وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

آسفالت‌ها داغ شده‌اند. پایت را که روی زمین می‌گذاری حس می‌کنی کمی فرو می‌روند.

امروز با یکشنبه‌های دیگر برایت فرق دارد. سر کلاس خیلی خوب بوده‌ای. استاد با تعجب نگاهت می‌کند:‌ »بعد از این‌همه مدت، فکر نمی‌کردم صدایت این‌قدر آماده باشد. آفرین... »

سوار ماشین می‌شوی، آهنگ‌هایی که گلچین کرده‌ای را ضبط پخش نمی‌کند. کولر را خاموش می‌کنی، شیشه را پائین می‌کشی و به صدای خیابان گوش می‌دهی. امروز حتی قرار نیست در سکوت بگذرد.

«سلام عادت یکشنبه‌ای من! حدس اینکه خواننده این سطور باشی کار سختی نیست. تصورت می‌کنم که متفکر پشت رُل نشسته‌ای و به‌سمت خانه می‌روی. شاید هم در حالی‌که دست چپت را زیر سر گذاشته‌ای، پیام‌های گوشی‌ات را می‌خوانی...»

صدای ضبط شده استاد را در مسیر گوش می‌دهم. سعی می‌کنم ریتم‌اش را به‌خاطر بسپارم. خیابان‌ها نسبتاً شلوغ هستند. مراقبم که درهای ماشین قفل باشند، که شیشه از یک حد مطمئن پائین‌تر نباشد. مدام مراقبم...

«کفش‌ها را که از پایم در می‌آورم، پرتاب می‌شوم به تیرگی سالن. کمی می‌نشینم، نوشیدنی می‌خورم، دست و رویی می‌شویم و چقدر همه‌چیز این خانه امن است. سعی می‌کنی دمای هوا را متعادل کنی. سعی می‌کنی میزبان خوبی باشی. مدام می‌پرسی که چه می‌خورم، چه می‌خواهم...»

یک فنجان چای ماسالا سفارش می‌دهم. سرم را به صندلی سبز کافه تکیه می‌دهم و مدام فکر می‌کنم که اگر آنجا بودیم... حجم گرم و دلچسبی از چای و شیر را فرو می‌دهم. آهنگ mon amour در کافه پخش می‌شود. باید برای این ساعت‌های خالی فکری بکنم.

«اگر دلتنگی‌ات به من امان بدهد. اگر دست‌هایم شیطنت نکنند و روی اسمت، نشسته در لیست آدم‌های نزدیک گوشی‌ام ضربه نزنند. خوب می‌دانی که خیلی از حرف‌ها را نمی‌توانم به زبان بیاورم. مثلاً بگویم چقدر دلم می‌خواست سر قول روز اولمان می‌ماندیم، واقعی و شفاف... »

هوا کاملاً تاریک شده اما هنوز گرم است. باید دنبال نشانه‌های کوچکی بگردم. مثلاً آخرین پیامت، آخرین جمله‌ای که گفتی، شاید هم هزار دلیل گاه و بیگاهی که به تو وصلم می‌کند. اینکه شبیه یک انسان محترم می‌نشینی و به حرف‌هایم گوش می‌دهی و می‌روی. اینکه قرار نیست حرفش را بزنیم...

راستی من رسیدم

راستی دلم برایت تنگ شده

راستی شب بخیر...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

آن‌قدر گرفته‌ام

که فقط به مُرده‌ها احتیاج دارم

به مُرده‌ها...

 

شهرام شیدایی

 

درست مثل کودکی که دست‌هایی نامرئی به او آسیب زده، حرف‌هایی برای گفتن دارم بی‌فایده، دردآور...

بدترین قسمت ماجرا این است که دقیق‌ترین برداشت را از نوع ناراحتی‌ام داری. از اینکه بهانه‌های بی‌صاحبی را درک کنی، در آغوش بکشی و در نهایت به رفتن بسپاری.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

خب من دیر شنا کردن یاد گرفتم. یعنی هنوز هم خیلی خوب یاد نگرفتم اما دیگه غرق نمی‌شم. مادرم از آب می‌ترسید و همیشه مارو از نزدیک شدن به آب منع می‌کرد. تا اینکه پارسال تصمیم گرفتم این تابو رو بشکنم و رفتم کلاس آموزشی... از لحظه‌های طنزی که آفریدم بگذریم، نکات جالبی در ذهنم موند. مثلاً اینکه بارها داشتم خودم رو در عمق یک‌متری غرق می‌کردم. خودم. با دست خودم. آنقدر دست و پا می‌زدم که آب‌های آروم رو تبدیل به جریانی وحشی می‌کردم. کافی بود آروم باشم و خودم و به آب بسپارم...

خیلی‌وقت‌ها در زندگی‌ام همین کارو کردم.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

قلبت که می‌زند، سر من درد می‌کند

این‌روزها سراسر من درد می‌کند

 یاد گرفتم داشتن اندوه خوب، خیلی ارزشمندتر از شادی سطحی است. و اما یادتر گرفتم که بعد به همه‌ی این اندوه‌ها بخندم، بخندم، بخندم... مثلاً تصور کن صبح جمعه است، دراز کشیده‌ای روی تختت، فیلمی بی‌قواره از هالیوود را می‌بینی و صفحه‌ی گوشی همراهت روشن خاموش می‌شود. تو به دیدن فیلمت ادامه می‌دهی. روشن می‌شود. ادامه می‌دهی. خاموش می‌شود. ادامه می‌دهی...

 

قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد

تب کرده‌، نیم دیگر من درد می‌کند

 تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را

چشمی که در برابر من درد می‌کند

 یاد گرفتم همان اندازه که در پنهان کردن بعضی احساسات باید کوشا بود، در نشان دادن بعضی دیگر نباید. نباید... باید مثل لباس از تنت درش بیاوری، بشوری‌اش، پهنش کنی روی رخت‌آویز. اصلاً هم منتظر زود خشک شدنش نمانی. حتی می‌توانی شریک‌اش شوی با کسی که با اضطراب پله‌ها را بالا می‌آید و بلد نیست عمیق‌ترین دغدغه‌هایش را به تو انتقال بدهد. کسی‌که با همان سرعتی‌که آمده پائین می‌رود.

 

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر

جای تو روی پیکر من درد می‌کند

 نمی‌توانی کاری بکنی که اظهارنظر نکنم، مثلاً نگویم که از وقتی یک‌بار در کودکی گم شدم، و چادر مشکی زن غریبه‌ای را گرفتم که چادر مادر نبود، اعتمادم به این سیاهی‌ها کم شده یا مثلاً اینکه خودم را پخش می‌کنم توی لحظه‌ها، توی اماکن عمومی با اجتماعات دور و نزدیکی معاشرت می‌کنم یعنی حواسم به دست‌های غمگینت نیست. حالا هی بشکن بزن و زیر لب آواز همیشگی‌ات را بخوان. نمی‌توانی مانع دیوانگی‌هایم شوی، اینکه دست بگذارم روی تکه‌های تنم... اصلاً حتی اگر کسی متوجه این کبودی‌ها نشود دردم می‌آید.

دیر است، پس چرا متولد نمی‌شوی

شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

خیلی ساده است. با نتوانستن در نوشتن کاری نمی‌توانی بکنی. هروقت شاعری به من می‌گوید مدت‌هاست ننوشته‌ام، درکش می‌کنم. این کار ساده‌ترین کاری است که از دستم بر می‌آید. انگار بخواهی بمیری اما عمرت به دنیا باشد، از حضورت خوشحال نیستی...

 

پ ن: شعر از شادروان «نجمه زارع»

پ ن 2: گرما بیشتر به تنهایی طعنه می‌زند

نوشته شده در شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

این درست است که باید با نوشتن افکارمان را به بند بکشیم، برای اینکه بمانند. برای اینکه بجز خودت سهمی از همین افکار را به دیگرانی بدهی که توانایی به بند کشیدن را ندارند. دوست ندارم اسمی پرطمطراق برایش بگذارم، اصلاً وصلش کنم به مسئولیت و تعهد و ... . حرفی را که می‌خواهی و می‌توانی بزن. همین

***

راستی این راننده‌هایی که از کنار ماشین دیوانه‌هایی مثل ما می‌گذرند با خودشان چه فکری می‌کنند؟ با یک فلش‌مموری پر از ترانه‌ایی که خیلی خوب می‌شناسیمشان، با قفل کردن درهای خودرو، با عینکی تیره، دستکشی نخی و خیابان‌های شهری که نمی‌شناسیم... راستی این راننده‌های عبوری از کنار این بلندبلند آواز خواندن، بلندبلند گریه کردن، این سرعت سرسام‌آور یا فلشری که منعشان می‌کند به نزدیک شدن... با چه حالی می‌گذرند؟

***

دستم را محکم بگیر، پیش از اینکه به زبان بیاورم. به من زنگ بزن، وقتی انتظارش را ندارم و جمله‌ای را بگو که تابحال نگفته‌ای. غافلگیرم کن، با ضربه کوچکی که به شانه‌ام می‌زنی، وقتی حواسم نیست، بگذار بعدازظهر تنهایم با دست‌هایت سایه شود، صدای آب شود.

زندگی معمولی است عزیزم مگر اینکه تمام این راه‌های ارتباطی را مسدود کنیم، به کوه برویم، به جنگل برویم و خبرها را بگذاریم در ترافیک بمانند.

***

پ ن:سیر نمی‌شم از شنیدنش

بی‌سوأل با من باش

لالِ لال با من باش

مو به مویِ من حرفِ

این سکوت‌و باور کن

(سینا حجازی)

نوشته شده در دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

دیگر وقت به‌دنیا آوردنت است. نه من توان نگهداری‌ات را دارم و نه تو صبر داری. حس می‌کنم از تمام آستانه‌ها گذشته‌ام. از اولین‌بارهای پر اضطراب و هیجان. دیگر باید تو بیایی و این درها را باز کنی و رنگ‌های جدیدی به من نشان بدهی. آهنگ‌های جدیدی و حس‌های جدیدی. از اینجا به بعد با افول شوق و جاذبه مواجهم، باید بیایی با دست‌هایت مرا به دنیا وصل کنی و به‌دنبال شوق بی‌امان‌ات بکشانی.

***

از یک زمانی به بعد دیگر فقط سکوت می‌کنم. نه چانه می‌زنم، نه دنبال قانع کردن هستم و نه حتی ناراحت می‌شوم. برای اینکه یک نفر به این نقطه برسد اما زمان زیادی صرف می‌شود. این نقطه، بی‌تفاوتی است و رد شدن از حریم‌های وابسته به حس و خواستن. دیگر اهمیتی ندارد که چقدر آدم‌هایی که با آنها مواجهید غمگینند، دارند فیلم بازی می‌کنند و حتی تلاش خنده‌داری در رنج‌ دادنت می‌کنند. رهایشان می‌کنی در دنیای خودشان باشند و سعی می‌کنی مسیری را در پیش بگیری که کمترین مواجهه با آن‌ها را داشته باشی. می‌نشینی یک گوشه و زیرلب می‌خندی...

***

به‌هرحال در این دنیای بزرگ باید چندنفری هم باشند که تورا دوست داشته باشند. اولی‌اش می‌تواند تو باشی، با اندکی که دوستم داری و با اینهمه دوست داشتنت که از چشم‌هایم بیرون زده، از دست‌هایم بیرون زده از رد پایم روی آسفالت داغ.

شاید کسی که با عنوان‌های عاریه، ترس از دست دادنم را پنهان می‌کند بعدی باشد. یا کسی که آهسته روی صندلی می‌نشیند و آهسته‌آهسته نزدیکم می‌شود. یا سایه‌ای که گاه پشت سرم حس‌اش می‌کنم با نگاه‌هایی که مرا به‌یاد چهارده‌سالگی‌ام می‌اندازد.

من به اعتماد این حرف‌های به زبان نیامده ایمان دارم. به اینکه دست‌های نامرئی این دوستی‌ها، حواسشان به خستگی‌هایم هست. می‌دانند این آسفالت‌ها چقدر داغند. می‌دانند آخرین‌بار که کسی روی زمین افتاده، دردش را بغض کرده گذاشته در گلویش و حالا به هر بهانه‌ای باران می‌گیرد.

 

 


 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

1.

حس خود-فشردگی دارم. گاهی دوست دارم مثل شبح باشم. این ربطی به تعیین مرزها و نوع رفتار هم ندارد. سطح وقاحت عمومی ارتقاء پیدا کرده و به ناچار برای حرکت هماهنگ در راستای حقوق اجتماعی و شخصی‌ات باید روشی میانه و غیرشفاف داشته باشی.

دغدغه فراتر از نقاب است. تربیت زیرپوستی، از تو انسانی می‌سازد که بین خودت و آنچه می‌نمایی هم فاصله می‌اندازد. حتی نمی‌توانی تشخیص بدهی اینکه می‌خواهی ترجیح توست یا خواسته‌ات. پیچیده‌تر می‌شوی. و در این لابیرنت گنگِ‌بی‌مقصد، خودت بازیگری و خودت را بازی می‌دهی.

2.

یک وقت‌هایی هست که درگیر مسائلی می‌شوی که قادر به درمیان گذاشتنش با تعداد اندکی هستی. شاید اسم این تعداد اندک را بتوان دوست گذاشت. مثلاً بچه که بودم، دعوای پدر و مادرم یا گرفتاری‌های مالی، مسائلی بودند که خیلی بابتشان خجالت می‌کشیدم. شاید اون‌روزها به‌غیر خواهرانم هیچ‌کس دیگری وجود نداشت که بتواند دوستم باشد. بعدها دیگه این موضوعات برایم مسئله نبودند. امروز می‌توانم تعریف بهتری از دوست را ارائه بدهم. یک همراه بی‌قضاوت، که ادامه روند دوستی‌اش ربطی به کدورت‌ها و اتفاقات کوچک ندارد. شبیه پدر و مادر که کاری با خوبی و بدی‌ات ندارند. به زشتی و زیبایی‌ات. به موقعیتت... تنها به وجودت کار دارند.

متوجه شدم نه خودم دوست خوبی برای خیلی‌ها بودم و نه خیلی‌ها برای من. اینکه یک روز صبح از شدت هق‌هق نتوانی مسیر مستقیم سرکارت را برانی و مجبور باشی وارد پارک چیتگر بشوی، اینکه بترسی و تنها کسی‌که به ذهنت برسه بهش زنگ بزنی که بیاد و باهات «هم‌سکوتی» کنه، اینکه خیلی ادعای دوستی هم باهات داره جوابت رو نده... فکر می‌کنی چرا؟ اصلاً به‌هر دلیل. پیام بدی که خیلی حالم بده و باز جواب نگیری... بعد گریه کنی و گریه کنی و دلت یه دوست بخواد که بیاد و تسکینت بده. چون حالت به دلیل مسئله‌ای که مسئله‌ی این روزهاته بده...

چیتگر اون ساعت خیلی جای مناسبی برای تنهایی نیست. اصلاً دنیا جای مناسبی برای تنهایی نیست. به ریما زنگ می‌زنی و بیست‌دقیقه بعدش کنارته. باهاش حرف می‌زنی و گریه می‌کنی. خالی که شدی تورو تا دم در شرکت همراهی می‌کنه و می‌ره. با اون انگار تمام اندوهت می‌ره. دلت قرص می‌شه از بابت اسمی که توی گوشی‌ات ذخیره کردی، از بابت زمانی‌که صرف کردی، از بابت بی‌قضاوتی و امنیتی که می‌تونی روش حساب کنی.  باقی اسم‌ها رو هم می‌گذاری یه اسم باشند...

 


 

نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

هوا سنگین که می‌شود حتی به بوی خستگی‌ات هم رضایت می‌دهم. به طعم سیگار. به چشم‌های خواب‌آلوده‌ی بی‌نگاه. اینکه سکوت کنی اما باشی حتی با همین اندکی که دوستم داری تا این هوا بگذرد. مثل نگاه‌های یک کودک از پنجره ماشین کناری، نمی‌خواهم از دستت بدهم و این خیابان پر از ترافیک تنهایی است.

نوشته شده در شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

پ ن1: این‌بار می‌خواهم از همین پی‌نوشت‌ها شروع کنم. همین‌ها که تا شروع می‌کنم به نوشتن در ذهنم وول می‌خورند و منتظرند و منتظرم می‌گذارند تا جمله‌ای را بنویسم که نه طاقت بسط دادنش را دارم، نه قدرت گردن گرفتنش را.

پ ن2: عمری دگر بباید بعد از وفات مارا

کین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری/س ع د ی

پ ن3: این‌روزها کنارت که می‌شینم، درست همون لحظه که چشم‌هات با چشم‌پوشی من تلاقی پیدا می‌کنه، به‌طرز وحشیانه‌ای دلم برات تنگ می‌شه.

پ ن4: متن اصلی در ادامه این مطلب آمده است که بعضی از قسمت‌هایش به‌ناچار تبدیل به نقطه‌چین شده‌اند.

 

چه چیزهای کوچکی ترا به یادم می‌آورد. مثلاً امروز صبح مکث کوتاهی کنار درب آسانسور هوایم را پائیزی کرد، درست مثل هوای اولین‌بار... یا قالیچه‌ی کوچکی که اتاقم را از گره‌های بی‌شماری سرشار کرده است.

به تو اعتماد داشتم، مثل اینکه این خیابان یک‌طرفه باشد و باید بروی. در ابتدا کلمه‌ها نبودند، بعدها که می‌خواستم حرفت را بزنم، ناچار شدم به تمام ثانیه‌ها سر بزنم، برایشان اسمی تعیین کنم و اینگونه شد که تمام ترا به اسناد رسمی بدل کردم، حالا هر لحظه که می‌گذشت، حجم بیشتری از تو در قفسه‌ها شکل می‌گرفت، نیاز داشتم بایگانی‌های لحظه‌هایت را مدام وسعت بدهم، ترا وسعت بدهم آنقدر که هیچ مرجعی جز تو برایم باقی نماند.

همین الان هم شکستگی گوشه ناخنم، برگ زرد کوچک این گلدان که چشم به من دوخته، تقویمی که قرار بود روی تمام روزهایش عینک بکشم، و حتی همین که فکر می‌کنم دیگر بس است، برو به زندگی‌ات برس، ترا به یادم می‌آورد.

به تو اعتماد داشتم، و راننده‌ای که خیابانی یک‌طرفه را بی‌کله می‌راند، هیچ‌وقت به مسیر طی شده فکر نمی‌کند. به جایی کوچک برای پارک کردن، به بریدگی‌های بی‌دردسری که به تو فرصت می‌دهد که تردیدهایت را زندگی کنی، اما تو هیچ از این نشانه‌ها نمی‌فهمی، نمی‌بینی.

الان باید به من پیام می‌دادی. مثلاً می‌نوشتی که قبض‌های جریمه را پرداخت کنم یا شماره تلفن دکتر...مان را از اینترنت در بیاورم. شاید هم کلمه‌ای کوتاه را تایپ می‌کردی و به من تا هر زمان که دلت می‌خواست فرصت می‌دادی در احساس عمیقش تنفس کنم.

به تو اعتماد داشتم. این یعنی هرجا که تو باشی، هرکار که بخواهی، و «تو» تفسیر گسترده‌ای از توجیه همیشگی بود که برای همه‌ی تأخیرها و دیوانگی‌هایم پرداخت می‌کردم. مثل یک نفس عمیق بعد از امتحانی سخت، سایه‌ی تو تضمین تمام درهای بسته بود.

باید قرار عصر را با تو بگذارم، ساک کوچکم را بردارم و سر راه فکر تمام دوست داشتنی‌هایت باشم، فکر پاستیل‌های نوشابه‌ای، سبزی‌های آب‌پز شده و شیرینی‌های شکلاتی کم‌شیرین. اینکه کمتر از حد معمول می‌خواهی و بیشتر از حد معمول جدی‌ات گرفته‌ام. باید به تو پیام بدهم که دست به شلختگی‌های خانه نزنی، مرا با بالش‌ها و ملحفه‌ها، با لباس‌ها و ظرف‌های نشسته، مرا با خانه‌ای که همه جایش از تو نشانه‌ای دارد تنها بگذاری.

...

اینجا خانه‌ی من است. اینجا که تمام خرده‌ریزه‌های دوست‌داشتنی‌ات را به آنجا آورده‌ای. تمام خرده‌ریزه‌هایی که نه می‌توانی و نه می‌شود کاری برایشان بکنی. مثل پتانسیل‌های خوابیده‌ی روحت هستند که برایشان نقشه‌ها داری و مطمئنم در خانمان روزهای نیامده‌ات یک روز از داشتن چنین چیزهایی به خنده می‌افتی. اینجا خانه‌ی من است، و هیچ‌جا نمی‌تواند شبیه اینجا باشد که از قرار معلوم یک‌روز بدون خداحافظی باید برای همیشه ترکش کنم.

به تو اعتماد داشتم، به ریتم آرام انگشت‌هایت روی در. به پاهایم که می‌دوید و اتفاقی که تو بودی و هنوز برایش واژه‌ی مناسبی پیدا نکرده‌ام، مثل سنگی در دلم ته‌نشین شده، و نمی‌دانم تا کی و کجا باید سنگینی‌اش را با خودم حمل کنم.

8 دی ماه  92

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

به من تعادل دادی. از نقش ایده‌آلی که از یک انسان ایده‌آلیست داشتم درآمدم و به موضوعات تازه‌تری فکر کردم. به پول، به بی‌پولی... به وجدان نقاب‌دار و بی‌وجدانی... به بودن و نبودنی که به وقت گذاشتن بستگی داشت. به من تعادل دادی. از لبه‌ی تیغ پشت‌بام به قسمت‌های میانی آمدم. حالا دیگر در اوج بودم اما نه ترس سقوطی بود نه رؤیای پروازی. اینطوری می‌توان زندگی سلامت‌تری داشت. رنج کمتری کشید و در نهایت میزان داشته‌هایت بیشتر از نداشته‌هایت بشود.

فقط یک رنج بزرگ برایم مانده، اینکه برای به تعادل رساندنم خیلی شبیه یک انسان ایده‌آلیست بودی، شبیه یک انسان ایده‌آل...

4آذر92

نوشته شده در دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

و عشق فرق دارد. عشق را نمی‌توانی با هیچ‌چیز معامله کنی و نمی‌توانی به‌راحتی درموردش صحبت کنی. آنقدر فرق دارد که اندوهش‌را ارج می‌نهی، از رنجش نمی‌رنجی، و سرت را با غرور بالا می‌گیری و می‌گویی که هی آدم‌ها، چندنفر از شما پرواز کرده‌اید، اصلاً متوجه این بال‌ها شده‌اید؟ چقدر خوشحالم که معنی آسمان را بلدم، سقوط کرده‌ام و وقتی کسی در هوای انسانی‌که دوست دارد پرواز می‌کند، چقدر سقوط می‌تواند فهم دیگری از پرواز باشد. مهم نیست دست و پایت درد می‌گیرد، سلول‌هایی از روحت زخم می‌شود، عشق آزادت می‌کند، حتی از شهوت خواستن و خواستن، از عادت به دیدن و چشم‌ها و دست‌ها و... دنبال تفاهم عمیق‌تری می‌گردی، دارایی‌های عمیق‌تری به وزنت اضافه می‌کند. نه مالک کسی هستی و نه ترس از دست دادنش را داری. در ذرات هوا و دانه‌های خاک شریکش می‌شوی. شریکش می‌شوی و آنقدر زنده می‌مانی که مرگ بمیرد...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

خودم هم یادم نمی‌آید، ترس‌هایی را که با آنها زندگی می‌کردم. ترس‌های خفه‌ی بی‌منطق و کشدار دوران نوجوانی‌ام را. این‌روزها با حقایق تلخی که مواجه می‌شوم، مدام از خودم می‌پرسم که دیدی تمام چیزهایی را که باورش هم نمی‌کردی اتفاق افتادند. همه‌ی آن ترس‌های کوچک بی‌منطق کشدار اما... هیچ‌وقت نگذاشتند از پیله‌ام بیرون بیایم.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

باید دوست داشتن را ارج نهاد. این تنها چیزیه که نمی‌تونی با تلقین داشته باشی‌اش و حتی به کسی ببخشی‌اش. وقتی دوست داری، منبع مطمئنی از انرژی داری که توانایی خیلی کارها را به تو می‌ده. برای این حس بی‌اختیار باید وقت گذاشت، ایثار کرد. تقریباً تمام تجربه‌های دیگه زندگی‌رو می‌شه با خیلی کسان داشت اما دوست داشتن، نقطه‌ی مطلقیه که زبانت‌رو می‌بنده. نقطه‌ی مطلقی که تو بیشتر از هرکسی از وجود و صحت و عمقش خبر داری. دوست داشتن انتخابی نیست، خریدنی نیست، سهم و اختیار در اون معنی نداره. بخاطر همین ویژگی منحصرشه که منحصره. شبیه دوست داشتنه. دچارش که می‌شی باید بهش احترام بذاری و حواست بهش باشه.

نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

با همه‌ی این احوال به عشق اعتماد دارم که همیشه دست‌های مهربان بسیاری دارد برایم. هرچند کشف دنیا، مثل عبور از خیابانی تاریک و ناشناس در فضایی بیگانه باشد. تنها به عشق اعتماد دارم که می‌بخشد، می‌سازد و ادامه می‌دهد.

به من راه‌حلی نشان بده تا سکوت نکنم. برای خودخواهی‌های بی‌اندازه‌ام بخاطر داشتنت صبری داشته باشم. راه‌حلی تا ترس‌های از دست دادنت، ترا از دست‌هایم دور نکند. تا چاله‌ای نباشم برای خودم. برای تو و برای این دل‌دلِ عجیب و بزرگ که اولین تجربه‌ی خواستن بی‌وقفه‌ی من است. خواستن بی‌اندازه‌‌ی من.

به اضطرابم اعتماد کن. به دل‌شوره‌های وحشی‌ام. به اشک‌های بی‌اختیارم. به من اعتماد کن، مثل من که به عشق اعتماد دارم. به بازگشت پنجره‌ها روی دیوارهایی که فرق بین من و تو هستند.

نوشته شده در یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

درباره‌ی آزادی با همه‌ی دبدبه و کبکبه‌اش نوشتن، آن‌هم با حرف‌هایی از جنس این موش‌های موذی که در ذهن من دارند می‌دوند، به خودی خود از نوشتن منصرفم می‌کند تا امروز. امروز که با دغدغه‌های کوچکم به منظره‌ی خسته‌ی شهر نگاه می‌کنم. نه تو هستی و نه هیچ‌کس برای درآمدن از این روزمرگی‌ها. به سنگ داغی که روی سینه‌ام افتاده فکر می‌کنم. برای رهایی از اینهمه دغدغه باید بنویسم. نگران ماهی‌های دورنگ تنگ کوچکم. سه‌روز است که غذایی نخورده‌اند. نگران زرد شدن گندم‌های سبز شده در قالب مار که اسم امسال ماست. نگران بی‌حالی گل‌های بنفش سینوره و روزهای خلوت این تعطیلات. نگرانم که بابا بمیرد، مامان بمیرد، خبر فوت عمه می‌رسد. برای مرور کردنش چقدر تصاویر کمی دارم. چقدر خاطرات کمی. نگران این‌همه قفل هستم که روی تمام دارائی‌های کوچکم دارم. رمزهای کارت‌های عابر بانکم، رمز ورود این لپ‌تاپ، ایمیل‌ها و وبلاگم. نگران شماره‌های ناشناسی که پیام می‌دهند، شماره‌های آشنایی که پیام نمی‌دهند. نگران کمر درد مامان، سردرد زهرا، تنهایی راضیه هستم. نگران مثل حس تلخ فاصله‌ی جواب آزمایش‌های دوره‌ای، مثل تکان خوردن از زنگ‌های بی‌وقت، ناامیدی‌های کوچکی که به حقایق بزرگی ربط دارند. مثل اینکه منتظرم می‌گذاری... اینکه مقاله‌های «چگونه زنی جذاب برای مردتان باشید» را می‌خوانم و سعی می‌کنم شبیه آن زن‌ها باشم. کمی مغرور و مشغول و زیباتر.

درباره‌ی آزادی می‌خواهم بنویسم. به عشق می‌رسم. آزادی عشق است، نشسته در ثانیه‌ثانیه‌های زندگی. وقتی خودت را دوست داری، خودت را زندگی می‌کنی، خودت را ارائه می‌دهی و از هیچ‌چیز نمی‌ترسی. ترس‌هایت متعلق به رنج‌های بسیار بزرگ‌تری است. ترس‌هایی که ریشه‌هایشان به تنهایی و فقدان و حسرت نمی‌رسند. لااقل همیشه اینطور نیست. آزادی شعری است که قصه‌های تلخی می‌گوید، اما می‌گوید، گریه‌های زیادی می‌نویسد، اما می‌نویسد، و همه‌جا سرک می‌کشد. آزادی منم که گوشه‌ی ذهنم سیگار می‌کشم، تو می‌آیی و کنارم می‌نشینی و با هم آسمان را تماشا می‌کنیم. آزادی یعنی نترسیم. فرقی برای هیچ‌کس ندارد که این موش‌ها، قربانی سم‌های شهرداری می‌شوند یا گربه‌های توی فیلم‌ها شکارشان می‌کنند. این موش‌ها را باید رها کنم... مثل تو، وقتی شبیه خودم هستم، دور شدنت را تماشا نکنم، سرم را بیندازم پائین و به کفش‌هایم فکر کنم. به کیفم، شالم و دست‌هایم. به کمدم که حتی وقتی هم نباشی می‌توانم با مرتب کردنش خودم را مشغول کنم، به کتاب‌هایم که مثل صف سربازان، منتظر اشاره‌ی چشم‌هایم هستند. آزادی کلمه نیست، دوست داشتن تو است وقتی دوست نداری بمانی، دوست داشتن خودم است، وقتی دوست ندارم بروی.

نوشته شده در شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

من مطمئنم هنوزم زنده‌ام. باور کنید این دیگه از سر توهمم نیست. صبح که بیدار شدم صدای بوق و بق‌بقوی کفتری که پشت پنجره‌ی اتاقم نشسته بود با هم قاطی شده بودن و احساس گرما می‌کردم. سایه‌ی راضی با شتاب از راهرو رد شد و صدای پاش که پله‌ها رو پائین می‌رفت می‌شنیدم. از تصور یه چادر مچاله‌شده تو کیفش خنده‌ام گرفت. می‌بینید، من هنوز زنده‌ام و همه‌ی کارای آدم‌زنده‌ها رو انجام می‌دم. دست‌دست می‌کنم تا زهرا بره صورتشو بشوره و معطل لفت دادن‌های من نشه. حتی حس می‌کنم در اون وقت صبح، زندگی سرعت عجیبی داره.

من هنوزم زنده‌ام. اینو از شروع هر صبحی می‌تونم حس کنم. از اینکه دوس دارم تو ماشین منتظر زهرا بمونم تا این مسیر سه‌دقیقه‌ای رو با هم بریم، بعدش عینک دودی‌مو بپوشم و تمام مسیر رو تا سرکار بلند بلند... من هنوزم این زندگی‌های کوچیک و بی‌دغدغه‌ام تا چهارونیم بعدازظهر پشت لایه‌های ذهنم منتظر نگه می‌دارم. برای شنیدن آهنگی که با تو بلند بلند... برای اینکه زنگ در رو که فشار می‌دم مامان با موهای جوگندمی‌اش بیاد در رو باز کنه و من مث یه بچه‌ی گرسنه حدس بزنم چی پخته و قراره فردا سر میز ناهارخوری شرکت، چه غذایی رو به بچه‌ها تعارف کنم. من اینقدر زنده‌ام که دست‌های مامان رو گاهی بیشتر از هر جای دیگه‌اش تصور می‌کنم و بیشتر از هرجای دیگه‌اش نگرانشونم. نگران اینکه وقتی باهاش دست می‌دم، شل بگیره. این منو می‌ترسونه و همین ترس نشون می‌ده من هنوز زنده‌ام. به روزنامه‌های بابا که روی میز رها شدن و اینکه زیرچشمی حواسش به همه‌ی ما هست. به اس‌ام‌اس زدن‌هامون و مجله خوندنمون. به اینکه باید آهنگ‌های تازه‌ای رو که تمرین کردم براش بخونم و اونم سر تکون بده و بگه صدات خیلی خوبه اما می‌ترسی. حتی از اینکه نمی‌تونم همه‌ی حرف‌هام رو به زبون بیارم. نمی‌تونم بیشتر از یک بغل و اس‌ام‌اس کوتاه براشون باشم. وقتی اینقدر دیر می‌رسم به خونه که گاهی برای خداحافظی کردن هم زمانی ندارم.

من هنوزم اونقدر زنده هستم که مطمئنم می‌تونم برگردم و نامرتبی کمدم رو از بین ببرم، می‌تونم به گلدونام آب بدم، تحقیقای دانشگام رو انجام بدم، کمی کتاب بخونم، فیلم ببینم، یادداشت بردارم و برنامه‌هام رو بنویسم. من مطمئنم اینکه دوس دارم قلک خرسی زردم پُر بشه نشونه‌ی زنده بودنمه، اینکه گاهی چشمام که بسته‌اس رویاهام زنده می‌شن، آدمای نشسته تو کتابخونه‌ام میان بیرون، اون لحظه که مطمئن می‌شم که همین زندگی واقعی خیلی زیباتر از قهوه خوردن با هدایت می‌تونه باشه، سیگار کسیدن با شاملو و حتی مشروب خوردن با... من و تو دقیقاً زیر همین درخت‌ها که تمام فصل‌هاش رو دوس داریم، می‌تونیم ساعت‌ها بشینیم و صحبت کنیم. فصل‌هایی که خاطره‌مون می‌کنن، نگرانی‌هامون با اولین کلمه‌ها می‌میره. کاش باد بیاد، باران بیاد، تو بیای...

من مطمئنم که اینقدر زنده‌ام که همین انتظارم دوس دارم. انتظاری که هرروز قول می‌دی کوتاه‌ترش کنی.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

با همه‌ی اینکه آنقدر با تو راحتم که حرف می‌زنیم... حرف می‌زنیم و همدیگر را سرزنش نمی‌کنیم، چقدر ساکتم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

پیش‌نوشت: این ظرفیت جبران شاید باشه. ظرفیت پاک کردن هرچی قبلاً تایپ کردی، هرچی یه‌روزی دغدغه‌ات بوده. امروز برمی‌گردی با فشار چندین‌باره یه دکمه اون کلمه‌ها رو دونه‌دونه پاک می‌کنی. مث کابوس دیدن، وسطِ روزای خوب. پیش‌بینی یه آینده‌ی غمگین. اومدم وسط نوشته‌هایی که پشت سرم جاموندن و دارم ادای خیلی چیزارو در میارم.

***

یه‌طور عجیب دوستم داشته باش. مثلاً وقتی اخلاق سگی دارم یه لبخند پنهونی بزن و همین‌که اخلاق سگی دارم رو دوس داشته باش. بعدش که سرحال شدم و دیوونه‌بازی‌ام گل کرد، همین دیوونه‌بازی رو دوس داشته باش. وقتی بهت اعتماد می‌کنم و تمام زندگی‌مو دستت می‌دم، یا وقتی به اشاره‌های مشکوک هرکس و ناکسی گیر می‌دم و حسادت می‌کنم و غرغر می‌کنم دوستم داشته باش. من‌و وقتی از خواب بیدار می‌شم، مث اون لحظه که داریم می‌ریم مهمونی، وقتی خسته و شاکی‌ام مث اون لحظه‌ها که شادم و آروم. همین‌طور عجیب با همین‌طور عجیبی که منم، لطفاً من‌و دوست داشته باش.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

می‌ترسم

از اینکه با خودم تنها بمانم. بی‌تردید زورم به زور خاطره‌ات نمی‌رسد. به اینکه مثل یک چشم بزرگ، روبرویم می‌نشینی و تماشایم می‌کنی. از حرف‌های نامربوط اسمت که قرار است لابلای تمام این نوشته‌ها بنشیند و بجای اینهمه که دلتنگم سوگواری کند.

می‌ترسم

از نوشتن. از تقدیم این صفحه‌های خالی به دست‌هایم. از اینکه شاید در انتهای یکی از همین متن‌ها خودم را خلاص کنم. از اینکه این کلمات سرطان گرفته‌اند، ذهنم سرطان گرفته و تو مسئول رشد بی‌رویه‌ی این سلول‌ها هستی. مسئول ناامیدی مطلقی از نبودن تو.

می‌ترسم

به همین سادگی که از مردن، از اینکه واقعاً دیگر نباشی و هیچ‌کس نمی‌تواند با یک تکه‌سنگ سرد حرف‌هایی را بزند که به زبان نمی‌آیند. از اینکه دوست داشتنت کافی نیست. حتی همین‌که می‌دانم در گوشه‌ای از این دنیا داری حجم مشخصی از هوا را وارد ریه‌ات می‌کنی و مثل همه‌ی آدم‌ها گاهی دست‌هایت را زیر چانه می‌گذاری و پشت گردنت را می‌خارانی.

از اینکه ترس‌هایم کوچک بشوند، غصه‌هایم کوچک بشوند و آدمی بشوم که حواسش به رفتن پائیز نیست، به توقف لبخند در چهره‌ات، به بهانه‌ی کوچکی که با آن صدایت را به من هدیه می‌کنی. می‌ترسم دیگر حواسم پرت کلاغ‌ها نشود، پرت ریتم تند دست‌هایت روی دسته‌ی مبل، جای پای عبورت از اتاقم که با نشانه‌های کوچکت پر است.

می‌ترسم، هرلحظه که دوستت دارم، هر فکر که دوستت ندارم، هرکار که می‌کنم و نمی‌کنم. از درد بی‌درمانی که تویی، از کله‌ام بیرون می‌زنی، خودت را می‌اندازی روی این صفحه‌ها و تمام‌اش را خط‌خطی می‌کنی...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

 

دقیقاً این همان چیزی است که می‌خواهم. با تمام ادعاهایم برای آزادی، استقلال، برای اینکه تمام مرزها را بردارم که شاید تصویری موجه از زنی آزاد را ارائه کنم، اینکه با چشم‌هایت می‌خواهی دور من حصار بکشی را دوست دارم و این دقیقاً همان آسمانی است که می‌خواهم. این دقیقاً همان فصلی‌است که از مبادرتم به تنهایی‌های ویترینی جلوگیری می‌کند، از تماشای چهره‌ی بی آرایشی که قرار نیست بدون دست‌های تو شبیه کسی باشد که می‌خواهم. با تمام ادعاهایم برای صلحی که باید به‌کام همه می‌ریختم، این جدال نامحسوس دقیقاً همان چیزی است که می‌خواهم. این حساسیت‌های مهارنشده، این حرف‌های مهاجم و وحشی... سرشار از لذتی بی‌مرزم در دست‌هایت که می‌نشینم. در دست‌هایت که راهم می‌برد که برگردم به خانه. دقیقاً همان نقطه‌ای که ادراک پنجره‌هایش را تنها تو می‌دانی، ادراک درهایش را که اینبار می‌بندمش به روی عزیمت.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin