یا

«لبه‌ی عکس سیاه و سفید از زیر بالشش بیرون زد. چشم‌های دختر قشنگ بود.»

«عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک» در حالی یدک‌کش چنین عنوانی‌ست که راوی در فضایی خواب‌گونه از ارتباط کابوس‌ها و واقعیت‌ها پرده برمی‌دارد. دیدن عقرب در خواب نشانه دشمنی و مرگ است و هرجا ردپای عقرب در این رمان دیده می‌شود، مرزی بین خواب و واقعیت شکسته می‌شود:

«کمی آن‌طرف‌تر کنار کُناری دژبانی با باتوم می‌کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، می‌کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، می‌کوبید می‌کوبید می‌کوبید توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود... خون از زیر کلاه سرباز راه افتاد و آمد آمد آمد تا رسید به پله‌ها و از پله‌ها بالا آمد و روی پله چهارم جلوی پای او متوقف شد. عقرب تکانی خورد و جلوتر لبه خون ایستاد.»

فضای جنگ‌زده‌ای که در رمان توصیف می‌شود، پر از حضور زنده‌هایی است که در برزخ هستند و پر از ردپای مرده‌هایی که تکلیف ترس‌ها و گریزهایشان، به‌شکل نامشخصی رها می‌شود. این‌که در نهایت کدام زندگی توجیه این نارضایتی است و یا کدام مرگ، آینده‌ی موهوم انسان‌هاست. هیچ‌چیز به‌جز موقعیتی که توصیف می‌شود اهمیت ندارد. زخم‌های جنگ بی‌تفاوتند و قربانیانشان را تفکیک نمی‌کنند، از این‌رو با هیچ جنگی نمی‌توان صلح کرد.

زیر درختی ایستاد که باردار بود. یکهو صدای انفجاری آمد. نخل لرزید... بعد صدای شرشر آمد و تپ تپ افتادن خرماها کنار پایش... دوروبرش پر از خرما شد، و نخل همچنان می‌لرزید...

پایان

10شهریور94

 

پ ن: انتشار در مجله ادبی چوک شهریور 94

http://ketabesabz.com/book/21220/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%88%DA%A9-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-62

نوشته شده در یکشنبه ٥ مهر ۱۳٩٤ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

حالا که زن، از لابلای سطور تاریخ، سایه‌ها را کنار زده و به‌عنوان شخصیتی مستقل یا قهرمان به چشم مخاطبان رسیده، بهتر است با دیدگاه تازه‌ای به اثر حضور و بازتاب تازه‌اش در ادبیات نگاهی بیندازیم. این روزها با ورق زدن کتابی مدرن، دیگر به دانش تاریخی‌مان برای شناخت شخصیت‌ها توجه نمی‌کنیم و زندگی را در ابعاد کوچک‌تر پیش‌رو داریم. پس در بین سطور راه می‌افتیم و با دقت به آدم‌هایی که برایمان تصویر شده‌اند نگاه می‌اندازیم. برای کشف قهرمان‌ها و شکست‌خورده‌ها فرقی بین مرد و زن بودن قائل نمی‌شویم و با هر کلمه و اتفاق تجربه می‌کنیم.
زن‌ داستان‌های معاصر، اگر از سایه‌ها بیرون بیاید؛ دیگر ضدقهرمانی مکار نیست که چالش‌های بیرونی و درونی فراوانی ایجاد می‌کند تا درنتیجه، تحلیل‌های اخلاقی قابل‌توجهی را علیه نقش خویش راهبری کند.
از آنجاکه بروز رفتارهای مردانه در قهرمان‌سازی زن چندان هم‌سو با تحکیم کرامت زن تلقی نمی‌شود، لذا مایلم به بسط مثالی از قهرمان‌سازی زنان در چارچوب‌های زنانه‌شان اشاره کنم. آنچه اهمیت دارد این است که در قیاسی نابرابر مترصد این نباشیم که سهمی برابر از قدرت برای زن و مرد قائل شویم، در این صورت نتیجه‌ای که حاصل می‌شود، تفکیک پله‌ای زن و مرد و تخصیص رتبه‌ای پائین‌تر برای زن می‌باشد مگر در موارد نادر.
اما قهرمان کیست؟!
قهرمان اسطوره‌ای است که دارای چندین خصوصیت بارز است. با درک زندگی و تعلقات‌اش، شیوه‌ای پویا و بامعنا برای تداوم دارد. هوش ذاتی قهرمان وی را متمایز و خودجوش کرده و مبنای رفتارش را ایمان خود می‌داند. بنا بر این تعریف، مولفه‌های قهرمان‌ساز ارتباط مستقیمی با ماهیت انسان دارند و اگر بنا باشد زنی قهرمان پدید آید، جز با درک ماهیت وجودی‌ وی میسر نیست.
مسیر قهرمانی توشه‌ای مجهز نیاز دارد و جهاز این امر برای زنان، چه می‌تواند باشد جز زنانگی به‌علاوه انسانیت. حال اگر قرار باشد پیشوندی زنانه بر قهرمانی الصاق گردد، کدام ویژگی غبطه‌برانگیز قادر به رخداد چنین موضوعی است. شناخت تفاوت شگفت زن و مرد مهم‌ترین و نخستین گام در تبیین این ابهام است. ضمن اعتراف این نکته قابل‌توجه که گریزی از تکامل زن و مرد در کنار هم وجود ندارد و در نهایت آنچه خاستگاه احترام و شگفت می‌باشد، حقیقت انسان است.
به‌عنوان مثال می‌توان از برجستگی‌های رفتاری زنان چنین یاد کرد: صبر در مقابل رنجش‌های روحی، بروز عاطفه‌ای بی‌شرط نسبت به فرزند، علاقه‌مندی به گفتگو، جزئی‌نگری و عشق‌ورزی به زندگی... اما بیان این خصوصیات به تنهایی موجودیتی مستقل از زنی قهرمان نمی‌سازد و همه این موارد می‌تواند در حیطه رفتارهای انسانی قرار گیرد. پس نکته چیست و پاسخ کدام است؟
«شیوه‌ی متفاوت و منحصر در بروز این ویژگی‌ها.» جایی‌که بسیار شبیه به خودش است و با این بی‌بدیل بودن، تحسین دیگران را برمی‌انگیزد.
جایی‌که اگر کوتاه آمد، زمین خورد و به‌جای فریاد زدن گریه کرد، احساس بدی به‌موجب این رفتارها به مخاطب ندهد. پذیرشی بی‌چون و چرا از آن‌چه که «زن» می‌تواند باشد، بی‌آنکه تقلید کند، تقلیل یابد یا به کتمان خود بپردازد. داشتن زیست قهرمانامه بدون انجام خودنمایی‌های بدنی. زنـِ قهرمانـ بدون هیچ جدالی کشورگشایی می‌کند و حیطه قدرتش لزوماً با اعداد معین نمی‌شود. حیطه‌ای که گاه از یک اتاق کوچک فراتر نمی‌روند و گاه مرزی نمی‌شناسد.

 

انتشار در روزنامه ابتکار 94/06/23

http://www.ebtekarnews.com/18567-%D8%B2%D9%86-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86.html


نوشته شده در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

چگونه پدیده‌ای ویرانگر چون جنگ، در بستر پدیده‌ای آفرینشگر چون ادبیات رشد می‌کند؟ از میان زیرمجموعه‌های ادبیات، کدام یک در بستر خونین مرگ، جراحت و فقدان توان رشد دارد؟ آیا چنین پرداختی؛ به تداوم جنگ، تجلیل از خشونت و شفاف‌سازی چهره رنج کمک نمی‌کند؟ پاسخ این سوالات بله است. بله، ادبیات جنگ شامل همه‌ این‌ها است. حتی پا را نیز فراتر می‌گذارد، نسبت به تبعات اختلافات نظامی هشدار می‌دهد، نمایشگاهی برای ارایه جنایات جنگ می‌شود و برای معنی صلح استدلال ویژه خودش را دارد. در ادبیات جنگ، آثار جنگ بسیار دقیق‌تر از خود واقعی‌‌اش ضبط و نگهداری می‌شود و یادآوری زنده‌ای برای مرگ است. چاره‌ای نیست که برای آفرینش بسیاری از صحنه‌ها و وقایع، باید رویکردی شهودی، استثماری و سادیسمی وجود داشته باشد. در عین حال، گفتن از جنگ عاری از هرگونه خودپرستی و آرامش‌بخش است. توأمانی از رضایت و خشم، اندوه و شادی، التهاب و آسودگی و احساسات است. ادبیات جنگ، ادبیات تناقضات است. حقیقتی که خودش را در شکست‌های ما جست‌وجو می‌کند. نویسندگان جنگ با کار بسیار سختی مواجه هستند چرا که در حال به تصویر کشیدن فضایی هستند که اغلب توسط هیچ‌کدامشان تجربه نشده است و از آن پیچیده‌تر مواجهه با مخاطبانی است که درک درستی از جنگ به معنای واقعی آن ندارند. وجود این تناقضات در شروع نوشتن، به تصویر کشیدن جنگ را امری غیرممکن می‌نماید. مخاطب با شرایطی ناآشنا و سرشار از تناقضات مواجه می‌شود که درک آن فضا را برایش دشوار می‌سازد.
در این شرایط نیاز به برگشت‌های زیادی احساس می‌شود. برگشت به منبع اصلی هر چیز که سطح آن در روایت یا شعر به تصویر کشیده شده است. گویی خود جنگ دارای هویت مستقلی نیست و علتی که به آن هویت می‌بخشد، باید از زندگی و رویدادهایی گرفته شده باشد جدای از جنگ. بنابراین برای شفاف‌سازی هر گره، هر رنج، هر شکست و مرگ نیاز به برگشت وجود دارد. این برگشت می‌تواند حتی به‌قدر خاطره‌ای کوتاه از دلیلی موجه برای انتخاب جنگیدن باشد. جایگاه ادبیات دقیقا در این نقطه مشخص می‌شود. آن‌جا که ورای قدرت ادبیات در ساخت زبان و آفرینش تصویر و ارایه اثر، برهان منطقی هر رفتار تحلیل می‌شود و مخاطب در جایگاهی قرار می‌گیرد که برای ورود به پیکاری که در پیش رو دارد، قانع می‌شود و پایاپای قهرمان پیش می‌رود. از طرف دیگر، مفهوم جنگ همیشه با ویرانی و آسیب همراه است؛ آسیب‌هایی که تنها به جسم و جان آدمی برنمی‌گردد، بلکه آثار ویرانی‌اش را در ساختمان‌ها، سازه‌ها و حتی فضاهای خصوصی انسان‌ها برجا می‌گذارد. این امر برخلاف سایر موضوعات ادبی، چندجانبگی در دیدگاه و اجرا را می‌طلبد، جایی‌که برای نشان‌دادن فقدان و ملال، نیاز به تلاش بیشتری حس می‌شود.در چنین تهاجم ترسناکی، پدیده‌ها کیفیت خودشان را بارها‌ و بارها از دست می‌دهند. نویسنده ناچار است از آنچه در پس‌زمینه روایت ساخته، دست بکشد و بگذارد جنگ دست به‌کار شود. دست به‌کار عبور از شهرهایی که روزگاری خاستگاه زندگی و عشق بوده‌اند، خیابان‌ها و کوچه‌هایی که هر لحظه شاهد رشد و بالندگی بوده‌اند و حتی وارد فضاهایی بسیار بکر شود که توسط هر خواننده با عمیق‌ترین تمایلات رویایی‌اش ساخته شده است. نویسنده قادر است در هر بستری باتوجه به شاکله و خاصیت‌اش جنگ را بگستراند، زخم بزند و نابود کند و همه این‌ها با توجه و تمرکز بر حقیقت رخ می‌دهد. لذا ادبیات جنگ در بستر رئالیست رشد می‌کند که تبعات خودش را دارد. از آن جمله که هرچه تلاش در جهت نشان دادن تصویر واقعی‌تری از جنگ انجام پذیرد، ریسک ایجاد لذتی سادیسمی را بیشتر می‌کند؛ چراکه چشم‌پوشی از حقیقتی که جنگ در آن می‌گذرد، امری غیرممکن است.
در باب لذت خوانش آثار جنگ، تشریک مخاطب در صحنه‌های ریسک و نزدیک کردنش به هراس جنگ، لذتی شگفت ایجاد می‌کند. مخاطب با تصور لحظه‌به‌لحظه جزییات، تجربه وحشت، انتقام و غم را شبیه یک قربانی درک می‌کند. خصوصا برای افرادی‌که امکان حضور واقعی در چنین فضاهایی را ندارند. مثال؛ خانم‌ها که در خطوط مقدم هیچ جنگی حضور ندارند؛ به استثنای حضور زنان کُرد در صحنه پیکار. خوانندگان آثار جنگ مسئولیت مهمی دارند. درک چگونگی و چرایی انتقال حقایق و دروغ‌های نگاشته شده، درک شرایط کسانی‌ که به تصویر کشده‌اند یا نقل‌کننده وقایع هستند و پذیرش و احترام به مسائل اخلاقی حاکم، جز با شهروند جهانی‌شدن میسر نیست.  نوشتن در باب جنگ، چون تمام ژانرهای دیگر ادبی، نیازمند هوشمندی و فرهیختگی ذهنی آفرینندگان است. آنچه آفرینشگر ادبی ارایه می‌دهد، متاثر از پرداخت منطقی و جهان‌بینی دقیق نویسنده است. جنگ، با پیکر زخمی و متعفن خویش، عقوبتی خوش‌تر از مرگ ندارد و آنچه در خوانش و تجربه این فضا قابل‌توجه و احترام است، هیچ جز بازتاب معجزه انسان نیست.

 

پ ن: منتشر شده در روزنامه شهروند پانزدهم شهریور 94

http://shahrvand-newspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=329&pageno=8

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

«دنیا تو هستی و دنیا از تو جدا نیست. دنیا با تمام مشکلاتش از پاسخ‌های تو شکل یافته ‌است، بنابراین راه‌حل در ایجاد مشکلات تازه نیست.» کریشنامورتی

شاید نتوان تعریف دقیقی از ادبیات صلح ارایه داد اما آنچه می‌تواند بسیار تأثیرگذارتر باشد، این است که بدانیم ادبیات صلح چه کارها کرده و چگونه با اثرگذاری بر افکار و رفتارها، مسیر تازه‌ای را آفریده است. به‌ نظر نمی‌رسد که هیچ نویسنده‌ای با الصاق لیبل «صلح‌نویسی» شروع به نوشتن کرده باشد، درواقع هیچ خودآگاهی محرزی در این خصوص وجود ندارد و آفرینندگان آثار صلح‌محور، در بطن ژانرهایی ازجمله داستان‌های کوتاه، تراژیک، انتقادی و... به باروری مفهوم صلح پرداخته‌اند. در این شرایط خواننده به‌عنوان عاملی فعال به تولید معنی می‌پردازد و با دریافت احساسی عمیق ناشی از برداشت‌های شخصی خودش، با اثر همراه می‌شود. احساسی واقعی و قابل‌ اعتماد که هیچ‌کس به‌جز خواننده مسئول به‌وجود آمدن و تبعات ناشی آن نیست. این دقیقا نشانه قدرت است، قدرتی ایجاد شده از درون، در دست، بدون کنترل و سرشار از اعتماد. برعکس آنچه بسیاری از قدرتمندان فاقد آن هستند؛ هرچند توقع بناکردن صلح در جهان آن‌ هم از یک رهبر، شاید توقع زیادی باشد اما ادبیات صلح بدون هیچ واسطه‌ای، فارغ از هر تقسیم‌بندی؛ یگانگی را در تنوع می‌آفریند و به زبانی جهانی نائل می‌شود.   آنچه مسلم است، تعریفی که از صلح توسط سیاسیون و حکام ارایه می‌شود، با معنی دقیق صلح بسیار متفاوت است و درواقع در ادبیات، آنچه که به تحکیم اعتماد بین انسان‌ها و ایجاد ارتباط بین آنها کمک می‌کند، صلح نامیده می‌شود. بنابراین اگر کودکان امروز ما، از بد سرنوشت در آینده بدل به سربازانی جنگجو شوند، آیا عشق ما به آنها، برای نجات و مراقبت از آنها کافی ‌است؟ و آیا امکان مراقبت از ‌کسی در مقابل جنگ‌های احتمالی وجود دارد؟ و چگونه؟  شاید تعریف واژه‌های صلح و خشونت بتواند دیدگاه بهتری در درک موضوع به ما بدهد. صلح انرژی پویایی است که در جوامع از طریق ‌هارمونی و توافق شکل می‌گیرد، جایی که راه‌حل اختلافات براساس مسئولیت دوجانبه در تفاوت نژاد، رنگ، مذهب، ملیت، IQ و ... شکل می‌گیرد. صلح ارزش، حق و مسئولیت بشر است. پس به‌راحتی نمی‌توان از آن به‌عنوان فقدان ساده چیزی نام برد. خشونت، استفاده از قدرت فیزیکی برای حل اختلافات یا کسب منفعتی است که در حیات‌وحش طبیعی است چراکه حیوانات برای زنده‌ماندن یا پاسخ به نیازهایشان، استراتژی دیگری نمی‌شناسند؛ درست برعکس انسان‌ها.  آیا با نوشتن یک کتاب می‌توان دنیا را تغییر داد؟ البته نه. لااقل به این شکلی که این سوال مطرح شده است. هیچ‌کس با رویاپردازی به صلح نمی‌رسد اما به‌هرحال تا زمانی‌که در این دنیا زندگی می‌کنیم، می‌توانیم با انجام تغییرات واقعی در خودمان، اندکی به رویاهایمان نزدیک شویم. بنابراین راهی برای زندگی و عشق می‌یابیم و از صلحی می‌نویسیم که بابت راه‌یافتنش به قلب‌مان جنگیده‌ایم. صلح مفهومی منفعل به معنای فقدان خشونت نیست. بلکه راهی پویا، پیوسته و پرامید برای زندگی کردن است. همه این‌ها با احساس مسئولیت آغاز می‌شود؛ مسئولیت ما در قبال خودمان و دیگران. چراکه صلح تنها یک امکان نیست بلکه ضرورتی برای حیات انسانی است اما سوال این است، چقدر خودمان را باور داریم وقتی درباره صلح صحبت می‌کنیم، درباره‌اش می‌نویسیم، برای فرزندانمان داستان‌هایی از صلح می‌خوانیم؟ اگر پاسخ مثبت باشد، پس قادریم که جهان را تغییر دهیم.  ادبیات، با موجودیتی چندبعدی و قابلیت سیطره بر وجوه مختلف زندگی انسان‌ها، قدرت ایجاد تغییر در جهان را داراست. در این بستر هر کلمه در ذهن هر انسان بازتعریف می‌شود و مفاهیم تازه شکل می‌گیرد. برای مثال در باب «جنگ» که خود مفهومی گسترده دارد، کسی به کتمان جنگیدن نمی‌پردازد، بلکه آنچه اندوه‌‌بار جلوه می‌نماید، خود جنگ است، جنگی بی‌برنده که شبیه هیچ بازی‌ای نیست و سربازانی که در هر دو جناح، در هر وضعیتی، احساس فاتحانه ندارند.  آثار برجسته در ادبیات صلح، نه‌تنها قادر به آفرینش متون تازه هستند، بلکه زمینه‌ای را فراهم می‌کنند که در آن متون قدیمی نیز تازه به‌ نظر می‌رسند و به‌راستی چه رویکردی در جهت تکریم ادبیات برتر از این می‌تواند باشد؟ آرمان‌گرایی و نفوذ با چاشنی احساس و توجه به انسان، می‌تواند یک اثر ادبی را مبدل به دستورالعملی سازنده کند. 

«تدبیر نیست جز سپر انداختن که خصم 

سنگی به‌دست دارد و ما آبگینه»  سعدی

 

پ ن: انتشار در روزنامه شهروند 94/05/27

http://shahrvand-newspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=313&PageNO=8


نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

روزنامه‌صبح از آفریقای چشمانت

همان‌روز رونمائی کتاب، با خودم قرار گذاشتم که یادداشتی بر این مجموعه، اولین اثر چاپ شده از طیبه تیموری‌نیا، که دوست و همکارم و فعال در حوزه فرهنگ و ادب است، بنویسم. بر هیچ‌کس پوشیده نیست که من در عالم شعر تنها مصرف‌کننده لذت‌های شاعرانه هستم. به همین سبب به خودم اجازه نمی‌دهم نگاهی را که می‌خوانید، را منتسب به نقد و یا بررسی کارشناسانه در عالم شعر بخوانم. حالا مخاطبی که بعد از شهریور 91 (البته به روایت سایت محترم چوک، و نه حافظه ماهی‌وار من) چندباری به کتاب برگشته و باز از شعرهایش خوانده، واگویه‌هایی را با شما در میان می‌گذارد.

 «روزنامه‌صبح»؛ اشتباه نکنید این نام یک روزنامه یا مجله و یا یک سایت خبری نیست. این نام مجموعه شعری از طیبه تیموری‌نیا ست. این‌روزها یکی از ویژگی‌های بارز آثار هنری، در هر یک از بخش‌های هنری مثلاً سینما، رمان و داستان، شعر و حتی عکس ونقاشی؛ استفاده از نام‌های ملتهب، اعتراض‌گونه و... است؛ درحالی‌که در بخش اصلی اثر هیچ‌گونه نگاه عمیق و ریشه‌یابی شده مورد بررسی قرار نمی‌گیرد. به‌عنوان مثال «گشت ارشاد»، «تلفن آقای رئیس‌جمهور»(سینما)، «دختران خیابان» (عکاسی)، و... در این مجموعه هم با نامی ملتهب مواجهیم که کمتر در مجموعه‌های شعری دیده بودیم. هرچند این نام جذابیت‌هایی دارد، اما باتوجه به غالب عاشقانه و گاهاً فلسفی و گاه نوستالژیِ شعرهای این مجموعه، کمتر با این نام همراه می‌شویم. (پیشنهاد من در تجدید بعدی «آفریقای چشمانت» است.)

 این مجموعه را می‌توان، برخی از تجربیات شاعرانه طیبه تیموری‌نیا دانست، از شعرهایی که به‌طور پراکنده در چندین سال تا به امروز گفته شده و حالا به‌صورت مجموعه در برابر مخاطب خودنمائی می‌کند. این مسئله را در نواسان کیفی زبان و مخصوصاً مفهوم و محتوا می‌توان دریافت. همچنین باتوجه به اینکه اشعار این مجموعه هم از نظر فرم و هم از نظر محتوا بسیار متنوع هستند؛ به‌نظر می‌رسد ترکیبی هوشمندانه برای چیدمان شعرها می‌توانست در خوانش و ارتباط بهتر مخاطب کمک‌کننده باشد.

 با خواندن و مقایسه برخی از اشعار این مجموعه باهم به وضوح می‌توان به سطح متمایز از شعرها پی برد و احتمال داد برخی از اشعار جزو اشعار خیلی قدیمی تیموری‌نیا هستند، اشعاری در صفحات 10-8- 14- 16- 24- 26- 112- 126 که اکثر این اشعار در ابتدای مجموعه آورده شده‌اند.

در برخی از اشعار هم می‌توان به صراحت گفت شعر می‌بایست ادامه یابد که این امر صورت نگرفته و شعر به شکل میوه‌ای نارس چیده شده است.

در پایان به‌روشنی می‌توان گفت بهترین‌های مجموعه طرح‌هایی هستند که به‌صورت پراکنده در مجموعه آمده‌اند. به عنوان مثال صفحات 42- 70 – 110-82-52- 78 -28 و همچنین برخی ترکیب‌های قابل توجهی همچون «از کوله‌بارت پیاده شو» در اشعاری بلند که در بسیاری موارد در قالب روایی سروده شده‌اند؛ همچنین تصویرگری مناسب و زیبای کارنگ طیاری هم از ویژگی‌های بارز این مجموعه است که نمی‌توان به‌سادگی از آن گذشت.

http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/3744-2013-03-17-09-53-58.html

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

زخم‌های روزگار فراموش شده

 

خلق آثار تاریخ‌محور، جدای از محاسن و معایب منحصر به خود، دست و پاگیر و حساسیت‌زاست. از این‌رو خلق روایتی شگرف، بزرگ‌ترین اهرم کششی جهت جذب مخاطب در این‌گونه آثار است. روایتی که به کشف ابعاد و حفره‌های گمشده می‌پردازد و با توصیفات کاملاً واقعی و ملموس به تقدس‌زدایی قهرمان و تنفرکاهی ضدقهرمان دست می‌زند.

رضا و اسحاق (سروش)، دو شخصیت اصلی داستان، در پی کشف رازهایی که از آنها انسان‌های دیگری می‌سازد، احساساتی از قبیل خشم، انتقام و پشیمانی را به مخاطب انتقال می‌دهند.

«روزگار فراموش شده» مهدی رضایی، در بدو خوانش، دست به گره‌افکنی‌ زده که در روند روایت با تقویت و تکمیلِ تعلیق، مخاطب کنجکاو را ترغیب به خواندن می‌کند و این از ویژگی‌های ارزنده اثر مهدی رضایی است که در پایان کتاب، با گره‌گشایی و شفاف‌سازی نسبت به درگیر کردن ذهن مخاطب؛ خودرا مسئول دانسته و به منظور اثرگذاری معانی و مفاهیم ذهنی خویش، وی را سردرگم رها نمی‌کند.

با این‌حال، به جرات می‌توان گفت که نویسنده با رویکرد کسب تجربه در خلق فضایی این چنین، دست به انتشار این کتاب زده است زیرا کمبود اِلِمان‌هایِ ماندگاری هم در تکنیک‌های نویسندگی و هم در تفکر حاکم بر روایت دیده می‌شود که در ادامه با نگاهی اجمالی به آنها پرداخته خواهد شد.

تصویرسازی‌های مکانی اندک در رمان، علی‌رغم توصیفات دقیق و جامعی که از رویدادها وجود دارد، فضای کتاب را کاملاً به تخیل خواننده متکی کرده است، بنابراین هرکس می‌تواند به نوبه خود در جزئیات تصویرسازی اثر گذاشته و سهمی داشته باشد و در نتیجه در دنیای خودآفریده خویش از هدف نویسنده دور شود. این ضعف با اتکا بر دانش تاریخی خوانندگان نیز قابل مشاهده است. جریان مبارزات پیش از انقلاب و احزاب و گروه‌هایی که موازی با هسته اصلی انقلاب فعالیت می‌کردند، بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای روایت شده‌اند و نویسنده نسبت به مخاطبان نامطلع و غیربومی، رفتاری بی‌تفاوت دارد.

رضایی که داستان را بر محور قضاوت و تقبیح این امر شکل می‌دهد، و در هرلحظه در تحکیم این مفهوم که «هیچ‌چیز آن‌گونه که می‌نماید نیست» مخاطب را با کشفی تازه مواجه می‌کند، در لایه‌هایی از روایت به این مفهوم وفادار نمانده و ردپای باورهای خودش را در داستان بجا می‌گذارد. این رفتار هرچند در تضعیف نقش قهرمانان دیده نشده اما در ضدقهرمان‌سازی خودرا به داستان تحمیل کرده است. نام‌گذاری کلاسیک شخصیت‌های رودررو با یکدیگر نیز از این دست است.

ترکیب شخصیت‌ها، با محوریت مرد، جهت‌گیری یک‌سویه داشته و زنان در این رمان حضوری منفعل و کلیشه‌ای دارند. از آن جمله به نگرانی‌های مدام منیر، مکر مریم و رفتار مادرانه همسر سید می‌توان اشاره داشت.

با این‌حال مهدی رضایی در نحوه روایت رمان، با تأسی از روایت غیرخطی و تکنیک ارائه بخش بخش حوادث به منظور گره‌گشایی، فضایی دلنشین آفریده است. برای ایشان آرزوی موفقیت دارم.

15/04/94

طیبه تیموری

پ ن: انتشار در روزنامه ابتکار مورخ 20 تیر 1394

http://www.ebtekarnews.com/index.php?year=1394&month=04&day=20&category=10&

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

وقتی هوا خیلی گرم می‌شه، فراموشی به سراغم میاد. همین اندازه سرد هم که بشه همین‌طور می‌شم. ایراد اول من اینه که از پدیده‌ها وقتی در جای درست خودشون قرار دارند لذت نمی‌برم. یادم می‌ره که وقتی تو صف تاکسی ایستاده بودم و از شدت سرما کم مونده بود آب دماغم هم قندیل ببنده چقدر آرزوی گرمایی شدید را کرده بودم. یا وقتی از سرکار به خونه برمی‌گشتم، از شدت گرما نمی‌تونستم با دستام فرمان رو لمس کنم، چقدر دلم می‌خواسته چند ثانیه در وسط زمهریر رهام کنن...

بلد نیستم با پدیده‌ها در جای واقعی‌شون عشقبازی کنم، بپذیرمشون، کنارشون بایستم و خوشحال باشم.

و ایراد دیگرم اینه که با همین تَغَیُرِ حال و هوا، توقعاتم از آدم‌ها رو تنظیم می‌کنم. وقتی نزدیکم هستند کلافه‌ام می‌کنند و وقتی دورند دلتنگشون می‌شم.

درحالی‌که بی‌تردید دوستشان دارم. و این بدترین قسمت ماجراست.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

دل به آبیِ آسمان بدهی

به همه عشق را نشان بدهی

بعد در راه دوست جان بدهی

                                          دوستت، عاشقِ زنت باشد

 

هرزمان خیلی خسته می‌شوم، خیلی مستأصل، هروقت به چه‌کنم چه‌کنم می‌افتم، و جلوتر از روحم و ذهنم، جسمم خسته می‌شه، آرزو می‌کنم بخوابم و سه‌ماه بعد بیدار بشم. سه‌ماه بعد... زمانی‌که همه‌چیز گذشته، یک جایی در آینده، که امنیت داره، رهایی داره و مثل بیدار شدن از خوابی طولانی، در تو دل‌دل و انگیزه ادامه دادن ایجاد می‌کنه...

امروز اما می‌ترسم که این آرزو رو بکنم. می‌ترسم وقتی از خواب بیدار بشم خیلی چیزا عوض شده باشه اونم برای من که به تَرَک‌های شیشه پنجره اتاقم هم وابسته‌ام...

به قول یکی از دوستان؛ از یک زمان به بعد می‌افتی توو دور از دست دادن، دونه دونه، نفر نفر، لحظه به لحظه...


***

لطفاً منو پرتاب کن به نترسیدن، به احتمال ممکنِ لمس کردن دست‌ها و دیدن چهره‌ها. لطفاً...

***

هربار خواستم مثل یک وبلاگ‌نویس حرفه‌ای، با تعیین موضوعی مشخص بنویسم و انتشار بدم، سر دردو دل‌هام باز شد. اصلاً من نمی‌تونم صمیمیت این فضارا آلوده‌ی جدیت کار دیگه‌ای بکنم. به اینجا که سر می‌زنم خودم می‌شوم با همه ابعاد روشنم.

شاید هم به این علت باشه که جدیت من بخشی از صمیمیت منه!

 

راستی امروز 23 خردادِ... «سال بدی بود ولی من و تو بد نبودیم»؛ 6 سال گذشت.

 

زندگی اینجا سخته آلیس‌م

تو صفِ خودفروش‌ها بودن

عینِ حلقه به‌گوش‌ها بود

گربه توو شهرِ موش‌ها بودن...

 

* گوش دادن به شاهین نجفی، دیدن سریال GAMES OF THRONES، شعر نوشتن، کتاب خوندن، آواز خوندن... کمی ورزش، خیلی فکر کردن، حال و هوای این‌روزای منِ

 

چشم‌هاتون رو ببندید، تصورم کنید... «این تصویر یک شکست خورده است، که نترسید از شکستن.»

 

:)


 

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

تصور کن...

صبح که از خواب بیدار می‌شوی، اتاق ناآشنا به‌نظر بیاید، خانه ناآشنا بیاید، خودت؛ با ترکیبِ اندامِ تازه‌ای، با فکرهای تازه‌ای...

تصور کن، دلت بیاید که بی‌رحم باشی، دلت بیاید بی‌خیالِ غمگینی داشته باشی، رنجِ کوچکی از جنسِ پریدنِ لاکِ گوشه‌ی ناخنت، یا سفید شدنِ حداکثر پنج تارِ مو در کُلِ سرزمینِ موهایت. اصلاً تصور کن که دیگر «تو» نباشی...

هنوز دوستت دارم با همین ابعادِ تازه، مثلِ حقیقتی که از آن گریزی ندارم. تو اتفاقی ناگهانی نیستی. تقدیری. و من چه درخت باشم، چه سنگ، چه خودم... هنوز

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

بعضی حرف‌ها را هیچ‌کس نمی‌شنود. بعضی کارها را کسی نمی‌بیند. درست مثل بعضی فکرها که از یک تاریخ معین در کله ما متولد می‌شوند، و در لحظه‌های مشخص و نامشخصی که از آن‌ها آگاه نیستیم، سایه‌شان را می‌اندازند روی دیوارها، پیش پایمان. سایه‌های غیرقابل انکاری از حضوری که هیچ توضیحی برای حضورشان نداری.
بعضی حرف‌ها مثل اینکه در بسیاری از لحظه‌ها دوستت داشته‌ام... مثل یدک کشیدن این نگرانی‌های کوچک و بزرگ که مثل توضیحات شناسنامه، چسبیده‌اند به زندگی‌ام و کاری از دستم برای نادیده گرفتنشان برنمی‌آید. نگران هیچ نبودن و نگرانی‌های انحصاری داشتن... مثلاً اشکال ندارد که چای سرد شود، اشکال ندارد دیر برسیم، اشکال ندارد شام نپخته باشیم، از پرواز جابمانیم، اشک‌هامان را گاهی روی مرگ بپاشیم، بارداری‌هایمان در استراحت مطلق بگذرد، سفرمان کنسل شود، قرارداد کاری‌مان کوتاه شود، لغو شود، ...
می‌بینی هیچ‌کدام ازین نگرانی‌ها مانع زندگی نیست. مانع اینکه سلول‌های گوش‌ات بیدار شوند و صدای آبی که دارد دست‌هایت را می شوید را بشنود. صدای پاهایت را وقتی از پله‌ها پایین می‌روی. صدای بسته شدن در را...
نگران نیستم به ساعت حرکت مترو نرسی، اینکه کفش‌هایت را واکس زده باشم ندیده باشی، لقمه را فراموش کنی، گوشی‌ات را جابگذاری... نگرانم برایت فرقی نداشته باشد که چه کسی دارد به این مسائل کوچک دررابطه با تو فکر می‌کند. نگران نیستم میزان دوست داشتنم را درک نکنی، نگرانم اینکه دوستت بدارند فرقی نداشته باشد با دوست نداشتنت. نگرانم احساساست نسبت به کیفیت دست دادن‌ها، حالت نگاه‌ها بی‌تفاوت شوند، نگران نیستم روزی بمیری، اما بسیار نگران اینم که تنها زنده باشی، حدود معینی از فضا و هوا را اشغال کنی و میزان مشخصی از سهم بشقابت برای نمردن سلول‌ها کافی باشد.
بعضی کارها را کسی نمی‌بیند. مثل اینکه بارها سعی کردم این گره‌ها را باز کنم، بروم در خیابان خودم را رها کنم و به هیچ‌کجا تعلق نداشته باشم. بی‌اثر باشم، شاهدی که چشم‌های شیشه‌ای دارد، قلبی سنگی دارد و خوب بلد است ادای رفتارهای واقعی را دربیاورد، طوری‌که هیچ‌کس به خودش اجازه اعتراض ندهد، هیچ‌کس کم‌کار نبیندش، تمام دغدغه‌هارا با صوت‌آواهای موجهی بروز بدهد و کاری کند که کاری نکرده باشد و تو سال‌ها قبلش، مُرده باشی، ساعت‌ها قبلش، ...
بعضی فکرها را، بعضی احساسات را... ریخته‌ام در کوله‌پشتی کوچکی. با خودم می‌روم سفر. با بعضی توشه‌ها که هیچ‌وقت شاید به کارم نیاید اما وجودشان به من اعتماد می‌دهند، خیالم راحت است و دنیایم را امن می‌کنند. درست است که با دوست‌داشتنت هیچ‌کدام از اقساط عقب‌افتاده را نتوانستم پرداخت کنم، اما بدهکاری ناامید نماندم. درست است این نگرانی‌های کوچک ناگفتنی مترود، مرا از ایستگاهی به ایستگاه بعدی نمی‌رساند، اما من رهاشده‌ای بی‌مقصد نماندم. من چیزهای زیادی دارم که با کلمه‌هایی که ندارم، قرار نیست راجع‌شان صحبت کنم. فقط گاهی سایه‌ام دوتایی می‌شود، می‌افتد روی زمین، روی دیوار...
نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

گذشته چیزی نیست جز اصول محکمی که دیگر نداریم. حتی وقتی کودکی به‌دنیا می‌آید هم گذشته‌ای دارد که بسیار قابل اعتناتر از حیات به‌دست آمده‌اش است. تمام آه‌هایی که می‌کشیم، حسرت‌هایی که داریم و آرزوهایی که در سر می‌پرورانیم، نقشه‌ی راهی است که به گذشته بر می‌گردد. گذشته سرعت ندارد، ترس ندارد و سرشار از سادگی است. سادگی‌هایی که در پیچیدگی‌های این روزها، تا به ذهنمان خطور می‌کنند لبخندی روی صورتمان متوقف می‌شود. گذشته خطاهایی است که نکردیم، نادانسته‌هایی که کارمان را سخت نمی‌کند، دغدغه‌های کوچکی که دنیامان را پر می‌کند.

باید نام تو گذشته باشد. فهم کاملی از احساسی ساده. خواستنی فزاینده و بی‌تلاش. لبخندی افتاده روی تصویری‌که منم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

بالاخره رسید. مثل رسیدن موعد نقد کردن یک چِک. وقتی دستت خالیه و تا لحظه های آخر داری به همه ی گزینه ها فکر می کنی. به نقدترین آدم های بی منت. به بازترین پنجره ها...

پائیز بالاخره آمد. به موعد پرداختم رسیدم. گوشی رو برداشتم. لیست بلند دوستانم رو مرور کردم. برای این عصر خالی مانده باید برنامه ای بچینم. برای اینکه صبح ها مدام گوشی را چک نکنم. برای زمان های خالی بین ناهار، بعد از تعطیلی..

برای اینکه از یادآوری خیلی لحظه ها خالی شم. تصاویر جانداری که دیگه نباید از پیش چشمم رژه برن. اینکه نباید خودم رو بیشتر از این اذیت کنم. معمولی ببینمت. معمولی کنارت بایستم. معمولی خداحافظی کنم. نه معمولی نیستی. تا می خواهم نقش بازی کنم در قلبم اتفاقات ناجوری می افتد. دقیقاً مثل رسیدن موعد چک...

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

تصورت که می‌کنم، جهانم روشن می‌شود. درست شبیه یک‌روز در وسط هفته، که مرخصی می‌گیری و دل به شهر می‌سپاری. به جمعیت شتابانِ ساعت یازده نگاه می‌کنی، بدون اینکه عجله‌ای برای رسیدن داشته باشی.

نزدیک‌تر که می‌آیی، سایه‌ات می‌افتد کنار سایه‌ام، خورشید با سایه‌هایمان نقشه‌هایی می‌کشد که از دست ما بر نمی‌آید. به زبانمان نمی‌نشیند. دنیا امن می‌شود. درست شبیه چرت زدن روی پاهای مادرت. تمام فکرهای مزاحم دور می‌شوند.

دست‌هایت می‌تواند لحظه‌هایم را برای پیاده‌روها، خیابان‌ها و بزرگ‌راه‌ها ترجمه کند. مترجم نگاه‌هایت مرا با حرف‌های ناشنیده آشتی می‌دهد، با انسان‌هایی که نمی‌شناختم. تقصیر نبودن توست که این‌همه تنهاییم، من و این اتاق.

نوشته شده در یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

آسفالت‌ها داغ شده‌اند. پایت را که روی زمین می‌گذاری حس می‌کنی کمی فرو می‌روند.

امروز با یکشنبه‌های دیگر برایت فرق دارد. سر کلاس خیلی خوب بوده‌ای. استاد با تعجب نگاهت می‌کند:‌ »بعد از این‌همه مدت، فکر نمی‌کردم صدایت این‌قدر آماده باشد. آفرین... »

سوار ماشین می‌شوی، آهنگ‌هایی که گلچین کرده‌ای را ضبط پخش نمی‌کند. کولر را خاموش می‌کنی، شیشه را پائین می‌کشی و به صدای خیابان گوش می‌دهی. امروز حتی قرار نیست در سکوت بگذرد.

«سلام عادت یکشنبه‌ای من! حدس اینکه خواننده این سطور باشی کار سختی نیست. تصورت می‌کنم که متفکر پشت رُل نشسته‌ای و به‌سمت خانه می‌روی. شاید هم در حالی‌که دست چپت را زیر سر گذاشته‌ای، پیام‌های گوشی‌ات را می‌خوانی...»

صدای ضبط شده استاد را در مسیر گوش می‌دهم. سعی می‌کنم ریتم‌اش را به‌خاطر بسپارم. خیابان‌ها نسبتاً شلوغ هستند. مراقبم که درهای ماشین قفل باشند، که شیشه از یک حد مطمئن پائین‌تر نباشد. مدام مراقبم...

«کفش‌ها را که از پایم در می‌آورم، پرتاب می‌شوم به تیرگی سالن. کمی می‌نشینم، نوشیدنی می‌خورم، دست و رویی می‌شویم و چقدر همه‌چیز این خانه امن است. سعی می‌کنی دمای هوا را متعادل کنی. سعی می‌کنی میزبان خوبی باشی. مدام می‌پرسی که چه می‌خورم، چه می‌خواهم...»

یک فنجان چای ماسالا سفارش می‌دهم. سرم را به صندلی سبز کافه تکیه می‌دهم و مدام فکر می‌کنم که اگر آنجا بودیم... حجم گرم و دلچسبی از چای و شیر را فرو می‌دهم. آهنگ mon amour در کافه پخش می‌شود. باید برای این ساعت‌های خالی فکری بکنم.

«اگر دلتنگی‌ات به من امان بدهد. اگر دست‌هایم شیطنت نکنند و روی اسمت، نشسته در لیست آدم‌های نزدیک گوشی‌ام ضربه نزنند. خوب می‌دانی که خیلی از حرف‌ها را نمی‌توانم به زبان بیاورم. مثلاً بگویم چقدر دلم می‌خواست سر قول روز اولمان می‌ماندیم، واقعی و شفاف... »

هوا کاملاً تاریک شده اما هنوز گرم است. باید دنبال نشانه‌های کوچکی بگردم. مثلاً آخرین پیامت، آخرین جمله‌ای که گفتی، شاید هم هزار دلیل گاه و بیگاهی که به تو وصلم می‌کند. اینکه شبیه یک انسان محترم می‌نشینی و به حرف‌هایم گوش می‌دهی و می‌روی. اینکه قرار نیست حرفش را بزنیم...

راستی من رسیدم

راستی دلم برایت تنگ شده

راستی شب بخیر...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

آن‌قدر گرفته‌ام

که فقط به مُرده‌ها احتیاج دارم

به مُرده‌ها...

 

شهرام شیدایی

 

درست مثل کودکی که دست‌هایی نامرئی به او آسیب زده، حرف‌هایی برای گفتن دارم بی‌فایده، دردآور...

بدترین قسمت ماجرا این است که دقیق‌ترین برداشت را از نوع ناراحتی‌ام داری. از اینکه بهانه‌های بی‌صاحبی را درک کنی، در آغوش بکشی و در نهایت به رفتن بسپاری.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

خب من دیر شنا کردن یاد گرفتم. یعنی هنوز هم خیلی خوب یاد نگرفتم اما دیگه غرق نمی‌شم. مادرم از آب می‌ترسید و همیشه مارو از نزدیک شدن به آب منع می‌کرد. تا اینکه پارسال تصمیم گرفتم این تابو رو بشکنم و رفتم کلاس آموزشی... از لحظه‌های طنزی که آفریدم بگذریم، نکات جالبی در ذهنم موند. مثلاً اینکه بارها داشتم خودم رو در عمق یک‌متری غرق می‌کردم. خودم. با دست خودم. آنقدر دست و پا می‌زدم که آب‌های آروم رو تبدیل به جریانی وحشی می‌کردم. کافی بود آروم باشم و خودم و به آب بسپارم...

خیلی‌وقت‌ها در زندگی‌ام همین کارو کردم.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

قلبت که می‌زند، سر من درد می‌کند

این‌روزها سراسر من درد می‌کند

 یاد گرفتم داشتن اندوه خوب، خیلی ارزشمندتر از شادی سطحی است. و اما یادتر گرفتم که بعد به همه‌ی این اندوه‌ها بخندم، بخندم، بخندم... مثلاً تصور کن صبح جمعه است، دراز کشیده‌ای روی تختت، فیلمی بی‌قواره از هالیوود را می‌بینی و صفحه‌ی گوشی همراهت روشن خاموش می‌شود. تو به دیدن فیلمت ادامه می‌دهی. روشن می‌شود. ادامه می‌دهی. خاموش می‌شود. ادامه می‌دهی...

 

قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد

تب کرده‌، نیم دیگر من درد می‌کند

 تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را

چشمی که در برابر من درد می‌کند

 یاد گرفتم همان اندازه که در پنهان کردن بعضی احساسات باید کوشا بود، در نشان دادن بعضی دیگر نباید. نباید... باید مثل لباس از تنت درش بیاوری، بشوری‌اش، پهنش کنی روی رخت‌آویز. اصلاً هم منتظر زود خشک شدنش نمانی. حتی می‌توانی شریک‌اش شوی با کسی که با اضطراب پله‌ها را بالا می‌آید و بلد نیست عمیق‌ترین دغدغه‌هایش را به تو انتقال بدهد. کسی‌که با همان سرعتی‌که آمده پائین می‌رود.

 

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر

جای تو روی پیکر من درد می‌کند

 نمی‌توانی کاری بکنی که اظهارنظر نکنم، مثلاً نگویم که از وقتی یک‌بار در کودکی گم شدم، و چادر مشکی زن غریبه‌ای را گرفتم که چادر مادر نبود، اعتمادم به این سیاهی‌ها کم شده یا مثلاً اینکه خودم را پخش می‌کنم توی لحظه‌ها، توی اماکن عمومی با اجتماعات دور و نزدیکی معاشرت می‌کنم یعنی حواسم به دست‌های غمگینت نیست. حالا هی بشکن بزن و زیر لب آواز همیشگی‌ات را بخوان. نمی‌توانی مانع دیوانگی‌هایم شوی، اینکه دست بگذارم روی تکه‌های تنم... اصلاً حتی اگر کسی متوجه این کبودی‌ها نشود دردم می‌آید.

دیر است، پس چرا متولد نمی‌شوی

شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

خیلی ساده است. با نتوانستن در نوشتن کاری نمی‌توانی بکنی. هروقت شاعری به من می‌گوید مدت‌هاست ننوشته‌ام، درکش می‌کنم. این کار ساده‌ترین کاری است که از دستم بر می‌آید. انگار بخواهی بمیری اما عمرت به دنیا باشد، از حضورت خوشحال نیستی...

 

پ ن: شعر از شادروان «نجمه زارع»

پ ن 2: گرما بیشتر به تنهایی طعنه می‌زند

نوشته شده در شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

این درست است که باید با نوشتن افکارمان را به بند بکشیم، برای اینکه بمانند. برای اینکه بجز خودت سهمی از همین افکار را به دیگرانی بدهی که توانایی به بند کشیدن را ندارند. دوست ندارم اسمی پرطمطراق برایش بگذارم، اصلاً وصلش کنم به مسئولیت و تعهد و ... . حرفی را که می‌خواهی و می‌توانی بزن. همین

***

راستی این راننده‌هایی که از کنار ماشین دیوانه‌هایی مثل ما می‌گذرند با خودشان چه فکری می‌کنند؟ با یک فلش‌مموری پر از ترانه‌ایی که خیلی خوب می‌شناسیمشان، با قفل کردن درهای خودرو، با عینکی تیره، دستکشی نخی و خیابان‌های شهری که نمی‌شناسیم... راستی این راننده‌های عبوری از کنار این بلندبلند آواز خواندن، بلندبلند گریه کردن، این سرعت سرسام‌آور یا فلشری که منعشان می‌کند به نزدیک شدن... با چه حالی می‌گذرند؟

***

دستم را محکم بگیر، پیش از اینکه به زبان بیاورم. به من زنگ بزن، وقتی انتظارش را ندارم و جمله‌ای را بگو که تابحال نگفته‌ای. غافلگیرم کن، با ضربه کوچکی که به شانه‌ام می‌زنی، وقتی حواسم نیست، بگذار بعدازظهر تنهایم با دست‌هایت سایه شود، صدای آب شود.

زندگی معمولی است عزیزم مگر اینکه تمام این راه‌های ارتباطی را مسدود کنیم، به کوه برویم، به جنگل برویم و خبرها را بگذاریم در ترافیک بمانند.

***

پ ن:سیر نمی‌شم از شنیدنش

بی‌سوأل با من باش

لالِ لال با من باش

مو به مویِ من حرفِ

این سکوت‌و باور کن

(سینا حجازی)

نوشته شده در دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin